تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

نسـیم فروردین وزان ز بستان شد
ز نو عروس گل چمن گلستان شد

گفتم قبل از اینکه بار و بنه ی سفر را ببندم بیایم و به شما عزیزان بگویم : نوروزتان مبارک، امیدوارم سال نو برای همه سالی پر برکت باشد سالی پر از شادی.

این بار به جای پر حرفی کردن چند ترانه ی شاد برایتان آماده کرده ام که امیدوارم سال نو و نوروزتان را با شادی آغاز کنید.

بچه های خوب " گل آقا " ویژه نامه ای برای نوروزتان تدارک دیده اند که من هم افتخار حضور در کنار دیگر دوستان را داشته ام . مصاحبه ای ست با چند بلاگر که می توانید در " ویژه نامه ی گل آقا" بخوانید.
خوب است بدانید که در آخر مصاحبه به رسم " عیدی دادن " دو ترانه به این عزیزان هدیه کرده ام.
از بچه های خوب " گل آقا " هم ممنونم که من را در جمع صمیمی ِ خود و دوستانشان پذیرفتند.

پارسال همین روزها بود که پست مخصوص نوروز را نوشتم و خداحافظی کردم ، خاطره ای بود با نام
« حکایت گوشت کوب کشور خانم » .

نوشتم و رفتم اما " اکبر گنجی " آزاد شد و من تاب نیاوردم که بازنگردم و ننویسم.
امسال هم منتظر و امیدورام که با شوق و ذوق برگردم.

خوب بهتر است برویم سراغ ترانه ها

دوستان یادتان هست چندی قبل در این پست یک سوتی دادم و ترانه ای را اشتباهی آپلودکردم؟ حالا همان ترانه را بشنوید:
لباتو غنچه نکن غنچه خجـــــالت می کشه
حیفه اون غنچه ی لب وا نشده بسته بشه

و حالا این ترانه ی خاطره انگیز :

کوچولوی زردم قناری
ای دوای دردم قناری


و به یاد نوروز های قدیم مان که " مرتضی احمدی " این هنرمند خوب نقش زیادی در بیشتر شاد بودنمان در ایام نوروز داشت:
سر به سرم نگذار می رم زن می گیرم!

و ترانه ای خاطره انگیز از " زنده یاد" ویگن "
گنجشک پر کلاغ پر
شغــــــال پیر باغ پر

نوروز است و نمی شود که ترانه ای از گروه کُر دختران عیدی نداد!

تو امید منی بذار مـــــــــــــردم بدونن
غم عشق تو رو تو چشم من بخونن

و یک ترانه ی دیگر از خانم مرضیه :

آفت جانی! خبردارت کنم
باشه تا روزی گرفتارت کنم


با یک ترانه ی کوچه بازاری موافقید؟

دختــــــــر چـــــــه قشنگی آره والله
عجب خوش آب و رنگی ، ماشالله


و حالا این ترانه :
می خنده زد در جامم
دنیــــــــا بود بر کامم


و ترانه ی آخر :
دوش دوش دوش
که آن مه لقا خوش ادا با صفا با وفا...

سال خوبی را آغاز کنید و برای شما عزیزان بهترین ها را آرزو می کنم.
سالی که می آید سخت به دعای شما نیازمندم
...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

پاسخ تعدادی از عزیزان را که لطف کردند و برایم نوشتند را با دقت خواندم. ابتدا تشکر می کنم از دوستانی که وقت گذاشتند و نظراتشان را گفتند چه آنان که با نظراتشان موافق بودم و چه آنان که با برخی نکاتشان مشکل داشتم از همه ممنونم.
از بسیاری نظرات آموختم حتی از آنان که با نکته هایی از گفته هاشان مخالفم

ببینید عزیزانِ من، شما شرایط زندگی خودتان را بهتر می دانید و حرف من هم این نبود که چرا رفتید؟ چرا تبعید شدید!؟ چرا به رفاه خودتان اولویت می دهید و... و... و...
در این که وارد شدن به این بحث بدون در نظر گرفتن حکومت کاری ست دشوار بر آن واقفم و با عنوان کردن این نکته می خواستم پاسخ ها را به جهتی سوق دهم که مسائلی خارج از حکومت مطرح شود تا ببنیم می توان نتیجه ای گرفت اما در معدود کامنت ها مسائلی عنوان شد که ناچارم من هم بحث را به سمت دیگری سوق دهم و در آخر پست هم به شما عزیزان بگویم که هدف من از سوال های پست قبلی چه بود.
یکی از نکاتی که در پاسخ ها خواندم مربوط بود به بحث مسائل فرهنگی اجتماعی و اینکه فرهنگ و جامعه در ایران چنین است و چنان است

ممکن است شما صحیح بگویید اما می خواهم بدانم آیا ما ایرانیان سرتا پا ایراد هستیم و غیر ایرانیان همه " تخم دُل دُل اند و شکم زا بلبل!؟ آیا ما ایرانیان خصوصیات اخلاقی مثبت نداریم؟ اگر نداریم پس چگونه مهاجرین ما توانستند با اینهمه تفاوت فرهنگی دیار غربت را تاب بیاورند!؟
و آیا
روزی خطی کشیده شد و گفته شد متمدنین و با فرهنگها از ایران خارج شوند و کسانی در ایران بمانند که نمی توانند خودشان را با فرهنگ و آداب صحیح وقف دهند؟
همانگونه که در پست قبلی اشاره کردم که خارج نشینان ایرانی پاره ی تن کسانی هستند که در ایران زندگی می کنند اکنون هم می گویم تمام کسانی که در ایران زندگی می کنند همان جامعه ای ست که عزیزان مهاجر از آن برخاسته اند یعنی در یک جمله از یک فرهنگ و آداب برخوردار هستیم حالا کم و زیادش و بحث خانواده ها ،خارج از بحث ما است.
اما افرادی، روزی رفتند و بنا بر شرایط محیط تغییر کردند و نمی توان گفت صد در صد به از آن شدند که بودند یا بالعکس.
ما ایرانیان ( از جمله خود من که دارم اینها را می نویسم ) خودمان را زیر ذره بین می گذاریم و دیگران را نه! تا به حال کدام ملت را دیده اید که اینچنین خودشان را به اخلاق های نا صحیح متهم کنند و به دیگر ملت ها به چشم صد در صد مثبت نگاه کنند؟ نا صحیح که می گویم منظورم حرفهایی ست که می شنوم. ما ایرانیان چنین ما ایرانیان چنان...
متهم هم که می گویم نه این که چنین صفاتی در برخی افراد وجود ندارد اما گفتنش و تکرار کردنش و خودمان را مبرا از این عیوب دیدنش مدّ نظرم هست.
من تا کنون به هیچ کشوری سفر نکرده ام اما با اروپائیانی که به ایران آمده اند زیاد ارتباط داشته ام و البته که زبانشان را هم نمی دانم اما وَاللهِ و باللهِ رفتار و حرکاتی از آنان دیده ام که مایه ی خجالت جامعه ی بشریت است، کشورشان را کار ندارم. اتفاقا" اینها از افراد فرهنگی و با سواد بوده اند و از چندین کشور هم!
این تنها شما که در خارج از ایران زندگی می کنید نیستید که نگاهی اینچنین به هموطن خود دارید که بسیار دیده ام در همین ایران افرادی که هنوز بدتر از من رنگ خارج را ندیده اند اما تکیه کلامشان این است:
اصلا" همه ی ایرانی ها ...خانمهای ایرانی ... مردهای ایرانی... گویی خودش از دیار دیگری ست!
یکی نیست از اینان سوال کند آقا!؟ با چند خانم غیر ایرانی معاشرت داشته ای که چنین بر خانم های ایرانی می تازی؟ یا خانم !؟ با چند مرد غیر ایرانی تجربه ی دوستی نزدیک داشته ای که همسرت را با مردهای خارجی مقایسه می کنی و به نتیجه می رسی که مردهای ایرانی فلانند و بهمانند!؟

چندی قبل به یکی از مراکز " دولت الکترونیک " مراجعه کردم ( در این مکان کار ِ پاسپورت و گواهینامه را انجام می دهند ) آقای جوانی به همراه همسرش برای گرفتن پاسپورت مراجعه کرده بودند، توجه کنید! تمدید نه ها! گرفتن پاسپورت برای اولین بار.
آقا یک جفت کفش کتانی پوشیده بود از آنها که چراغش پشت قوزک پا روشن می شود موهای نسبتا" بلند اما گگوری مگوری با یک مدل عجیب غریب و یک تی شرت که رویش نوشته بود " آی لاو یو " چند دستبند و انگشتر مکش مرگ ما و یک کیف سامسونت در دست که خیلی با ظاهرش جور در می آمد!...
همسرش هم یک شلوار جین با یک جفت کفش پاشنه بلند مجلسی بَر َق و بوروق دار از آنها که خوانندگان غربی در کنسرت ها به پا می کنند و یک روسری زر زری دار و یک مانتوی کوتاه تنگ و البته دست ها هم گویا یرقان گرفته بودند از بس که زرد بودند تا نزدیکی های آرنج پر از النگو و از سبز و سرخ و آبی هایی که بر صورت مالیده بود چه بگویم؟ ... خودتان قیافه هاشان را تصور کنید و حدس بزنید با فروش چه نوع محصولی هزینه ی سفر به خارج را مهیا کرده بودند!
مدارکشان را که روی پیشخوان گذاشتند مسئول مربوطه شناسنامه ی آقا را برداشت و نشانش داد و با حالتی گفت:
این چرا اینجوریه!؟
شناسنامه جیگر زلیخا که بود هیچ ، لکه هایی چون چربی آبگوشت و جای ته استکان چای و ...
این آقا همینجور که نوک کتانی اش را به زمین می کوبید خندید و گفت :
ما ایرانی ها بی سلیقه ایم دیگه، ها ها ها
من که کنارش ایستاده بودم نتوانستم طاقت بیاورم گفتم آقا!؟ صبر کن اقلا" پات رو از ایران بذاری بیرون اونوقت کله پاچه ی ایرانی جماعت رو بار بذار!

بله ! اینگونه نگاه ِ از بالا انداختن به دیگر افراد و اینکه ما ایرانیان چقدر سمبل صفاتیم فقط از زبان برخی خارج نشینان شنیده نمی شود بلکه گفتن آنان بیشتر به چشم می خورد به وقتش همه مان تافته ی جدا بافته ایم و بقیه فلان.

و اما چرا بحث پست قبلی را پیش کشیدم؟

آنچه من را نگران می کند میل شدید مهاجرت است که این سالها یقه ی جوانان را گرفته مخصوصا" پسران و می توان گفت اکثریت آنان پسران جوانی هستند که تا کنون پایشان را از ایران بیرون نگذاشته اند و به نظر شما این جای نگرانی ندارد؟
آیا به واقع هر کسی که از ایران مهاجرت کند رفاه و خوشی و امکانات در انتظارش است؟
می توانم بگویم از زمانی که وبلاگم پا گرفته و دوستانی در این کشور آن کشور پیدا کرده ام نامه هایی از جوانان سر در گم برایم می آید که اکثرا" چنین می گویند: دیگر به آخر خط رسیدم باید برم...
و بارها از من خواسته اند که از دوستانی که در خارج از کشور دارم سوال کنم که چگونه بروند چگونه مستقر شوند و چگونه به چنین بهشت برینی دست پیدا کنند...
اولین نامه را که گرفتم بنابر خیرخواهی و کمک به او قول دادم تا از دوستی که در فلان کشور است و همیشه هم کبکش خروس می خواند سوال کنم تا راه و چاه رفتن به آن کشور را به این جوان ِ به آخر خط رسیده نشان دهد.
چه پاسخی گرفتم!؟
از اول تا آخرش آه و ناله بود که زندگی در اینجا سخت است و صدای دهل از دور خوش است و اینجا چنین است و چنان است و به این جوان بگو « همه که نباید از ایران خارج شوند »!
این جمله ی آخرش منو کشته!

از آن به بعد پشت دستم را داغ کردم که چنین سوالاتی را نپرسم و با یک جمله از نگارنده ی نامه عذرخواهی کنم و بگویم که خودت تحقیق کن من نمی توانم کمکی به تو بدهم.

من دوست دارم در وبلاگ ها واقعیت ها نوشته شود و همانجور که از رفاه و امکانات صحبت می شود از آن چیزهایی که خود بهتر از من می دانید هم بنویسید تا این جوانان هم تکلیف خودشان را بدانند.

همین دختر خودم در سن شانزده هفده سالگی خیلی دوست داشت که از ایران مهاجرت کند اما این چند سال اخیر هر سفری که به هر کشوری رفت و برگشت گفت چه خوب شد که من بی گدار به آب نزدم و از ایران نرفتم ، من فکر نمی کنم بتوانم برای زندگی ِ دائمی جایی غیر از ایران را انتخاب کنم.
اینکه جوانی بیاید و خودش تجربه کند خیلی خوب است اما آیا همه این امکان را دارند؟ ترس من از مهاجرت افرادی ست که می روند و پشیمان می شوند و دیگر نه راه پس دارند و نه راه پیش.
این را هم باید در ابتدا می گفتم اضافه کنم من دوست ندارم چهره ی جماعت ایرانی به دست خود ایرانی زشت نشان داده شود ، این که در فیلمی به ایرانی اهانت می شود را معترض می شویم و بمبارانش می کنیم و خوب هم می کنیم اما بیشترین ضربه را ما از خود می خوریم، از خود!

بد نیست بدانید هستند افراد غیر ایرانی ای هم که زبان فارسی را خوب می دانند و برخی وبلاگ ها را هم می خوانند. از جمله یک آقای آلمانی که فارسی را خوب می داند و این را می دانم که وبلاگ من و آقای " عباس معروفی " را می خواند. این را محض آبروداری عرض کردم!

کامنت های این پست را فقط به این دلیل غیر فعال می کنم که اگر در ادامه حرفی بود و دوستان خواستند نظراتشان را بگویند در همان پست قبلی ادامه داده شود که بهتر بتوان جمع بندی کرد و نتیجه گرفت
جدا" کامنت ها خواندن دارد اگر نخواندید بخوانید و با دیدگاه های مختلف دوستان آشنا شوید . برای من که خیلی جالب بود فقط افسوس که زمان خوبی را برای این گفتگو انتخاب نکردم از هر نظر زمان خوبی نبود شاید بعد از عید اگر تمایل داشتید این بحث را ادامه دهیم که حرفهای ناگفته بسیار دارم و دارید
و این ترانه را هدیه می کنم به
مینوی عزیزم . که خیلی دوست داشتم نظرش را به عنوان یک مهاجر ایرانی بنویسد و ننوشت

ای خدا بهار اومد گل من نیومد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط راوی 

 
ابتدا ترانه ی امشب را گوش کنید، این ترانه را به شخص خاصی هدیه نمی کنم هدیه به همه ی شما عزیزان.
البته عرض کنم مخصوصا" ترانه ای انتخاب کردم که بی ربط به موضوع باشد. می خواهم همینطور که این آهنگ آرامبخش و زیبا را می شنوید سوالاتم را بخوانید و پاسخ دهید، نمی خواهم ترانه ای در باره ی ایران بگذارم! مخصوصا"!

از من نخواه عاشق بشم که عشق من دروغه
عاشق نشو که بعد از این عاشق شدن دروغه

نزدیک به یک سال و نیم است که وبلاگ می نویسم و خودتان بهتر از من می دانید مشوق اصلی من برای ادامه دادن ، مخاطبین من بودند.
رنگ و وارنگ از همه رنگ نوشتم به قول معروف" الله بختکی " دَر هم! کیلویی!... حرف ِ دل!
وبلاگم را که بگردید به فروشگاه فردوسی قدیم می ماند که همه چیز در آن پیدا می شود و شاید هم هیچکدام از نوشته هایم به درد بنی بشری نخورده.
اما این بار دوست دارم، من از شما بشنوم، شاید که نوشته ی شما به درد من بخورد ، بخصوص از شما ایرانیان خارج از کشور. البته با عزیزانی که در ایران زندگی می کنند هم کار دارم ، آخر پست عرض می کنم.

مدت هاست که نوشته های برخی از دوستان بد جور فکرم را مشغول کرده. نام نمی برم و لینک نمی دهم فقط اشاره ای دارم به اینکه این نوشته ها یا مربوط است به، ایرانیان مقیم خارج که دلتنگ وطن هستند و دوست دارند برگردند و می شود گفت با خود درگیر این مسئله هستند.
و یا گروه دوم که اظهار نارضایتی از وضع موجود در ایران می کنند وبیشتر روی سخن من با عزیزانی ست که امکانات موجود در کشوری که زندگی می کنند را با امکانات ایران می سنجند و از اینجا انتظار همان امکانات را دارند.
بارها خواسته ام برای این عزیزان کامنت بنویسم اما با توجه به اینکه ممکن بود کوتاه نوشتن یک کامنت باعث سو ء تفاهم در برخی موارد شود و نتوانم منظورم را برسانم ننوشتم و گذشتم و حالا ترجیح دادم در همین جا با شما عزیزان این موضوع را مطرح کنم و پاسخی بگیرم بلکه متقاعد شوم.
خواهش می کنم هر آنچه می خواهید در همین بخش کامنت بنویسید نه با ایمیل، و در صورتی که مایل نیستید نامتان عنوان شود با نام مستعار و یا بی نام، فقط تقاضا می کنم« بنویسید »و من با دقت کامنت ها را خواهم خواند و در یک جمع بندی کلی در پست بعدی به نوشته های شما عزیزان خواهم پرداخت.
دوست دارم مانند همیشه بدانید که با حسن نیت این بحث را پیش می کشم و به شدت از بحث رایج ِ ایران نشین و خارج نشین ... دوری می کنم چرا که هر کدام از شما پاره های تن کسانی هستید که در ایران زندگی می کنند و از خودمان هستید، خودِ خودمان.
خوب است فعلا"بحث حکومت و دولت ها را کنار بگذاریم ، حکومت ها ، دولتها می آیند و می روند آنچه می ماند سرزمین ما هست و وطن مان " ایران" که مال ِ ما هست نه مالِ حکومت ها .

اینک چند سوال:

اولین سوال مربوط به گروه اول یعنی عزیزانی که با تمام وجود دوست دارند برگردند اما به نوعی می توان گفت تبعیدی هستند و برای بازگشت به وطن نیاز به بازگشتِ مشروط دارند.
ــ آیا با بازگشتن مشروط مشکل دارید؟ چرا؟
دلیلش همان باور های غلط نیست که در جامعه مان ریشه دوانده که بازگشت مشروط یعنی دست دادن با حکومت!؟

و اینک سوالات گروه دوم که بر این اعتقادند که ایران وطن شان است اما با کمبود های آن مشکل دارند و آنگونه که باید نمی توانند در ایران تامین شوند.

ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " شغل و موقعیتی در خور ِ شأن و منزلت خود دارید؟
ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضر هستید همان شغل را در ایران هم داشته باشید؟
ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضر هستید همان میزان مالیاتی که می پردازید را در همین وطن خودتان بپردازید؟
ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " که از کمک مالی ِ دولت بهرمند هستید حاضر می شوید که همین کمک مالی را در ایران از ارگان هایی مانند کمیته ی امداد و امثالهم دریافت کنید؟

ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضر هستید همان مقدار تلاش و کوششی که در آنجا دارید را در وطن خودتان داشته باشید( کیفیت کاری که انجام می دهید و ساعات کار اختصاصی مربوط به شغلتان ).

ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضرید قانون و مقرراتی که مربوط به حقوق شهروندی می شود را در همین ایران خودمان رعایت کنید؟آنجا طبق قانون اینجا هم طبق قانون.

این سوالاتی بود که به ذهن من آمد از عزیزانی هم که در ایران زندگی می کنند درخواست می کنم سولات متین و معقول شان را از عزیزانی که در خارج از کشور در همین بخش کامنت بپرسند.
از همه تان پیشاپیش تشکر می کنم. منتظرم

لطفا" برای نوشتن کامنت به وبلاگ جدیدم مراجعه کنید.  
ورود به وبلاگ جدیدم  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط راوی 




آخ که روز جهانی زن بر من و امثال من مبارک باد!

هی...هی...هی... بماند... 
یادتان هست پارسال نوشتم که از شخص ساده لوحی پرسیدن تا حالا موز خوردی؟ گفت اون که هسته ش زرده؟
حالا حکایت ما و روز جهانی زن!
....

کاریکاتور از انجمن سایه

لینک تصویر
ورود به وبلاگ جدیدم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  
با " احمد باطبی " تلفنی صحبت کردم، همین چند دقیقه قبل.
به دوستان سلام رساند.
حالش خوب بود.
به او گفتم دلم می خواهد با چنگ و دندان هم که شده امسال عیدی بگیرم. آزادی ِ تو ، احمد جان!
گفتم سالها بود که سفره ی هفت سین نچیده بودم اما پارسال با شوق و ذوق این کار را کردم، چون به واقع آزادی ِ " اکبر گنجی " برایم شادی آفرین بود.
گفتم امسال هم میخواهم همه مان ذوق کنان سر سفره ی هفت سین بنشینیم.
...

سلام دوستان را به او رساندم و پیغام های گرم "خانم شکوه میرزادگی نازنین " و "مخمل بانوی عزیز "را هم به" احمد عزیز "رساندم.
چقدر ذوق کرد!
" احمد " از وبلاگم می پرسید! چنان با شور!
گفت میشه یک آهنگ برایم در وبلاگ بگذاری؟ گفتم با جان و دل " احمد جان " بگو چه ترانه ای؟
گفت همین الآن دوست دارم ترانه ی لالایی ویگن را بشنوم.
گفتم روی چشمم.
فرصت کم بود و باید تلفن را قطع می کرد
گفتم فردا زنگ بزن تا این ترانه را برایت بگذارم گوش کنی.
اکنون با شما به این نوا گوش می کنم و فردا با " احمد".
...
هر ناله ی شبــــگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانه ست

پ.ن
آنقدر به هم ریخته ام که فعلا" نمی توانم فایل این ترانه را پیدا کنم با همین گوش کنید تا سر فرصت.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط راوی 

اجازه ندهيد دعواهای جناحی و معادلات سياسی
فاجعه ای فرهنگی به بار بياورد

هموطنان عزيز،
در چند روز گذشته، و در حالی که کاوشگران و باستانشناسان به کشف های جديدی در تنگه بلاغی رسيده اند، و در زمانی که متخصصين خطر بالقوه نابودی بخش عظيمی از آثار باستانی و تخريب آرامگاه کوروش بزرگ را تاييد کرده اند، و نيز در زمانی که روشن شده سد سيوند نه تنها برای کشاورزان پاسارگاد سودی ندارد، محيط زيست منطقه را هم به خطر می اندازد، چند تن از مسئولين دوباره ادعا کرده اند که از يک سو در تنگه بلاغی و دشت پاسارگاد آثار تاريخی با اهميتی وجود ندارد و، از سوی ديگر، آبگيری سد سيوند و رطوبت ناشی از آن لطمه ای به آرامگاه کوروش بزرگ نخواهد زد.


اين افراد مسئوليت گريز، با نمايش هايي چون جمع آوردن کشاورزان بی گناه و بی خبر از مسايل مربوط به منطقه سد سيوند، بردن روزنامه نگاران و اهل قلم به محل تنگه بلاغی، و اظهارنظرهايي کاملا غير تخصصی، از شروع آبگيری هر چه سريع تر سد سيوند، قبل از فرا رسيدن نوروز بزرگ ايرانيان ـ که چند روزی بيش به آمدنش نمانده ـ سخن می گويند.

نکته مهم و در خور توجه آن است که در ميان سخنان روزهای اخير اين افراد، که متن آن ها در سايت کميته نجات پاسارگاد موجود است، اشاره های روشن برخی از آنها پرده از وجود دعواهای سياسی موجود در گروه های داخل حکومت بر می دارد و نشان می دهد که سرنوشت سد سيوند و مهم ترين منطقه باستانی ـ فرهنگی ايران دستخوش و در گرو اين گونه جدال های درون گروهی شده است.

مسئولين مختلف وزارت نيرو و سازمان ميراث فرهنگی، که بارها به وجود اين خطرات اعتراف کرده اند، اکنون در حالی که می کوشند گناه ساختن سد سيوند را به گردن مطالعات انجام شده و به اجرا در نيامده در قبل از انقلاب، و نيز اقدامات اجرایی دو رييس جمهور قبلی جمهوری اسلامی بياندازند، مصرانه می گويند که اين سد ـ با وجود آشکار بودن خطرات و ضررهای گسترده آن ـ بايد آبگيری شود.

بدين سان، کميته نجات پاسارگاد وطيفه ی خود می داند تا به اطلاع عموم برساند که در حال حاضر مهم ترين ميراث های فرهنگی و گنجينه های بشری ايرانزمين به دليل وجود دعواهای جناحی و معادلات سياسی درونی جمهوری اسلامی در خطر جدی نابودی قرار گرفته است و شرکت کنندگان در اين گونه جدال های درون گروهی می کوشند، با مطرح کردن تصميم و سپس آبگيری سد سيوند، از يکسو اذهان عمومی را از توجه به جريانات عمده کشور منحرف سازند و، از سوی ديگر، سرزمينی را که وجودش اثبات سهم عمده ايرانيان در آفرينش اصول حقوق بشر است به آب ببندند.

ما از همه فرهنگ دوستان و دلسوزان واقعی ايران زمين تقاضا داريم که به اين بازی های عمدی و ايران بر باد ده دقيقا توجه نموده و همچنان با اعتراض های مدنی و به حق خود اجازه ندهند که مسايل سياسی و روزمره فاجعه ای فرهنگی به بار آورند که تاريخ آينده ايران و جهان نسل ما را بابت آن محکوم به بی لياقتی و بی فرهنگی کنند.

با مهر و احترام

کميته بين المللی نجات پاسارگاد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط راوی 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط راوی 

عازم سفری کوتاه هستم و قصد نداشتم فعلا" پستی بنویسم اما دلم نیامد پیش از رفتن از عزیزم " جمشید اخوان " تشکر نکنم و بروم. "جمشید " که دوش به دوش« خانم میرزادگی » و دیگر حامیان ِ کمیته ی نجات پاسارگاد فعالیت می کند،" جمشید " این جوان خستگی ناپذیری که بزرگترین آرزویش این است که به ایران بیاید و از اولین جایی که دیدن می کند آرامگاه کورش و پاسارگاد باشد.
ترانه ای را تقدیم می کنم به " جمشید اخوان " و امیدوارم که بزودی او و همراهانش ثمره ی تلاش هایشان را ببینند تا ما سرافراز بمانیم تا ما شاهد ماندگار بودن بخش عمده ای از هویت تاریخی ِ ایرانمان باشیم.

سلام، سلام ، سلام ای خاک خوب ِ مهربانی
درفش، درفش ،درفش ِ سر فـــــــــــراز کاویانی
سلام ای گمشده در بـــــــــــــــــــودن خـــویش
به یغمـــــــــــــــــــــــا رفته هم آئین و هم کیش

حتما" باور می کنیداگر که بگویم یکی از دغدغه های فکری ِ من دور بودن هموطنانم از ایران مان است، هر کدام از شما یک کلمه فقط یک کلمه برایم گفتید و نوشتید که آرزوی دیدن ِ وطن دارید همان یک کلمه شد ملکه ی ذهن من و روزی را به شب نمی رسانم که برای بازگشت شما عزیزان دعا نکنم ،از عمق دل نخواهم که به آغوش وطن بازگردید و ایران را بسازیم آنگونه که لایق ِ یک ایرانی ست.
بدانید همانگونه که شما دغدغه های فکری تان مسائل و مشکلات ایرانیان است ما هم به شما فکر می کنیم و به اینکه غربت هر چه باشد غربت است!
و اینک آخرین خبری که " جمشید اخوان " فرستاده.

آن ها که می گويند خطر رطوبت و تخريب جدی نيست!
اخيرا برخی از افراد، به عنوان متخصص، در مجالس و محافل اعلام می کنند که اين حرف ها که، رطوبت سد سيوند سبب تخريب منطقه و يا ارامگاه کوروش بزرگ می شود، حرفی بيهوده است، ما بی آن که بخواهيم به دنبال قصد و يا دلايل ابراز اين گفته ها و نظريات گمراه کننده باشيم، بهتر می دانيم که برخی از گفته های متخصصين امور مربوط به سد سازی، باستانشناسی، زيست شناسی را که همه از افراد معتبر در رشته های خودشان هستند را در اين جا بياوريم. البته شما می توانيد در ستون دست چپ صفحه اول سايت پاسارگاد نيز مطالب ديگری هم در اين مورد پيدا کنيد.
ضمنا ماجرا آنقدر جدی است که حتی رييس سازمان ميراث فرهنگی هم که از موافقان آبگيری سد سيوند است از خطر رطوبت گفته است!

گفته های يک باستانشناس و کاوشگر در مورد ويرانی آرامگاه کوروش پس از آبگيری

http://www.savepasargad.com/Destruction%20News/Damage-july06.htm

اگر سد آبگيری شود آرامگاه کوروش را آب خواهد گرفت (کوروش زعيم)

http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/AV/Zaim.htm

مطلبی درباره تخريب محيط زيست

http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/destruction/sad%20esivand%20va%20mohit%20zist-10.06.htm

حتی رييس سازمان ميراث فرهنگی هم از خطر رطوبت گفته است

http://www.savepasargad.com/sanadi%20digar-29.1.htm


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

نامه ی یکی از بچه های خوب گل آقا من را برد به عالم کودکی، نامه ی آذین عزیز ، در باره ی چه بود را بعدا" خواهم گفت اما هر چه بود زیر و رویم کرد و اکنون دارم غوطه می خورم در ایام شیرین گذشته، ایامی که شاید زیبا بود و شاید هم خودمان زیبایش می کردیم نمی دانم هر چه بود دوست داشتنی بود و بیاد ماندنی ، دوران خوش ِکودکی.
از دیشب دارم یک بند ترانه ی " شاه ماهیها " را گوش می کنم.
آخ اگه دریا فقط دریا نبود
آخ اگه زندون ماهیها نبود
آخ اگه تور سیاه سرنوشت
روز و شب فکر شکار ما نبود!

هشت نه ساله بودم ، عباس آقا و خانمش مستاجرمان بودند. چه ماه بودند این عباس آقا و خانمش. عباس آقا خیاط بود و عاشق موسیقی. آنشب را می گویم که برای من و خواهرم یک ساعته پیراهن هامان را برید و دوخت و تعریف کرد و خندید و خنداند و هی اشاره کرد که یعنی صفحه ی گرام را از اول بگذار.
و "پروا " می خواند ومی خواند و تمامی نداشت.
من دلم می خواست تو شاه ِ همه ماهیها باشی
من دلم می خواست که تو صاحب دریا ها باشی
سفری پیش بینی نشده پیش آمده بود و قرار بود به تهران برویم خیلی زود و فوری و مادرم چکنم چکنم می کرد که آخه نمیشه که بچه ها را همینجور برد! باید نو نوارشان کنم اما چه جوری ؟ فردا باید اول صبح حرکت کنیم ، کِی برم خرید کِی کارهام را انجام بدم!؟
اعظم خانم مانند یک فرشته ی نجات به داد ِ مادرم رسید. اعظم خانم نو عروس " عباس آقا " بود و چه زندگی شیرینی داشتند آدم حظّ میکرد.
ـــ اوا خانم صابری غصه ی چی رو میخوری؟ اگه پارچه تو خونه داری عباس آقا شب براشون پیراهن می دوزه؟
برق شادی در چشمان مادرم ظاهر شد، " آره یک یخدان بزرگ دارم که پراز پارچه ی نبریده ست".
عباس آقا سر شب از مغازه به خانه آمد ، با اعظم خانم آمدند و توی ایوان نشستند مادرم چرخ خیاطی " مارشال " اش را آورد و گذاشت جلوی عباس آقا. پارچه ها را هم.
هر وقت این چرخ خیاطی می آمد وسط از مادرم می پرسیدم مامان چند ساله چرخ خیاطی خریدی؟ می گفت همسال توئه.
آخر روی چرخ خیاطی نوشته بود «سی سال ضمانت» و من به تمام شدن این تاریخ تضمین فکر میکردم!
عباس آقا خیلی زود دو پیراهن خوشگل برای من و خواهر بزرگترم دوخت.
شام را با هم خوردیم و با هم گفتیم و خندیدیم و صفحه گوش کردیم و البته ما دو تا هم نو نوار شدیم. انگار نه انگار که فردا مسافریم و هزار کار داریم ، دلشوره و استرس آنروزها معنا نداشت شاید هم داشت اما کمرنگ بود خیلی کمرنگ!
" عباس آقا " خانه ساخت و از خانه ی ما رفت ، چهار برادر بودند که سه تای آنها در فواصل مختلف در حیاط ما خانه داشتند و تا وقتی خانه نمی ساختند از پیش ما نمی رفتند. چه آسان بود آشیانه ساختن آنروزها! هر کدام کمتر از یک سال در خانه ی ما نشستند.
می خواهم به " اراک " بروم ،یک قواره پارچه با خودم می برم و می گردم تا " عباس آقا " را پیدا کنم و به او بگویم می خواهم پیراهنی برایم بدوزی که وقتی می پوشمش هر نوایی برایم شادی آفرین باشد، هر نوایی!
شاه ماهیها : پروا

این ترانه را هدیه می کنم به عزیزم " مارکو ".

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

احمد ها را داغ می کنند تا خبر داغ داشته باشند
اما من" احمد " را زنده می خواهم! من " احمد " را آزاد می خواهم!
 چندی قبل که احمد باطبی " برای مرخصی آمده بود با او به حرف نشستم. بيشتر من حرف می زدم و او ساکت بود. پل ارتباطی من با " احمد " در آن فرصت کم "یاهو مسنجر "بود، چند ساعتی مانده بود به بازگشتش به زندان . حرف می زدم و بی آن که او بفهمد اشک می ريختم. و او ساکت به حرفهایم گوش می داد. آنقدر ساکت بود که گاهی فکر می کردم ارتباط قطع شده است. می گفتم: " احمد" جان رفتی؟" می گفت: "نه راوی جان، هستم ،دارم به حرفهات گوش می کنم"...
لحظه ی آخر هم گفت به دوستان بگو دوستشان دارم و بگو من را فراموش نکنند
اکنون روی سخن من با کسانی نیست که آن ها هم احمد را دوست دارند و دلشان برای " احمد ها " می تپد، و از عمق دل آرزوی آزادی آنان را دارند. می خواهم با کسانی سخن بگويم که از هر آب گل آلودی می خواهند ماهی بگيرند. و به هدف های خودشان برسند. هدف هايي که از قبل معلوم بوده است...
 
AhmadBatebi

آن شب به " احمد " گفتم : احمد جان!" بی بی سی" را دیده ای؟ خبر اولش هستی! با یک تصویر بزرگ از تو... گفتم " احمد " جان خبر داغ می خواهند!
مــــــــی دانـــــــــی!؟ خبــــــــــــــــــــر داغ. و امثال تو را داغ می کنند تا خبر داغ داشته باشند.!
گفتم هر چه خاک توی کاسه مان است همین امثال بی بی سی نصیبمان کردند و می کنند.!
گفتم چرا خيلی ها تا دو روز قبل یادشان نبود که " احمد " نامی هم هست که در گوشه ی زندان جوانی اش را می گذراند؟
گفتم " احمد " جان این که تو و امثال تو جوانی تان گوشه ی زندان تباه شود دردی را دوا نمی کند! گفتم " احمد " جان به من قول بده اعتصاب غذا را برای همیشه فراموش کنی. گفتم " احمد " جان این که آدم بداند نتیجه ی تلاشش فقط این است که راهی ِ زندان شود راه حل نیست ...

بله و حالا به کسانی که منتظرند يکی در زندان بميرد و خبرهايشان را رنگين کنند می گويم که: آهــــــــــــــــــــــــای با شما هستـــــــــــــــــــــــــــم شما که نسخه پیچیدن برای جوانان این مرز و بوم را خوب بلدید! و استاد این کارید که کنار گود بنشینید و بگویید لنگش کن. دست از سر آن ها برداريد. اگر اعتصاب غذا و مردن در زندان خوب است خودتان را در خطر بيندازيد نه ديگران را.

شما که بدون توجه به سرنوشت و خطراتی که زندگی احمد و احمد ها را تهديد می کنند قصد دارید سر و صدايي راه بيندازند و در واقع خودتان را مطرح کنند چطور می توانيد راحت بخوابيد؟!
شما که منع جمهوری اسلامی را می کنید و می گویید شهید پرور است! خودتان که بيشتر دنبال شهيد هستيد.

شما که می گوييد طرفدار حقوق بشريد اين چه حقوق بشری است که فقط دنبال تابوت زندانيان راه می افتید و تا کسی نميرد يا دم مرگ نباشد اهميتی برايتان ندارد.

آنروز که " اکبر محمدی کشته شد بلاگری آدرس وبلاگ دوستش را داد و گفت راوی جان این بلاگر دوست نزدیک " اکبر محمدی " بوده پستش را بخوان و همانجا دلداریش بده .
خواندم ... گلایه کرده بود از همه که تا کنون نامی از " اکبر محمدی " نبرده بودند.
برای این شخص نوشتم من رفتم و خواندم اما نمی توانم دلداریش بدهم چون من هم از او گلایه دارم! چرا تا کنون ساکت بوده چرا همه مان را خبر نکرده!؟
گفت " راوی " جان خدا شاهد است از هر خبر گزاری که کمک خواستیم گوش نکردند و خبری را در مورد " اکبر" منعکس نکردند! گفتیم اعتصاب غذا کرده گفتند اعتصاب غذا مُد شده!
اما حالا همه شان از " اکبر " می گویند. گفتم خوب معلوم است! نانشان توی روغن است اینها از مرده شور بیشتر دست به دعا هستند تا شرّی به پا شود که خیرشان در آن باشد!

روی سخن من با توست! با تویی که هم اکنون نوشته ی من را می خوانی و رگ گردنت کلفت شده و اگر دستت می رسید تکه تکه ام می کردی! از آزادی بیان و حقوق بشر حرف نزن! با جان " احمد " بازی نکن!


و حالا روی سخنم با جوانانی ست که گاه تحت تاثیر قرار می گیرند. خوب گوش کنید ببینید چه می گویم:
یادم نمی رود هیچگاه ایامی که فراخوان داده می شد برای شرکت در تجمع زنان در میدان هفت تیر. آقای بلاگری فرت و فرت پست می نوشت و از زنان و بخصوص مردان درخواست می کرد که همه باید در این تجمع شرکت کنیم...
همان شب خودش یا دوستانش خبر دستگیری ِاین آقا را به تمام خبرگزاری های اعلام کردند و نامش و نام وبلاگش در اکثر خبرگزاری ها درج شد!
فردای آنروز پستی نوشت که : من دستگیر نشدم یعنی بخاطر کار شخصی ای که داشتم نتوانستم در این تجمع شرکت کنم!
جوانان عزیز خوب حواستان را جمع کنید! نامرد زیاد است !کسانی که دیگران را هُل می دهند و خودشان را کنار می کشند.

من نمی گويم دنبال حق و عدالت نباشيد هر کسی نباشد انسان نيست اما چشمان تان را باز کنيد و فريب آن هايي که در خانه های گرم و نرم شان نشسته اند و شما را هل می دهند که برويد جلو و حتی نام و نشان شان را پنهان می کنند نرويد. مردن شما دردی را دوا نمی کند. زنده بودن شما است که می تواند کاری کند. کسانی که مرده پرستی می کنند شهيد پروری می کنند می خواهند روی مرده های شما حساب باز کنند و بس!
و اینک یک سوال از دوستان احمد!
کدامتان می توانید من را راهنمایی کنید تا بتوانم حتی برای دقایقی هم که شده " احمد باطبی " را ببینم؟
من باید " احمد "را ببینم! باید! اما راهش را بلد نیستم.
مـــــــــرغ سحر نــــــــــــــاله ســــــــر کن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

توجه!توجه!
نواهایی که در این پست می شنوید ترانه های شاد یا همان بشکن و بالا بنداز خودمان است و معنی و مفهوم آن این است که برای دقایقی از این دنیای دیوانه دورشویم و کمی به قر کمر بپردازیم.
لازم می دانم فقط برای چند دقیقه خودم و خوانندگان وبلاگم از بمباران خبری ( آنهم چه اخباری ) دور باشیم!   
 امشب این پستم رو لفظ قلم نمی نویسم . میخوام راحت باشم مبصرهای وبلاگشهر هم خوبه این دفعه رو زیر سیبیلی رد کنند اینجور لفظ قلم حرف زدن ،در شرایطی مثل ِ نوشتن اینجور پست ها ، مثل این می مونه که عصا قورت داده برقصی! سیخ! سیخ! نمی شه که! می شه!؟
خوب، برای شروع خوبه با این آهنگ شروع کنیم تا بعد براتون سخنرانی کنم.
همه حاضرید؟
بریم 
دســــــــــــــــــــــــت دســـــــــــــــــــــــــــــت
لباتو غنچه نکن غنچه خجـــــالت می کشه
حیفه اون غنچه ی لب وا نشده بسته بشه 
  
از قدیم و ندیم گفتن هر کسی سر و کارش با بچه جماعت افتاد رازش بر ملا میشه، راست هم می گن بخدا.
نمونه اش همین که عالم و آدم فهمیدن من رفتم تو سن چهل و هفت سالگی! یکی نبود به این پسر بگه آخه بچه تو چکار داری با مامانت دست به یکی می کنی و برا من جشن تولد راه میندازی؟ من نمی خواستم کسی بدونه یه سال پیرتر شدم.
اما به جان خودم نباشه به مرگ این همسایه بالایی مون که از دستش آسایش نداریم اصلا" و ابدا" فکر نمی کنم ۴۶ سال از عمرم گذشته. انگار همین دیروز بود که سیزده چهارده ساله بودم. گاه احساس می کنم از دخترم هم جوونترم. موهام سفیده؟ فدای سرم، اصل دله که سیاهه!
چهل و شش سال قبل در چنین روزی، نه! ببخشید در چنان روزی!( اول اسفند ) چشم به دنیا گشودم، که ای کاش نمی گشودم تا اهالی وبلاگشهر از شرّ من یکی راحت بودن.
اول اسفند ،صبح که اومدم دیدم از طرف دوستان یا کامنت دارم یا ایمیل که تولدم رو تبریک گفتن بعد از دقایقی فهمیدم کار این عمو سیبیلوئه! راستی چرا این از حالا اینقدر سیبیل داره؟ کسی می دونه چرا!؟
یه ترانه به این عمو سیبیلو هدیه کنم اما خب! دست از سر خودش و مامانش بر نمی دارم و آخر پست براشون دارم. چنان سورپرایزشون کنم!

شیطنت از چشم سیات می ریزه
عشوه از اون قــد و بالات می ریزه

دارم نزدیک میشم به مرز پنجاه یا همون " نیم قرن ". این جمله ای که می نویسم رو با لحن تیزرهای تبلیغاتی با صدایی خشن و لب و لوچه ی کج و معوج بخونین لطفا":
« نــــــــــیــم قـــــــــــــرن تـــــــــــجـــــــــربــــــــــــــــه! »
طی این چهل و شش سال عمری که داشتم خیلی چیزا یاد گرفتم که به لعنت خدا هم نمی ارزه، بنابر این تصمیم گرفتم یک چرخش اساسی در رفتارم داشته باشم تا بلکه آدم حسابی بشم. مثلا"یکی از این چرخش ها:
از این به بعد تصمیم دارم که هی مرتب زنگ نزنم به دخترم که مامان!؟ غذا خوردی؟ چی خوردی؟ خوب بود غذاش؟ تا دخترم مجبور نشه پیش دوست و همکار هی بگه الو...، آره... ، حالا...، اوکی...، میام بعدا" ...
گیریم که سعی کنم و موفق نشم اما قول می دم تلاش کنم حداقل زیادی گیر ندم و پشت سر هم نگم وا ! صدف! دارم ازت می پرسم غذا خوردی یا نه تو هی پرت وپلا جواب آدمو می دی!؟

و اما چرخش بعدی:
تصمیم دارم از این به بعد وقتی دخترم به یک سفر چند روزه میره کاری نکنم که به من بگه :
أه! مــــــــــــــامــــــــــــــــان! تو هم شدی بی بی ِمجید!؟ ( قصه های مجید )
آخه وقتی قراره بره یک سفر مثلا" یک هفته ای، از چند روز قبل شروع می کنم به جمع آوری وسایلی که ممکنه لازمش بشه و تقریبا" نصف اطاقش پر می شه از انواع و اقسام لوازم ضروری از جمله :
یک کیلو نبات، مقدار قابل توجهی پسته و مغز گردو، لواشک آلو برگه ی هلو، نعناع خشک برای دل درد احتمالی گل گاوزبان و سنب الطیب برای نوشیدن قبل از خواب، تشک برقی، سوزن نخ، تا دلتون بخواد کیسه نایلونی در ابعاد مختلف، سنجاق قفلی برای احتمال در رفتن زیپ شلوار، آهن ربا که اگر سوزنش گم شد راحت بتونه پیداش کنه و به دوخت و دوز شکافتن های احتمالی بپردازه. دیگه... قرص سردرد و دل درد و شل کن و سفت کن و ...
وقتی می ره سفر تا چند روز وسایلی که نام بردم رو داخل این کمدو اون کمد پیدا می کنم و با خودم می گم :
إ إ إ پـــــــــــــــــــس بـــــــــــــــگــــــــــــــــــو ! من گفتم اونهمه وسایل چه جوری تو یه چمدون جا شد؟

این ترانه رو گوش کنین تا ادامه ی برنامه رو با هم پی می گیریم.
قر دادن یادتون نره، هر کی با نفر بغلدستی برقصه، غریبه هم بود عیب نداره من فتوا میدم حلاله.

غنچه ی نو شکفته را مانَد
نــــرگس نیم خفته را مانَد


إ إ إ چه زدم به غنچه! باور کنید همین الآن متوجه شدم هر دو ترانه غنچه دارن! مهم نیست، حالا خوبه که غنچه دارن، مورچه ندارن.
بعد از این غنچه و مورچه و این حرفها بریم سراغ ترانه ی
بوشو بوشو تِه ره نخوام
سیــــــاهی تِه ره نخوام

من بچه بودم که یک خواننده ی محلی این ترانه رو خونده بود و صفحه اش هم همه جا پر شده بود وقتی می خوند دل من برا هر چی گریه ی سیاه بود می سوخت آخه فکر می کردم میگه پیشی پیشی تو رو نخوام سیاهی تو رو نخوام!
راستی حرف پیشی شد، دوست دارید یک فیلم کوتاه از پیشی ِ من رو ببینید؟ نمی دونین نمی دونین نمی دونین این پیشی شده مونس شب و روز من اسمش را دخترم گذاشت « بلوط ». خیلی دلم میخواد یه پست در باره ش بنویسم اما می ترسم بگن این زنه با این سن و سالش حالش خوش نیست!
این پیشی ِماحدودا" بیست روزش بود که یکی از دوستان دخترم که در انجمن حمایت از حیوانات فعاله گفته بود این بچه گربه بی مادره و ... دخترم رفت آوردش ... بعدا" براتون میگم یه عالمه حرف دارم از بلوط بگم.
بلوط رو آوردیم که ما کمک اون کنیم اما این بلوطه که به کمک ما اومده 5 ماهه شادی آورده توی خونه ی ما! 
 حالا میخوام به خاطر خواهی بپردازم! خاطر خواهی ِ کی!؟ خُب معلومه گروه کُر دختران دیگه! شماها چرا اینقدر کج خیالین!؟
همین گروه کُر دختران که من رو بیچاره کرده از بس که نامه دارم از خوانندگان وبلاگم که:
زود باش از کُر دختران بذار تو وبلاگت. ترا خدا هی زود باش زود باش نکنین همه شونو براتون آپلود می کنم قول میدم. 
این دیگه خیلی قر داره والله بلند شین

تو خــــــــوبی تو ماهـــــــــی فدات شم الـهــــــــــــــی
خــــــاطـــــــر خوای قـــــــــــــــــــــــــــــــــند لباتــــــــــم


طاقت نمیارم از" بلوط "براتون نگم.
آقای طالبی رو که معرف حضورتون هست؟ این بلوط ِ ما اصلا" از آقای طالبی خوشش نمیاد. اصولا" دوست نداره وسایل خونه جابجا بشه و هر بار دست به هر چیزی می زنیم شاکی میشه. ما هم بیشتر اوقات طبق میلش رفتار می کنیم اما آقای طالبی وقتی میاد باید تند تند کارها رو انجام بده و بره برای همین بلوط زورش به آقای طالبی نمیرسه و کوتاه میاد اما بعضی وقتها هم طاقت نمیاره و چنگ میندازه و از آقای طالبی می گیره و میره بالا اونهم با حالت عصبانی.
آقای طالبی هر وقت میاد یک شلوار کردی داره که به جای لباس کار می پوشه و البته کش شلوارش هم کمی شله! تا حالا دوبار بلوط جلوی چشم من شلوار آقای طالبی رو کشیده پایین!   
خوب، یک ترانه هم محض خنده گوش کنید:

خوشگله آی خوشگله حوصله کن حوصله
کار عشق و عاشقی نمیشه با عجلـــــــه

چیه چرا می خندین!؟ حالا ما یه چیزی گفتیم شما دیگه چرا می خندین؟
این ترانه زمانی برای خودش برو بیایی داشت و سی سال پیش فروش نوارش رکورد شکست.

اما!
اما برم سراغ " دنی " و مامانش! گفتم سورپرایزشون می کنم! حالا راز من رو بر ملا می کنن!؟
منم افشاگری ِ مصور می کنم!

" دنی " کم سیبیل داره خودش،دختر خاله مامانش و هم براش سیبیل میگذارن!

وقتی که " دنی " می ره وبلاگش را آپدیت کنه در حالی که آب دهانش رو یکی دیگه باید جمع کنه!
وقتی که چشمهای دنی لوچ میشه چون به یک عروسک دختر نگاه می کنه

وقتی که بلـــوط به پای مامان " دنی " حمله می کنه!

وقتی که بلوط به پای مامان " دنی " حمله نمی کنه!

ترانه های این پست هدیه به این عزیزان بود:
نازنین نسرین ، نازنین شهربانوی ، باران نازنین ، نازنین پویه و همشهری نازنینم " آوا ".
من چکنم با اینهمه نازنین که هنوز ترانه هاشون رو هدیه نکردم؟ خدا زیادترشون کنه.

راستی خوب شد یادم اومد. در پست قبلی سه فایل تصویری از " فریدون فرخزاد " آپلود کردم که حجمشون خیلی کم بود و تصاویر در ابعاد کوچک اما موقتا" تا دو سه روز فایل های بزرگشون رو در اینجا می گذارم تا عزیزانی که می خواهند آنها را سیو کنند. البته خود من در این ابعاد قادر نیستم ببینمشون و فقط دوستان خارج از کشور می تونن از اونا استفاده کنن. زود سیو کنید چون حجم زیادی رو اشغال کردن برشون میدارم.
فریدون فرخزاد و شهره ۱
فریدون فرخزاد و شهره ۲
فریدون فرخزاد و مرجان
و لازمه باز توضیح بدم که هر لینکی که به لینک های روزانه و هر ترانه ای که در بخش ترانه ها اضافه می کنم وبلاگم خود بخود پینگ میشه این را عرض کردم که فحش نخورم!
و در آخر از دوستانی که تولدم را تبریک گفتند چه در وبلاگ " دنی " و چه در وبلاگ خودم و یا با ایمیل تشکر می کنم نمی دونید چقدر آدم روحیه می گیره مخصوصا" سن و سال که بالا می ره آدم بیشتر نیاز به این توجه ها داره
از همه تون ممنونم
از " افسانه ی عزیزم " هم ممنونم که هیچوقت روز تولد من رو فراموش نمی کنه از " دنی " گلم هم ممنونم
یک پی نوشت گنده!

بابا جون اشتباهی صورت گرفته ترا خدا نذارین به حساب سن بالا بذارین به حساب سن پایین
ترانه ی عارف رو اشتباهی آپلود کردم بی خیال مگه نه؟
بعد درستش می کنم کمرم داغون شد از بس قر دادم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط راوی