تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

نسـیم فروردین وزان ز بستان شد
ز نو عروس گل چمن گلستان شد

گفتم قبل از اینکه بار و بنه ی سفر را ببندم بیایم و به شما عزیزان بگویم : نوروزتان مبارک، امیدوارم سال نو برای همه سالی پر برکت باشد سالی پر از شادی.

این بار به جای پر حرفی کردن چند ترانه ی شاد برایتان آماده کرده ام که امیدوارم سال نو و نوروزتان را با شادی آغاز کنید.

بچه های خوب " گل آقا " ویژه نامه ای برای نوروزتان تدارک دیده اند که من هم افتخار حضور در کنار دیگر دوستان را داشته ام . مصاحبه ای ست با چند بلاگر که می توانید در " ویژه نامه ی گل آقا" بخوانید.
خوب است بدانید که در آخر مصاحبه به رسم " عیدی دادن " دو ترانه به این عزیزان هدیه کرده ام.
از بچه های خوب " گل آقا " هم ممنونم که من را در جمع صمیمی ِ خود و دوستانشان پذیرفتند.

پارسال همین روزها بود که پست مخصوص نوروز را نوشتم و خداحافظی کردم ، خاطره ای بود با نام
« حکایت گوشت کوب کشور خانم » .

نوشتم و رفتم اما " اکبر گنجی " آزاد شد و من تاب نیاوردم که بازنگردم و ننویسم.
امسال هم منتظر و امیدورام که با شوق و ذوق برگردم.

خوب بهتر است برویم سراغ ترانه ها

دوستان یادتان هست چندی قبل در این پست یک سوتی دادم و ترانه ای را اشتباهی آپلودکردم؟ حالا همان ترانه را بشنوید:
لباتو غنچه نکن غنچه خجـــــالت می کشه
حیفه اون غنچه ی لب وا نشده بسته بشه

و حالا این ترانه ی خاطره انگیز :

کوچولوی زردم قناری
ای دوای دردم قناری


و به یاد نوروز های قدیم مان که " مرتضی احمدی " این هنرمند خوب نقش زیادی در بیشتر شاد بودنمان در ایام نوروز داشت:
سر به سرم نگذار می رم زن می گیرم!

و ترانه ای خاطره انگیز از " زنده یاد" ویگن "
گنجشک پر کلاغ پر
شغــــــال پیر باغ پر

نوروز است و نمی شود که ترانه ای از گروه کُر دختران عیدی نداد!

تو امید منی بذار مـــــــــــــردم بدونن
غم عشق تو رو تو چشم من بخونن

و یک ترانه ی دیگر از خانم مرضیه :

آفت جانی! خبردارت کنم
باشه تا روزی گرفتارت کنم


با یک ترانه ی کوچه بازاری موافقید؟

دختــــــــر چـــــــه قشنگی آره والله
عجب خوش آب و رنگی ، ماشالله


و حالا این ترانه :
می خنده زد در جامم
دنیــــــــا بود بر کامم


و ترانه ی آخر :
دوش دوش دوش
که آن مه لقا خوش ادا با صفا با وفا...

سال خوبی را آغاز کنید و برای شما عزیزان بهترین ها را آرزو می کنم.
سالی که می آید سخت به دعای شما نیازمندم
...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

پاسخ تعدادی از عزیزان را که لطف کردند و برایم نوشتند را با دقت خواندم. ابتدا تشکر می کنم از دوستانی که وقت گذاشتند و نظراتشان را گفتند چه آنان که با نظراتشان موافق بودم و چه آنان که با برخی نکاتشان مشکل داشتم از همه ممنونم.
از بسیاری نظرات آموختم حتی از آنان که با نکته هایی از گفته هاشان مخالفم

ببینید عزیزانِ من، شما شرایط زندگی خودتان را بهتر می دانید و حرف من هم این نبود که چرا رفتید؟ چرا تبعید شدید!؟ چرا به رفاه خودتان اولویت می دهید و... و... و...
در این که وارد شدن به این بحث بدون در نظر گرفتن حکومت کاری ست دشوار بر آن واقفم و با عنوان کردن این نکته می خواستم پاسخ ها را به جهتی سوق دهم که مسائلی خارج از حکومت مطرح شود تا ببنیم می توان نتیجه ای گرفت اما در معدود کامنت ها مسائلی عنوان شد که ناچارم من هم بحث را به سمت دیگری سوق دهم و در آخر پست هم به شما عزیزان بگویم که هدف من از سوال های پست قبلی چه بود.
یکی از نکاتی که در پاسخ ها خواندم مربوط بود به بحث مسائل فرهنگی اجتماعی و اینکه فرهنگ و جامعه در ایران چنین است و چنان است

ممکن است شما صحیح بگویید اما می خواهم بدانم آیا ما ایرانیان سرتا پا ایراد هستیم و غیر ایرانیان همه " تخم دُل دُل اند و شکم زا بلبل!؟ آیا ما ایرانیان خصوصیات اخلاقی مثبت نداریم؟ اگر نداریم پس چگونه مهاجرین ما توانستند با اینهمه تفاوت فرهنگی دیار غربت را تاب بیاورند!؟
و آیا
روزی خطی کشیده شد و گفته شد متمدنین و با فرهنگها از ایران خارج شوند و کسانی در ایران بمانند که نمی توانند خودشان را با فرهنگ و آداب صحیح وقف دهند؟
همانگونه که در پست قبلی اشاره کردم که خارج نشینان ایرانی پاره ی تن کسانی هستند که در ایران زندگی می کنند اکنون هم می گویم تمام کسانی که در ایران زندگی می کنند همان جامعه ای ست که عزیزان مهاجر از آن برخاسته اند یعنی در یک جمله از یک فرهنگ و آداب برخوردار هستیم حالا کم و زیادش و بحث خانواده ها ،خارج از بحث ما است.
اما افرادی، روزی رفتند و بنا بر شرایط محیط تغییر کردند و نمی توان گفت صد در صد به از آن شدند که بودند یا بالعکس.
ما ایرانیان ( از جمله خود من که دارم اینها را می نویسم ) خودمان را زیر ذره بین می گذاریم و دیگران را نه! تا به حال کدام ملت را دیده اید که اینچنین خودشان را به اخلاق های نا صحیح متهم کنند و به دیگر ملت ها به چشم صد در صد مثبت نگاه کنند؟ نا صحیح که می گویم منظورم حرفهایی ست که می شنوم. ما ایرانیان چنین ما ایرانیان چنان...
متهم هم که می گویم نه این که چنین صفاتی در برخی افراد وجود ندارد اما گفتنش و تکرار کردنش و خودمان را مبرا از این عیوب دیدنش مدّ نظرم هست.
من تا کنون به هیچ کشوری سفر نکرده ام اما با اروپائیانی که به ایران آمده اند زیاد ارتباط داشته ام و البته که زبانشان را هم نمی دانم اما وَاللهِ و باللهِ رفتار و حرکاتی از آنان دیده ام که مایه ی خجالت جامعه ی بشریت است، کشورشان را کار ندارم. اتفاقا" اینها از افراد فرهنگی و با سواد بوده اند و از چندین کشور هم!
این تنها شما که در خارج از ایران زندگی می کنید نیستید که نگاهی اینچنین به هموطن خود دارید که بسیار دیده ام در همین ایران افرادی که هنوز بدتر از من رنگ خارج را ندیده اند اما تکیه کلامشان این است:
اصلا" همه ی ایرانی ها ...خانمهای ایرانی ... مردهای ایرانی... گویی خودش از دیار دیگری ست!
یکی نیست از اینان سوال کند آقا!؟ با چند خانم غیر ایرانی معاشرت داشته ای که چنین بر خانم های ایرانی می تازی؟ یا خانم !؟ با چند مرد غیر ایرانی تجربه ی دوستی نزدیک داشته ای که همسرت را با مردهای خارجی مقایسه می کنی و به نتیجه می رسی که مردهای ایرانی فلانند و بهمانند!؟

چندی قبل به یکی از مراکز " دولت الکترونیک " مراجعه کردم ( در این مکان کار ِ پاسپورت و گواهینامه را انجام می دهند ) آقای جوانی به همراه همسرش برای گرفتن پاسپورت مراجعه کرده بودند، توجه کنید! تمدید نه ها! گرفتن پاسپورت برای اولین بار.
آقا یک جفت کفش کتانی پوشیده بود از آنها که چراغش پشت قوزک پا روشن می شود موهای نسبتا" بلند اما گگوری مگوری با یک مدل عجیب غریب و یک تی شرت که رویش نوشته بود " آی لاو یو " چند دستبند و انگشتر مکش مرگ ما و یک کیف سامسونت در دست که خیلی با ظاهرش جور در می آمد!...
همسرش هم یک شلوار جین با یک جفت کفش پاشنه بلند مجلسی بَر َق و بوروق دار از آنها که خوانندگان غربی در کنسرت ها به پا می کنند و یک روسری زر زری دار و یک مانتوی کوتاه تنگ و البته دست ها هم گویا یرقان گرفته بودند از بس که زرد بودند تا نزدیکی های آرنج پر از النگو و از سبز و سرخ و آبی هایی که بر صورت مالیده بود چه بگویم؟ ... خودتان قیافه هاشان را تصور کنید و حدس بزنید با فروش چه نوع محصولی هزینه ی سفر به خارج را مهیا کرده بودند!
مدارکشان را که روی پیشخوان گذاشتند مسئول مربوطه شناسنامه ی آقا را برداشت و نشانش داد و با حالتی گفت:
این چرا اینجوریه!؟
شناسنامه جیگر زلیخا که بود هیچ ، لکه هایی چون چربی آبگوشت و جای ته استکان چای و ...
این آقا همینجور که نوک کتانی اش را به زمین می کوبید خندید و گفت :
ما ایرانی ها بی سلیقه ایم دیگه، ها ها ها
من که کنارش ایستاده بودم نتوانستم طاقت بیاورم گفتم آقا!؟ صبر کن اقلا" پات رو از ایران بذاری بیرون اونوقت کله پاچه ی ایرانی جماعت رو بار بذار!

بله ! اینگونه نگاه ِ از بالا انداختن به دیگر افراد و اینکه ما ایرانیان چقدر سمبل صفاتیم فقط از زبان برخی خارج نشینان شنیده نمی شود بلکه گفتن آنان بیشتر به چشم می خورد به وقتش همه مان تافته ی جدا بافته ایم و بقیه فلان.

و اما چرا بحث پست قبلی را پیش کشیدم؟

آنچه من را نگران می کند میل شدید مهاجرت است که این سالها یقه ی جوانان را گرفته مخصوصا" پسران و می توان گفت اکثریت آنان پسران جوانی هستند که تا کنون پایشان را از ایران بیرون نگذاشته اند و به نظر شما این جای نگرانی ندارد؟
آیا به واقع هر کسی که از ایران مهاجرت کند رفاه و خوشی و امکانات در انتظارش است؟
می توانم بگویم از زمانی که وبلاگم پا گرفته و دوستانی در این کشور آن کشور پیدا کرده ام نامه هایی از جوانان سر در گم برایم می آید که اکثرا" چنین می گویند: دیگر به آخر خط رسیدم باید برم...
و بارها از من خواسته اند که از دوستانی که در خارج از کشور دارم سوال کنم که چگونه بروند چگونه مستقر شوند و چگونه به چنین بهشت برینی دست پیدا کنند...
اولین نامه را که گرفتم بنابر خیرخواهی و کمک به او قول دادم تا از دوستی که در فلان کشور است و همیشه هم کبکش خروس می خواند سوال کنم تا راه و چاه رفتن به آن کشور را به این جوان ِ به آخر خط رسیده نشان دهد.
چه پاسخی گرفتم!؟
از اول تا آخرش آه و ناله بود که زندگی در اینجا سخت است و صدای دهل از دور خوش است و اینجا چنین است و چنان است و به این جوان بگو « همه که نباید از ایران خارج شوند »!
این جمله ی آخرش منو کشته!

از آن به بعد پشت دستم را داغ کردم که چنین سوالاتی را نپرسم و با یک جمله از نگارنده ی نامه عذرخواهی کنم و بگویم که خودت تحقیق کن من نمی توانم کمکی به تو بدهم.

من دوست دارم در وبلاگ ها واقعیت ها نوشته شود و همانجور که از رفاه و امکانات صحبت می شود از آن چیزهایی که خود بهتر از من می دانید هم بنویسید تا این جوانان هم تکلیف خودشان را بدانند.

همین دختر خودم در سن شانزده هفده سالگی خیلی دوست داشت که از ایران مهاجرت کند اما این چند سال اخیر هر سفری که به هر کشوری رفت و برگشت گفت چه خوب شد که من بی گدار به آب نزدم و از ایران نرفتم ، من فکر نمی کنم بتوانم برای زندگی ِ دائمی جایی غیر از ایران را انتخاب کنم.
اینکه جوانی بیاید و خودش تجربه کند خیلی خوب است اما آیا همه این امکان را دارند؟ ترس من از مهاجرت افرادی ست که می روند و پشیمان می شوند و دیگر نه راه پس دارند و نه راه پیش.
این را هم باید در ابتدا می گفتم اضافه کنم من دوست ندارم چهره ی جماعت ایرانی به دست خود ایرانی زشت نشان داده شود ، این که در فیلمی به ایرانی اهانت می شود را معترض می شویم و بمبارانش می کنیم و خوب هم می کنیم اما بیشترین ضربه را ما از خود می خوریم، از خود!

بد نیست بدانید هستند افراد غیر ایرانی ای هم که زبان فارسی را خوب می دانند و برخی وبلاگ ها را هم می خوانند. از جمله یک آقای آلمانی که فارسی را خوب می داند و این را می دانم که وبلاگ من و آقای " عباس معروفی " را می خواند. این را محض آبروداری عرض کردم!

کامنت های این پست را فقط به این دلیل غیر فعال می کنم که اگر در ادامه حرفی بود و دوستان خواستند نظراتشان را بگویند در همان پست قبلی ادامه داده شود که بهتر بتوان جمع بندی کرد و نتیجه گرفت
جدا" کامنت ها خواندن دارد اگر نخواندید بخوانید و با دیدگاه های مختلف دوستان آشنا شوید . برای من که خیلی جالب بود فقط افسوس که زمان خوبی را برای این گفتگو انتخاب نکردم از هر نظر زمان خوبی نبود شاید بعد از عید اگر تمایل داشتید این بحث را ادامه دهیم که حرفهای ناگفته بسیار دارم و دارید
و این ترانه را هدیه می کنم به
مینوی عزیزم . که خیلی دوست داشتم نظرش را به عنوان یک مهاجر ایرانی بنویسد و ننوشت

ای خدا بهار اومد گل من نیومد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط راوی 

 
ابتدا ترانه ی امشب را گوش کنید، این ترانه را به شخص خاصی هدیه نمی کنم هدیه به همه ی شما عزیزان.
البته عرض کنم مخصوصا" ترانه ای انتخاب کردم که بی ربط به موضوع باشد. می خواهم همینطور که این آهنگ آرامبخش و زیبا را می شنوید سوالاتم را بخوانید و پاسخ دهید، نمی خواهم ترانه ای در باره ی ایران بگذارم! مخصوصا"!

از من نخواه عاشق بشم که عشق من دروغه
عاشق نشو که بعد از این عاشق شدن دروغه

نزدیک به یک سال و نیم است که وبلاگ می نویسم و خودتان بهتر از من می دانید مشوق اصلی من برای ادامه دادن ، مخاطبین من بودند.
رنگ و وارنگ از همه رنگ نوشتم به قول معروف" الله بختکی " دَر هم! کیلویی!... حرف ِ دل!
وبلاگم را که بگردید به فروشگاه فردوسی قدیم می ماند که همه چیز در آن پیدا می شود و شاید هم هیچکدام از نوشته هایم به درد بنی بشری نخورده.
اما این بار دوست دارم، من از شما بشنوم، شاید که نوشته ی شما به درد من بخورد ، بخصوص از شما ایرانیان خارج از کشور. البته با عزیزانی که در ایران زندگی می کنند هم کار دارم ، آخر پست عرض می کنم.

مدت هاست که نوشته های برخی از دوستان بد جور فکرم را مشغول کرده. نام نمی برم و لینک نمی دهم فقط اشاره ای دارم به اینکه این نوشته ها یا مربوط است به، ایرانیان مقیم خارج که دلتنگ وطن هستند و دوست دارند برگردند و می شود گفت با خود درگیر این مسئله هستند.
و یا گروه دوم که اظهار نارضایتی از وضع موجود در ایران می کنند وبیشتر روی سخن من با عزیزانی ست که امکانات موجود در کشوری که زندگی می کنند را با امکانات ایران می سنجند و از اینجا انتظار همان امکانات را دارند.
بارها خواسته ام برای این عزیزان کامنت بنویسم اما با توجه به اینکه ممکن بود کوتاه نوشتن یک کامنت باعث سو ء تفاهم در برخی موارد شود و نتوانم منظورم را برسانم ننوشتم و گذشتم و حالا ترجیح دادم در همین جا با شما عزیزان این موضوع را مطرح کنم و پاسخی بگیرم بلکه متقاعد شوم.
خواهش می کنم هر آنچه می خواهید در همین بخش کامنت بنویسید نه با ایمیل، و در صورتی که مایل نیستید نامتان عنوان شود با نام مستعار و یا بی نام، فقط تقاضا می کنم« بنویسید »و من با دقت کامنت ها را خواهم خواند و در یک جمع بندی کلی در پست بعدی به نوشته های شما عزیزان خواهم پرداخت.
دوست دارم مانند همیشه بدانید که با حسن نیت این بحث را پیش می کشم و به شدت از بحث رایج ِ ایران نشین و خارج نشین ... دوری می کنم چرا که هر کدام از شما پاره های تن کسانی هستید که در ایران زندگی می کنند و از خودمان هستید، خودِ خودمان.
خوب است فعلا"بحث حکومت و دولت ها را کنار بگذاریم ، حکومت ها ، دولتها می آیند و می روند آنچه می ماند سرزمین ما هست و وطن مان " ایران" که مال ِ ما هست نه مالِ حکومت ها .

اینک چند سوال:

اولین سوال مربوط به گروه اول یعنی عزیزانی که با تمام وجود دوست دارند برگردند اما به نوعی می توان گفت تبعیدی هستند و برای بازگشت به وطن نیاز به بازگشتِ مشروط دارند.
ــ آیا با بازگشتن مشروط مشکل دارید؟ چرا؟
دلیلش همان باور های غلط نیست که در جامعه مان ریشه دوانده که بازگشت مشروط یعنی دست دادن با حکومت!؟

و اینک سوالات گروه دوم که بر این اعتقادند که ایران وطن شان است اما با کمبود های آن مشکل دارند و آنگونه که باید نمی توانند در ایران تامین شوند.

ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " شغل و موقعیتی در خور ِ شأن و منزلت خود دارید؟
ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضر هستید همان شغل را در ایران هم داشته باشید؟
ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضر هستید همان میزان مالیاتی که می پردازید را در همین وطن خودتان بپردازید؟
ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " که از کمک مالی ِ دولت بهرمند هستید حاضر می شوید که همین کمک مالی را در ایران از ارگان هایی مانند کمیته ی امداد و امثالهم دریافت کنید؟

ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضر هستید همان مقدار تلاش و کوششی که در آنجا دارید را در وطن خودتان داشته باشید( کیفیت کاری که انجام می دهید و ساعات کار اختصاصی مربوط به شغلتان ).

ــ کدامیک از شما عزیزان در کشور " ایکس " حاضرید قانون و مقرراتی که مربوط به حقوق شهروندی می شود را در همین ایران خودمان رعایت کنید؟آنجا طبق قانون اینجا هم طبق قانون.

این سوالاتی بود که به ذهن من آمد از عزیزانی هم که در ایران زندگی می کنند درخواست می کنم سولات متین و معقول شان را از عزیزانی که در خارج از کشور در همین بخش کامنت بپرسند.
از همه تان پیشاپیش تشکر می کنم. منتظرم

لطفا" برای نوشتن کامنت به وبلاگ جدیدم مراجعه کنید.  
ورود به وبلاگ جدیدم  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط راوی 




آخ که روز جهانی زن بر من و امثال من مبارک باد!

هی...هی...هی... بماند... 
یادتان هست پارسال نوشتم که از شخص ساده لوحی پرسیدن تا حالا موز خوردی؟ گفت اون که هسته ش زرده؟
حالا حکایت ما و روز جهانی زن!
....

کاریکاتور از انجمن سایه

لینک تصویر
ورود به وبلاگ جدیدم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  
با " احمد باطبی " تلفنی صحبت کردم، همین چند دقیقه قبل.
به دوستان سلام رساند.
حالش خوب بود.
به او گفتم دلم می خواهد با چنگ و دندان هم که شده امسال عیدی بگیرم. آزادی ِ تو ، احمد جان!
گفتم سالها بود که سفره ی هفت سین نچیده بودم اما پارسال با شوق و ذوق این کار را کردم، چون به واقع آزادی ِ " اکبر گنجی " برایم شادی آفرین بود.
گفتم امسال هم میخواهم همه مان ذوق کنان سر سفره ی هفت سین بنشینیم.
...

سلام دوستان را به او رساندم و پیغام های گرم "خانم شکوه میرزادگی نازنین " و "مخمل بانوی عزیز "را هم به" احمد عزیز "رساندم.
چقدر ذوق کرد!
" احمد " از وبلاگم می پرسید! چنان با شور!
گفت میشه یک آهنگ برایم در وبلاگ بگذاری؟ گفتم با جان و دل " احمد جان " بگو چه ترانه ای؟
گفت همین الآن دوست دارم ترانه ی لالایی ویگن را بشنوم.
گفتم روی چشمم.
فرصت کم بود و باید تلفن را قطع می کرد
گفتم فردا زنگ بزن تا این ترانه را برایت بگذارم گوش کنی.
اکنون با شما به این نوا گوش می کنم و فردا با " احمد".
...
هر ناله ی شبــــگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانه ست

پ.ن
آنقدر به هم ریخته ام که فعلا" نمی توانم فایل این ترانه را پیدا کنم با همین گوش کنید تا سر فرصت.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط راوی 

اجازه ندهيد دعواهای جناحی و معادلات سياسی
فاجعه ای فرهنگی به بار بياورد

هموطنان عزيز،
در چند روز گذشته، و در حالی که کاوشگران و باستانشناسان به کشف های جديدی در تنگه بلاغی رسيده اند، و در زمانی که متخصصين خطر بالقوه نابودی بخش عظيمی از آثار باستانی و تخريب آرامگاه کوروش بزرگ را تاييد کرده اند، و نيز در زمانی که روشن شده سد سيوند نه تنها برای کشاورزان پاسارگاد سودی ندارد، محيط زيست منطقه را هم به خطر می اندازد، چند تن از مسئولين دوباره ادعا کرده اند که از يک سو در تنگه بلاغی و دشت پاسارگاد آثار تاريخی با اهميتی وجود ندارد و، از سوی ديگر، آبگيری سد سيوند و رطوبت ناشی از آن لطمه ای به آرامگاه کوروش بزرگ نخواهد زد.


اين افراد مسئوليت گريز، با نمايش هايي چون جمع آوردن کشاورزان بی گناه و بی خبر از مسايل مربوط به منطقه سد سيوند، بردن روزنامه نگاران و اهل قلم به محل تنگه بلاغی، و اظهارنظرهايي کاملا غير تخصصی، از شروع آبگيری هر چه سريع تر سد سيوند، قبل از فرا رسيدن نوروز بزرگ ايرانيان ـ که چند روزی بيش به آمدنش نمانده ـ سخن می گويند.

نکته مهم و در خور توجه آن است که در ميان سخنان روزهای اخير اين افراد، که متن آن ها در سايت کميته نجات پاسارگاد موجود است، اشاره های روشن برخی از آنها پرده از وجود دعواهای سياسی موجود در گروه های داخل حکومت بر می دارد و نشان می دهد که سرنوشت سد سيوند و مهم ترين منطقه باستانی ـ فرهنگی ايران دستخوش و در گرو اين گونه جدال های درون گروهی شده است.

مسئولين مختلف وزارت نيرو و سازمان ميراث فرهنگی، که بارها به وجود اين خطرات اعتراف کرده اند، اکنون در حالی که می کوشند گناه ساختن سد سيوند را به گردن مطالعات انجام شده و به اجرا در نيامده در قبل از انقلاب، و نيز اقدامات اجرایی دو رييس جمهور قبلی جمهوری اسلامی بياندازند، مصرانه می گويند که اين سد ـ با وجود آشکار بودن خطرات و ضررهای گسترده آن ـ بايد آبگيری شود.

بدين سان، کميته نجات پاسارگاد وطيفه ی خود می داند تا به اطلاع عموم برساند که در حال حاضر مهم ترين ميراث های فرهنگی و گنجينه های بشری ايرانزمين به دليل وجود دعواهای جناحی و معادلات سياسی درونی جمهوری اسلامی در خطر جدی نابودی قرار گرفته است و شرکت کنندگان در اين گونه جدال های درون گروهی می کوشند، با مطرح کردن تصميم و سپس آبگيری سد سيوند، از يکسو اذهان عمومی را از توجه به جريانات عمده کشور منحرف سازند و، از سوی ديگر، سرزمينی را که وجودش اثبات سهم عمده ايرانيان در آفرينش اصول حقوق بشر است به آب ببندند.

ما از همه فرهنگ دوستان و دلسوزان واقعی ايران زمين تقاضا داريم که به اين بازی های عمدی و ايران بر باد ده دقيقا توجه نموده و همچنان با اعتراض های مدنی و به حق خود اجازه ندهند که مسايل سياسی و روزمره فاجعه ای فرهنگی به بار آورند که تاريخ آينده ايران و جهان نسل ما را بابت آن محکوم به بی لياقتی و بی فرهنگی کنند.

با مهر و احترام

کميته بين المللی نجات پاسارگاد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط راوی 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط راوی