تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم  

خیلی دلم می خواست برای بازگشایی سایت "فریدون فرخزاد ". استقبال گرمی داشته باشم و برای استقبال چه چیز زیباتر از خودِ " فـــــــــــریــــــــدون
فــــــــــرخــــــــــزاد "!
ببینید و بشنوید:

اومــــــدی مثــــل یه خورشیــــــد اومــــــدی
وقتــــــی از بــــــود و نبـــــود ســــیر بــــودم
 

Farokhzad 

هر روز تعدادی خواننده از طریق جستجو به وبلاگم سر می زنند برای پیدا کردن ردّی از عزیز دوست داشتنی " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد " و گاه با خود فکر می کردم که در وبلاگم چه دارم جز چند ترانه و خاطراتی از او ؟و گاه آرزو می کردم ای کاش اهل دلی آستین بالا می زد و خانه ای برای " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد عزیز " می ساخت تا همه ی ما که او را دوست داریم بدانیم پاتوق مان کجا باید باشد.
چند روز قبل با خبر شدم که آقای میرزاآقا عسگری ( مانی ) نویسنده ی کتاب" خنیاگر در خون" باز کاری کرده کارستان!

کی رهـــــا کــــرد منو؟ کی رهــــا کـــــرد؟
کی صــــــدا کـــرد منو؟ کی صــــدا کـــــرد؟

آنروز به هر جایی که می توانستم لینک دادم تا همه را خبر کنم اما دوست داشتم در فرصتی خودم به " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد " خوش آمد بگویم. خیلی دوست داشتم بهتر از این می توانستم اما خوب با توجه به مشکل سرعت پایین اینترنت در ایران بهتر از این نمی شد که این فایل های تصویری را در وبلاگ بگذارم. می شد در یوتیوب و... آنرا به نمایش در آورد اما باز هم موضوع فیلتر بودن اینگونه سایتها و محروم ماندن برخی عزیزان در ایران.
من" فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد "را خیلی دوست داشتم و دارم، نه فقط برای خواننده بودنش ، نه فقط برای بهترین شومن بودنش نه فقط برای شاعر بودنش، نه فقط برای ... او را دوست داشته و دارم برای انسان بودنش!
زمان نوجوانی خیلی درسها از او گرفته ام، او معلم نبود اما اگر در حرفهایش ریز می شدی نکته های بسیار از او می آموختی. " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد " بی نظیر بود!

کسی که توی حـــــرفا نیست!
کسی که مثلش اینجا نیست!


" فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد " بی گناه کشته شد و به قول " مانی ِ عزیز " او که دستش به خون کسی آلوده نشده بود! پس چرا!؟

برای " مانی " عزیز نوشتم هر آنچه از" فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد " دارم در اختیارتان می گذارم و اینکار را هم دارم انجام می دهم . همانطور که یاد " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد " در دلهامان زنده است باید که همه با هم تلاش کنیم تا خانه اش را زیباتر کنیم آنهم با نواهایی که روزی خودش به ما هدیه کرده .
از دوستان عزیزم هم درخواست می کنم چنانچه خاطره ای ترانه ای عکسی از " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد "دارند برای " مانی " عزیز بفرستند، بیائیم همه با در این کار زیبا شریک باشیم.
تا آنجایی که من اطلاع دارم نازنین ِ خودم " غـــــــــزل "هم قرار است آثاری که از " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد "را برای سایت فرخزاد بفرستد، از غـــــــــزل همین انتظار را هم داشتم.

من به سهم خودم از " مانی " عزیز تشکر می کنم بخاطر این کار زیبا. " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد "برای نسل ما ماندنی بود و هست اما بازگشایی سایت " فـــــــــــریــــــــدون فــــــــــرخــــــــــزاد " کمک می کند تا نسل های بعدی هم با او بیشتر آشنا شوند و از او بیشتر بدانند.

مـــــــرگ من روزی فـــــــرا خــــــــوهد رسیـــــــد.


پ.ن
این پست را با چشمان خیس نوشتم. یاد آوری مرگ سه نفر آتش به جانم می زند. " برادرم ناصر صابری" ، " فریدون فرخزاد " و " فرهاد مهراد ". نمی دانم چرا این سه عزیز اینقدر تلخ رفتند؟خیلی تلخ! مرگشان جانسوز بود هر کدام به نوعی...

پ . ن 2
این 3 کلیپ را بزودی در سایت فرخزاد در ابعاد بزرگتر خواهید دید. 

این هم کلیپ هایی از وی
یک
دو
سه
چهار 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

عباسقلی خان امروز خیلی شنگوله!
شازده قمصور سلطنه خیلی مغروره!

" دنی " خواهر زاده ما هم بلاگر شد!
ببینم بازدید کننده های وبلاگش می زنه روی دست بازدید کننده های سایت پدرش!؟ و یا وبلاگ مادرش!؟
با ترانه ای از نوارهای کودکان به استقبال " دنی " می روم و ورودش به وبلاگشهر را تبریک می گویم.

بچه به این تپلی لب قرمز ِ لپ گلی دردونه و سوگلی هیچکس ندیده!

پ.ن شما را به خدا پیش " دنی " آبرویمان را بخرید، پس فردا می گه خاله! این دوستات برام کامنت نذاشتن که!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

امروز راس ساعت" ده صبح " در جلوی درب اصلی مجلس حاضر شدیم. پیش از رفتن به این مکان به تعداد جمعیت حاضر در این تجمع فکر می کردم اما با مسائلی که پیش آمد و برقراری ارتباط با تنی چند از حاضرین ،از داشتن چنین هموطنانی، احساس غرور کردم. گیریم که تعداد آنگونه که می خواهیم نباشند،مهم آن بود که هر کسی که آمده بود با ایمان کامل به این درخواست آمده بود من مطمئنم همین افراد حتی اگر نیاز باشد با حضور فیزیکی خود جلوی آب را بگیرند خواهند گرفت!
برای من رشادت آن غیوران بختیاری که از آنسوی کشور برای حضور در این تجمع خود را رسانده بودند و با سینه ای ستبر در جلوی مجلس قدم می زدند کافی بود. مهم نیست آنان که ادعای روشنفکری دارند در چنین مواقعی خود را کنار می کشند، مهم نیست!
جمعیت چه تعداد بود و آنچه گذشت را می توانید در سایت های دیگر پیگیری کنید من دیده های خودم را برایتان نقل می کنم در واقع نکاتی که معمولا" از چشم خبرگزاری ها دور می ماند.

امروز از اول صبح باران می بارید شدید هم می بارید، هوا هم به طرز محسوسی سردتر از دیروز بود. شروع و خاتمه ی این تجمع حدود دو ساعت و نیم طول کشید از ساعت ده تا نزدیک به دوازده و نیم .
بیش از دو ساعت جمعیت در هوای سرد زیر باران منتظر ماندند تا مگر نماینده ای، مسئولی، کسی بیاید و حرف ما را بشنود. بعد از گذشت این زمان آقای" امیر رضا خادم" برای پاسخگویی به مردم به بیرون از مجلس آمدند.
ابتدا نتیجه و حاصل این تجمع و گفتگوی آقای خادم را عرض کنم سپس به مسائلی که در حاشیه گذشت بپردازم.
آقای خادم با صحبت هایی که کردند و از آن بوی همدلی خوب به مشام می رسید گفتند که:
« دیروربا آقای احمدی نژاد و وزیر نیرو در این باره گفتگو کردم و وزیر نیرو اظهار میکرد من وظیفه ام در این کشور این است که به مسائلی که به کار خودم مربوط می شود را پاسخگو باشم، این که سد سیوند آبگیری شود و به آثار ملی ما لطمه می زند در حیطه ی اختیارات و تخصص من نیست. سازمان میراث فرهنگی این اجازه را صادر کرده بنابر این اگر قرار است با این طرح مخالفت شود باید به آنها اعتراض کنید و از آنها پاسخ بخواهید. »
ایشان ادامه دادند که« کاری که اکنون می توان انجام داد این است که کارشناسان این امر یک نشستی با مسئولین سازمان میراث فرهنگی داشته باشند تا هر کدام توانستند از دید کارشناسانه دیگری را متقاعد کنند و مسئله را حل کنند. »
من اینجا به سهم خودم از آقای خادم سپاسگزارم چرا که، نمی دانم اگر ایشان نبودند مردم تا چند ساعت دیگر باید منتظر دیدار مسئولی، نماینده ای! می ماندند.
همچنین تشکر خودم را از پرسنل نیروی انتظامی اعلام می کنم چرا که با توجه به قوانین کشور ( اکنون به درست یا غلط بودنش کار ندارم ) با اینکه این تجمع هیچ مجوزی نداشت، رفتاری قابل تحسین داشتند.

در میان جمعیت حاضر حضور چشمگیر غیوران بختیاری مایه ی غرور بود.
در میان بختیاری های حاضر ،آقایی حدودا" پنجاه ساله که خود را " آقای بهرام آبتین " معرفی کردند از ما تشکر می کردند! و می گفتند حضور شما ما را دلگرم می کند.
و نیز آقایی با نام " حمید رضا خسروانی " که از انجمن" اهورا منش" آمده بودند رو به من کردند و گفتند خانم خواهش می کنم این حرف ما را بنویس تا مسئولان بخوانند. ایشان با صلابت خاص یک بختیاری گفتند :
« من به عنوان نماینده ی کشاورزان منطقه ی سیوند اعلام می کنم که ما کشاورزان برای زمینهای خود به این آب نیاز نداریم بگویید از آبگیری این سدّ بگذرند. مگر نه اینکه پول بیت المال را خرج کرده اند تا این سدّ را بسازند؟ ما از مسئولین تقاضا می کنیم شماره حسابی را اعلام کنند تا ما کشاورزان آن منطقه این هزینه را پرداخت کنیم و پول بیت المال را به آنان برگردانیم
! »
گفتم روی چشمم با خط درشت خواهم نوشت!

آقای حجت الله رشیدی کارمند بازنشسته ی آموزش و پرورش گفتند از قول من بگویید :
اهرام مصر را نگاه کنید این آثار، آثار ِ ظلم و به یاد مانده از ظالمین است ببینید چگونه آن ها را حفظ می کنند آنوقت ما آثار و بقایای تاریخی ِ مانده از پدرانمان که مایه ی فخر ما ایرانیان است را نابود می کنیم!؟
خانم بهمنی که از کرمانشاه آمده بودند به همراه آقای آریاپور که اهل ایلام بودند می گفتند:
زمانی که اعراب به ایران حمله کرد بخش کوچکی از پای شبدیز ( اسب خسرو پرویز ) شکسته شده و بعد از اینهمه سال ما هنوز که هنوز است می گوییم اعراب این لطمه را به میراث فرهنگی ما زده آنوقت چگونه اینان می خواهند چنین تخریبی علیه آثار تاریخی کشورمان انجام دهند و از هیچ هراسی ندارند!؟
در میان جمع خانمی را دیدم بیست و پنج ساله، خانه دار که با پسر کوچکش از کرج آمده بود. زمانی که من دیدم پسر بچه اشک می ریزد و از مادرش می خواهد که به مکان گرمی بروند رو به مادرش کردم و گفتم شما بروید این بچه مریض می شود، آن خانم رفت و دقایقی بعد برگشت گفت دلم نمی آید باید بمانم!
پرسیدم شما از کجا مطلع شدید؟ گفت روزنامه ی اعتماد ملی را که خواندم زنگ زدم به دفتر روزنامه و گفتم کاری که اینان می کنند با کاری که طالبان در مورد مجسمه ی بودا کردند چه فرقی می کند!؟

با توجه به اینکه در چنین مواقعی عکس انداختن بدون مجوز کاری ست خلاف و مشکل ساز، من دوربین با خودم نبرده بودم اما از خانمی با نام " آنا " درخواست کردم و ایشان لطف کردند و با موبایل شان چند تصویر گرفتند و ساعاتی بعد برای من ایمیل کردند که در سایت کمیته ی نجات پاسارگاد می توانید مشاهده کنید.
خلاصه آنکه به این می گفتند " تجمع "! بوی همدلی می داد و هیچکدام مان با دیگری غریبه نبودیم، زود پیوند خوردیم.
در میان جمع به دنبال آقای " دکتر ورجاوند " می گشتم که دوستانشان آقایان صفارپور و آقای " رضا ظریفیان " گفتند ایشان به علت ناراحتی جسمی که داشتند نتوانستند حضور پیدا کنند و تعدادی به نمایندگی از طرف ایشان آمده ایم.
و آخر اینکه خدا من را مرگ بدهد که نام یک انسان عاشق این مرز و بوم را که پرسیده بودم را فراموش کردم تا در اینجا بنویسم ایشان آقایی بودند که اهل شهر کرد بودند و در این جمع حضور چشمگیری داشتند. آدرس وبلاگ من را دارند امیدوارم برایم پیغام بفرستند تا نامشان را همینجا اعلام کنم.

و در پایان باز هم از آقای " خادم "تشکر می کنم نه فقط به خاطر پاسخگویی امروز ، بلکه عقب انداختن آبگیری سد را که چندی پیش اعلام شد را از تلاش و حسن نیت ایشان داریم.

جناب درویش هم مطلبی نوشته اند و لینک های مرتبط را اضافه کرده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط راوی 

روز چهارشنبه نمايندگان دهها گروه و شخصيت های فرهنگی و ملی مقابل مجلس اجتماع خواهند کرد
اين اجتماع در مخالفت با آبگيری سد سيوند و کوشش برای نجات آثار باستانی پاسارگاد خواهد بود
چهارشنبه ساعت ده صبح مقابل مجلس
در بيست و چهار ساعت گذشته بيش از بيست اطلاعيه از سوی انجمن ها، احزاب و گروه های سياسی مختلف به دست ما رسيده که اعلام کرده اند به منظور حمايت از حفظ و نگاهبانی از ميراث و گنجينه های ملی و بشری ايرانزمين و در مخالفت با تخريب آثار باستانی ، تنگه بلاغی و آرامگاه کوروش بزرگ، روز چهارشنبه 25 بهمن ساعت ده صبح، در مقابل مجلس شورای اسلامی اجتماع خواهند کرد

در ميان اين افراد شخصيت های ملی، فرهنگی، دانشگاهيان و هنرمندان نيز حضور خواهند داشت
برگرفته از کمیته بین المللی نجات پاسارگاد 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  

خیلی وقت است که می خواهم سروده ای از یکی از شاعران خوب همشهری ام را در وبلاگ بگذارم اما تا کنون کوتاهی کردم، باید اعتراف کنم با کامنتی که " نازنین سارا " در پست " حس پرواز " برایم نوشته حال و هوایم به گونه ای شد که امروز این شعر را که شاید برخی از شما خوانده باشیدش را در اختیار شما عزیزان بگذارم. شاید که خوانده باشیدش اما چگونه این شعر سروده شد را من برایتان نقل می کنم.
آقای بادکوبه ای یکی از شعرای معاصر شهرمان " اراک " است که چند سال قبل این شعر را تحت تاثیری اتفاقی سرود که بدنبال آن...
بگذارید برایتان تعریف کنم.

روزی یکی از دوستان آقای بادکوبه ای با ایشان تماس می گیرد و می گوید می خواهم ببینمت. زمانی که آقای بادکوبه ای نزد دوستش می رود متوجه می شود که ایشان تمام زندگی اش را فروخته و قصد رفتن از ایران را دارد.وی رو به آقای بادکوبه ای چنین می گوید :
در میان تمام لوازمی که داشتم میز تحریرم را خیلی دوست دارم و مایل نیستم آنرا بفروشم از تو می خواهم که این میز تحریر را به خانه ات ببری.
آقای بادکوبه ای همانجا این شعر را می سراید و این شعر چنان آن شخص را منقلب می کند که تصمیمش عوض می شود و در ایران می ماند.
من نمی دانم " سارای نازنین " تحت تاثیر چه حرف و سخنی از من چنان شد که آن کامنت را نوشت ،خیلی دوست دارم بدانم.
چند کلام ِ سارا من را زیر و رو کرد ، می توانستم برای " سارا " ایمیل بدهم و از وی توضیح بیشتری بخواهم اما ترجیح دادم که در وبلاگ بنویسمش شاید که همینجا برای من و دیگر خوانندگان عزیز توضیح دهد. فقط می توانم بگویم از لحظه ای که کامنتش را خواندم خیلی کنجکاوم و مشتاق.
و حالا شعر سروده ی" آقای بادکوبه ای " :

من لوح زرینم مرا مگذار و مگذر / من جان شیرینم مرا مگذار و مگذر

من سرزمین ایزد مهرآفرینم / من پاک و بی کینم مرا مگذار و مگذر

هر گوشه خاک من آتشگاه مهر است / رخشنده پروینم مرا مگذار و مگذر

من میهن ایرانی یکتاپرستم / من فوق تحسینم مرا مگذار و مگذر

بر تارک من می درخشد نام زرتشت / او گشته آذینم مرا مگذار و مگذر

پندار و گفتارو نکو کردار نیکو / شد رمز آیینم مرا مگذار و مگذر

من زادگاه کورشم مهر خشایار / من مام گرگینم مرا مگذار و مگذر

از من کیومرث آمد وجمشید و رستم / هم شاه شروینم مرا مگذار و مگذر

صدها ستاره پروراندم همچو بابک / خرم چنان دینم مرا مگذار و مگذر

از مازیارم مهر میهن خوش بیاموز / وز مهر افشینم مرا مگذار و مگذر

نوشین روانها زاده ام در بستر داد / من شهد نوشینم مرا مگذار و مگذر

ضحاک اگر آمد ز ریگستان بیداد / من کاوه آهنینم مرا مگذار و مگذر

من خاستگاه مزدک مردم پرستم / ضد تموچینم مرا مگذار و مگذر

من با بزرگی دادخواهی دانش و مهر / چون ویس و رامینم مرا مگذار و مگذر

در عرصه شطرنج تاریخ جهانی / برتر ز فرزینم مرا مگذار و مگذر

فردوسی از من سعدی از من حافظ از من / گلزار نسرینم مرا مگذار و مگذر

من چهر امیدم و خواهند پاکان / پیوسته رنگینم مرا مگذار و مگذر

بر چهر من نقش است داغ صد سیاوش / اکنون که غمگینم مرا مگذار و مگذر

من واژه عشقم که می مانم به عالم / پژواک آیینم مرا مگذار و مگذر

فرهاد گون با کوه سختیها تو بستیز / من مهر شیرینم مرا مگذار و مگذر

من قبله گاه پاک دینان جهانم / ایران دیرینم مرا مگذار و مگذر


واین ترانه هدیه به " سارا " و تمام دوستان ایرانی ِ خارج از وطن. به آنان که دلشان برای میهن شان می تپد و بدش را به خوبش می بخشند.

وطن قربون بوی کاگلاتم، فدایی همه خوب و بداتم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط راوی 

این پست را در فرصتی دیگر تکمیل می کنم فقط خواستم به اطلاع دوستان برسانم که امشب ساعت یازده کانال 3 دادگاه خسرو گلسرخی را پخش می کند. این خبر را شهلای نازنین به من داد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم  
امروز رفتم و فیلمی که توسط " صدف " کارگردانی شده بود را روی پرده ی سینما دیدم.
دوستی در برلین زودتر از من این فیلم را دیده بود و من لحظه شماری می کردم خودم شاهد اکران فیلم در ایران باشم.
چه لذتی دارد وقتی می بینی پاره ی تنت گامی به سوی هدفش برداشته. اول راه است اما امروز برای من یکی از بهترین خاطرات عمرم به حساب می آید.
سعی کردم نه به عنوان مادر صدف ، به عنوان یک تماشاچی فیلم را ببینم و نقدش کنم، این مرحله از کار سخت است اما تلاش کردم ضعف های کارش را و همچنین قوّت های کارش را در کفه ی ترازو بگذارم. کفه ی دوم سنگینی می کرد و از این بابت خیلی خوشحالم.

زمانی که فیلم و جلسه ی نقد و بررسی تمام شد او به همراه دوستان ایرانی و آلمانی اش رفت به ضیافتی که دعوت داشتند و من در مسیری که می آمدم مرور می کردم گذشته مان را گذشته ی خودم و صدف عزیزم را.
یاد زمانی افتادم که حدودآ چهارده سالش بود و روزی به من گفت می خواهم فیلمساز شوم، این آخرین شغلی بود که برای خودش در نظر گرفته بود. پیش از آن زیاد شغل عوض کرده بود اما از آن به بعد فقط و فقط به این هنر فکر کرد و راهش را آغاز کرد.
از همان زمان بود که جشنواره ی سینما در ایام بهمن برای ما رنگ و بوی دیگر گرفت.
از روز آغاز جشنواره هردو مان صبح از خانه بیرون می رفتیم با یک جدول جشنواره در دست و انتخاب می کرد و ... می رفتیم از این سینما به آن سینما ، گاه دوان دوان گاه ساعتها در صف یک فیلم می ماندیم و آخر شب هر دو به خانه می آمدیم و باز فردا به همین منوال تا ایام جشنواره تمام می شد.
زمانی که وارد دانشگاه شد و در رشته ی کارگردانی سینما تحصیل را آغاز کرد دیگر کم کم جشنواره رفتن را من کنار گذاشتم ، دیگر دوستانی را داشت که همپای او به جشنواره بروند و از این بابت استعفای خودم را اعلام کردم.
باید آنزمان پا به پایش می رفتم و رفتم.
امروز برای من نقطه ی عطفی بود در زندگی ام. امروز پاسخ یک سوالم را روشن و واضح گرفتم. گاه پیش می آمد که فقط به مادر بودنم دلخوش بودم و گاه ناراضی و از خود سوال می کردم " پس سهم من از لذات زندگی چه بود!؟
امروز به واقع حس پرواز داشتم .
لذتی بالاتر از این سراغ دارید!؟

نخورم در این شب رویایی
غم مهجوری غم تنهایی
که پر از می باشد جامم
که بود دنیا بر کامم.

راستی ! نازنین مریم مهتدی هم برای دیدن فیلم آمده بود و چقدر خوش اخلاق و خونگرم است این نازنین.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط راوی