تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

برخی از دوستان بارها از من سوال کردند که چرا با نام مستعار می نویسی!؟ و باز می گویند تو که حرف نا متعارفی نمی زنی ... و من به واقع پاسخ قانع کننده ای برای این عزیزان ندارم. روزی نوشتن را شروع کردم و می توانم براحتی بگویم کمی دست و پایم را گم کرده بودم. اما حالا می بینم آنچنان هم که فکر می کردم این محیط نه تنها نا امن نیست، بلکه دوستان زیادی دارم که با هم گرد هم جمع شده ایم و می گوییم و می شنویم.
و تعداد زیادی از دوستان از من در باره ی دخترم می پرسند و باز تا این زمان از گفتن نام وی امتناع می کردم و باز هم نمی دانم چرا!؟
من مینو صابری هستم ۴۶ ساله دارای یک فرزند ، اهل اراک و ساکن تهران.
و اما دخترم
بهتر است پبش از معرفی نام وی کمی برگردم به گذشته.


.سال ۱۳۶۰ که من منتظر به دنیا آمدن دخترم بودم فیلمی ترکی از تلویزیون پخش شد با نام « عروس سیاه پوش ». نه آن فیلم ساخته ی تروفو
در این فیلم بود که برای اولین بار دیدم نام دختری « صدف » است. و من چقدر از این اسم خوشم آمد
با پدرش هم قرار گذاشته بودیم نام پسر را ایشان انتخاب کند و نام دختر را من. که خوشبختانه فرزندم دختر بود.
صبح روز سوم خرداد سال ۱۳۶۱ صدف به دنیا آمد، زمانی که پرستار ها به کرّات به اطاقم می آمدند و شیرینی برایم می آوردند من فکر می کردم هر مادری که فرزند به دنیا می آورد ازوی چنین استقبال می کنند! نمی دانستم بیرون از بیمارستان چه می گذرد!؟ خرمشهر آزاد شده بود!
صدف به دنیا آمد و شد مونس جان من.
خیلی دوست داشتم که او در آینده راه « هنر » را در پیش بگیرد اما آزادش گذاشتم تا از این شاخه به آن شاخه بپرد و هر راهی را که دوست دارد امتحان کند ، !درست بر خلاف عده ای که همیشه دوست دارند فرزندشان پزشک شود
دبستان که می رفت می گفت دوست دارم جهانگرد شوم ... بزرگتر که شد گفت می خواهم قاضی شوم ... بعد گفت می خواهم نویسنده شوم ...
سیزده چهارده ساله که شد به این نتیجه رسید که جمیع انبوه شغل هایی که در نظر داشته « فیلمسازی» است.
... در دانشگاه در رشته ی « کارگردانی سینما » مشغول به تحصیل شد، همزمان کار فیلمسازی و عکاسی را آغاز کرد.
ادامه دارد ...

قبلا" در باره او پستی نوشته بودم
و باز دوست دارم همان ترانه که در آن پست بود را بشنوم
پ. ن

هر چند در زمینه های مختلف هنری فعال است در زمینه ی وبلاگ نویسی غیر فعال است! یعنی فرصت نمی کند .
نام سایتش در بخش سایت های وبلاگم هست. با نام صدف فراهانی.
پ.ن 2
پینگ های گاه به گاه متعلق به لینک های روزانه ست من بی تقصیرم خودش پینگ می شود

خوشبختانه قبلاً افتخار آشنایی با صدف خانم هنرمند رو داشتم.
عکس های صدف رو از دست ندید که شدیداً هنری و حرفه ای هستن...

شهاب یارمحمّدی | یکشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۲۴ بعدازظهر

سلام مینو. خوشحالم که این یک بار که توانستم سایت شما را باز کنم با این متن بسیار زیبا و شیرین و صمیمی شما روبرو شدم. یکی از زیباترین نوشته های شماست چرا که درباره خودتان مینویسید و برای همین لطف و صفای مخصوص خودش را دارد. منتظر خواندن بقیه این داستان زیبا و خواندنی هستم.

Ali | یکشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۶ بعدازظهر

من فکر میکردم این خانم فراهانی با آقای بهزاد فراهانی نسبت داره دختر معروفی داری خانومی .........شاد باشی

بی بی باران | یکشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۵۳ بعدازظهر

من فکر میکردم این خانم فراهانی با آقای بهزاد فراهانی نسبت داره دختر معروفی داری خانومی .........شاد باشی

بی بی باران | یکشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۵۶ بعدازظهر

راوی جون عزیزم . چه مینو جان چه راوی جان ... میدانم یکی از مهربانترین قلبهای دنیا رو دارین و از اینکه دنیای مجازی امکان آشنایی با شما رو برام فراهم کرد خوشحالم. مثل کسی که هر روز منتظر گذر زمان است تا به خانه یکی از عزیزترینهایش برود هر روز متظر زمان مناسبم که به سراغ وبلاگستان بیآیم و اولین نامی که کلیک میکنم "اونگ خاطره های ماست "دوستتان دارم و با آرزوی دیدار

مخمل بانو | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۰۲ صبح

من تا حالا فکر میکردم این خانوم فراهانی با آقای بهزاد فراهانی نسبت داره ........شاد باشی خانومم

بی بی باران | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۰۲ صبح

سلام...
تقریبا روی هر وبلاگ مطرحی که می رفتم
لینک شما را می دیدم..
امشب برای اولین بار آمدم...
در یک کلام خلاصه کنم : به دلم نشستید ..
منهم دختری دارم که از پنج سالگی سنگ صبور
من بود و حالا پانزده سال دارد ...
با آرزوی بهترین ها برای شما و خانواده گرامیتان.

نگیــــــن شیـــراز | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۳۵ صبح

مستعار ننوشتن ، آدم را بدجور محدود می‌کند ، نمی‌دانم چطور خودت را راضی کردی دیگر مستعار ننویسی ، نه اینکه من علاقه به نوشتن پست‌های رادیکال داشته باشم ، ولی وقتی تصور می‌کنم که ممکن است اگر خواسته شود ، تفسیرهای خاص از هر پست و هر کلمه و هر عکس کرد ، مجبور به محافظه‌کاری می‌شوم.
در عین حال فکر می‌کنم ، مستعار نوشتن هم دردسرها و رخوت خاص خودش را داشته باشد ، شاید نوشتن با اسم واقعی نوعی احساس مسئولیت هم به آدم بدهد.

علیرضا | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۵۵ صبح

سلام مینو جان-
حالا با خیال راحت میشه مینو صدات زد اینجا..
اون فیلم را دیدم و صدف هم اسم زیباییست.

fazel | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۵۹ صبح

چه مینو، چه راوی، با هر اسمی که بنویسی... دوستت دارم.
از اولش حس می‌کردم اسم کاملت رو روزی می‌گی:)

زيتون | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۲۷ صبح

من هم هوس کردم بگم اسممو:))

زيتون | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۳۰ صبح

خوشحالم که حالا دیگر دوستان هم
تو را با نام اصلیت را می شناسند.
ادرس جدیدت را هم وارد کردم.

شهــــلا | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۰۰ صبح

سلام
راوی عزیز
الان پستت را خواندم،رفتم میل قبلی را بخوانم ... دیدم میل جدید آمده و....تو میدانی من هم متولد 3 خردادم؟ البته سال 52. آن سال که صدف به دنیا آمد من در خیابان ژاله رفته بودم کیک تولدم را بخرم...عجب سالی بود....عجب دنیا کوچیکه! نه؟

گلنسا | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۳۷ صبح

مینو جان
چه روان، چه ساده و چه زیبا توضیح دادی.
صدف هم با اجازه همشهری عزیز من باقی خواهد ماند!

حمید / میداف | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۵:۱۴ صبح

دخترتون زنده باشه كه عكساي قشنگشو هميشه مي‌ديدم و فكر نمي‌كردم دختر شما باشه........
با شنيدن فاميلتون ياد حاج آقا صابر اون آخوند معروف اراك افتادم كه هميشه فاميلا ازش نام مي‌بردن.......

نفيسه | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۱۰ صبح

ta hala be webloget sar nazade boodam, ziba minevisi va say mikonam az aval matalebet o bekhonam ta bebinam chi be chi ye

rasT 2khtaret weblogi nadare ke dar bare madaresh benevise ?

shahin | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۱۲ صبح

ravi man khastam RSS e sitet o ezafe konam be google readeram vali mes e inke RSS nadare webloget

Rss i ke gozashti bara linkdoonite

har moghe ke RSS dar shod webloget ye khabari bede ma ham bekhonim neveshtehat o

shahin | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۱۵ صبح

با هر اسم خودمو به شما نزديک حس ميکنم.هيچ فرقي نداره.ضمنا اراک الان سفيد پوشه ها.جاي شما خاليه عزيزم

شب تاب | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۴۸ صبح

راوی جان سلام.
حدس میزدم بهشتی باشی.
هربار پهلویت میآمدم مشامم از بوی بهشت انباشته میگشت.
اینکه نامت هم بهشت است را نمیدانستم.
بوی شکلات را، آن رنگ فراموش نشدنیش را و آن مزهُ جانانه ای که هنوز هم دهانم شیرین میسازد و هم ذهنم را برایم زنده ساختی.
چه نام با مسمایی تو داری، حقا که برازندهُ توست این نام و من میبالم به خود که در خود چنین صدفی پنهان داشتی و به جهان عرضه اش کردی.
حال دیگر حقیقت:"از کوزه همان طراود که در اوست".معلومم گشت.
میگویند بهشت زیر پای مادران است، من میگویم بهشت روی چشمان من جای دارد و صدف در قلبم.
به تو به خاطر داشتن چنین فرزند هنرمندی تبریک گفته و به صدف این یار خلفت مرحبا میگویم.
چشمانت همیشه روشن، سفرهُ نانت همیشه گشوده مانند سفرهُ قلبت باشد.
بَه بَه چه نامهای زیباییند مینو و صدف.
صورت زیبایت میگوید به من زیبا سیرتی.
میخواستم برایت گلی فدا کرده و تقدیمت کنم، ولی خود بهشتی و تمامی گلهای جهان در توست، پس قطعه ای از ویلون نوازی آقای Roby Lakatos را برایت ضبط کردم، امید که مورد قبول افتد.
http://saidazberlin.de/Roby%20Lakatos.mp3
مینو جان همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

سعید | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۳۶ بعدازظهر

فکر کنم اسامی مهم نیستند.چه فرقی میکنه که شما مینو خانم باشید یا صدف؟مهم انتقال معانی و مفاهیم و دانسته هاتون هست که در این کار موفقین.براتون ارزوی دستان قوی میکنم تا باز هم برایمان بگویید.

بنفشه | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۲۷ بعدازظهر

راوی جان همیشه دوستتون دارم با هر نامی که باشین.

بید قرمز | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۴۶ بعدازظهر

khoshhalam ke unghadr dar internet ehsase amniyat kardi ke esme kamelet ro gofti :) dar zemn Minoo yeki az esmhaaye morede alagheye mane :)

man(roozmare negar) | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۴:۰۳ بعدازظهر

سلام راوي جان
اسامي مهم نيستند مهم اون محبتي که شما نسبت به تک تک دوستانتون دارين
براي صدف خانم هم آرزوي موفقيت دارم
شاد و بهروز باشي

مانی | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۱۸ بعدازظهر

مينو يا راوي ( که براي من هميشه شايد راوي ، چون با اين اسم شناختمت ) مهم مطالبته که ازش ياد ميگيريم و لذت ميبريم . همين ...

MED | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۱۸ بعدازظهر

راوی جان یا مینو خانم صابری یا مامان صدف جان

از آشنایی با شخصیت حقیقی ات خیلی خیلی خوشحالم .. بدون معرفی هم خیلی عزیزی ... از دیروز تا حالا کلی عکسهای دخترت را نگاه کردم خیلی زیبایند چه روح لطیفی داره ... یک ماچ گنده از طرف من به مادر و دختر هنرمند ..

پروانه هیچستان | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۸:۲۳ بعدازظهر

نه‌‌ه‌ه‌ه‌ه!!! شما که این همه وقت هست من خواننده‌ی وبلاگتون هستم، مامان صدف فراهانی هم‌دانشگاهی من هستین؟!! خدای من چرا دنیا اینجوری کوچیکه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه شوک بامزه‌ای!

مریم مهتدی | دوشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۱۶ بعدازظهر

چه جالب اصلا فکرش رو هم نمی کردم!!
ولی چه کار خوبی کردید که با اسم خودتون شروع کردید به نوشتن،
با آرزوی سلامتی و سرافرازی
ایام به کام

نهیب سکوت | سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۳۳ صبح

برایم جالب بود...شاید چون تا پیش از این بیشتر به هوای آهنگ هایی که میگذاشتید به وبلاگتان سر میزدم ناخودآگاه صاحب وبلاگ را مرد تصور میکردم...شوکه شدم یهو...

حسین | سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۶:۲۴ صبح

سلام راوی جان،
چقدر این پستتون به نظرم جالب اومد. اینکه اینقدر رو راست همه چیز رو برای خواننده هاتون گفته بودین. من می دونستم که اسم کوچکتون چیه ولی بیشتر از این چیزی نمی دونستم. راستش برام مهم هم نبود... فقط خودتون برام مهم بودین و نوشته ها و وبلاگتون. الان هم با همون اسم راوی راحت ترم... از راوی ها و نویسنده ها خیلی خوشم میاد. قابل تقدیره که اینقدر به نظرات کسایی که وبلاگتون رو می خونن اهمیت می دین، روش فکر می کنین و بعدش وقتی که به نتیجه ای می رسین اون رو اینقدر رک و رو راست عملی می کنین.
همیشه موفق و سلامت باشین.
پ.ن. چشمتون به جمال خواهر کوچیکه و دنی روشن شد یا نه؟

قصه گو | سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۶:۵۰ صبح

سلام گلم /همیشه صاف مثل آینه /تو اگر راوی باشی همان یاداور بهشت موعودی و اگر مینو باشی باز هم راوی حسهای اهورائی هستی /اسم و رسم تنها نشانه اند و بس /مهم این است که آونگ خاطره ها از تو شکل می گیردو به قول شاملوی بزرگ خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی ...با تمام دل دوست دارم و احترامت در تمام لحظه ها بر من واجب است /خداوند مینو و صدف را برای یکدیگر سالم و ماندنی نگه دارد/آمین /با عشق :روشینا

روشینا | سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۴۴ صبح

سلام نازنين راوي جان ....

دوست دارم راوي صدايت كنم هرچند كه مينو را نيز دوست دارم . دست من نيست كه كه از اول به نام راوي باهات درددل كرده ام ...

چه نيمه شبها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام

براي تو و صدف نازنين آرزوي خوشبختي و شادكامي دارم . راستي دني كوچوكو و مامانيش چطورن ؟ خوش ميگذره ؟ سلام برسون ...

رها | سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۰۱ صبح

راوی جونم اسم واقعی و هویت واقعیت برای من فرقی نداره که چیه.مهم اینه که من تو رو خیلی دوست دارم.
یه حس خوبی نسبت بهت دارم.حس یه آدم مهربون.
بوس بوس

رزسفید | سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۱۸ صبح

salam Minoo jun. in shahabe darbedare araki chand dafe barat email zad vali javabi barash nayumad.az khoda mikham har ja hasti salem va sare hal bashi. vaght kardi ye email bara ma send kon.fadaye shoma. shahab

shahab | سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۲۷ بعدازظهر

آخی جان! چقدر هميشه از اسم مينو خوشم می آمد و خوشم می آيد. شاد باشی نازنين!

nazkhatoun | چهارشنبه، ۲۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۳۵ بعدازظهر

سلام.برایت آرزوی موفقیت می کنم

سارا | جمعه، ۲۴ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۱۶ بعدازظهر

هنوز يكي از خاطره انگير ترين لحظات زندگيم و خانوده ام و برادر ها و خواهرهايم يك كاست از مينو جوان است.
بخاطر آنهمه لحظات زيبا از شما سپاسگزارم.

محسن | شنبه، ۲۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۲۳ بعدازظهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط راوی 

نامه ای سرگشاده به:
سازمان های نگاهبان حقوق بشر، يونسکو، و مردمان جهان

در آستانه ی روز جهانی حقوق بشر و همراه با گراميداشت اين نقطه ی عطف اساسی در تاريخ تمدن انسان، به اطلاع می رسانيم که:

نزديک به دو سال است که زنان و مردانی علاقمند به فرهنگ و ميراث های ملی و بشری در سراسر جهان به طور مرتب خواستار حفظ بخش عظيمی از گنجينه های بشری ايرانزمين در دشت پاسارگاد بوده اند. از آنجا که چنين خواست هايي، همانگونه که در اعلاميه ی حقوق بشر آمده است، حق فرهنگی و اجتماعی همه ی اعضای جامعه ی بشری است،و از آنجا که نگاهبانی و نگاهداری از ميراث های مادی و معنوی بشريت (در هر کجای دنيا) از وظايف سازمان های حقوق بشر است، بدينوسيله از شما تقاضا می کنيم که برای حفظ و حراست از دشت پاسارگاد، شهر کوروش بزرگ، انسانی که به عنوان اولين مبتکر حقوق بشر حق بزرگی به گردن بشريت دارد، اقدام کرده و از مسئولينی که به بهانه هايي همچون اجرای عمليات عمرانی، اعلام داشته اند که تا همين دو ماهه آينده با آبگيری سد سيوند تنگه ی بلاغی و دشت پاسارگاد را غرق خواهند کرد، و آرامگاه کوروش را به خطر خواهند انداخت بخواهيد تا دست به چنين فاجعه ای نزنند


و از آنجا که نگاهبانی و نگاهداری از ميراث های مادی و معنوی بشريت (در هر کجای دنيا) از وظايف سازمان های حقوق بشر است، بدينوسيله از شما تقاضا می کنيم که برای حفظ و حراست از دشت پاسارگاد، شهر کوروش بزرگ، انسانی که به عنوان اولين مبتکر حقوق بشر حق بزرگی به گردن بشريت دارد، اقدام کرده و از مسئولينی که به بهانه هايي همچون اجرای عمليات عمرانی، اعلام داشته اند که تا همين دو ماهه آينده با آبگيری سد سيوند تنگه ی بلاغی و دشت پاسارگاد را غرق خواهند کرد، و آرامگاه کوروش را به خطر خواهند انداخت بخواهيد تا دست به چنين فاجعه ای نزنند

اگر تا دو سال پيش بر بسياری روشن نبود که آبگيری سد سيوند چه زيان هايي به دنبال خواهد داشت، اکنون ديگر به شهادت شفاهی و کتبی اکثر مسئولين کشاورزی، محيط زيست، و کارشناسان و کاوشگران دلسوز باستانشناسی روشن شده که اين سد علاوه بر ويران کردن بخش عظيمی از گذشته ی مادی و معنوی فرهنگ يک ملت، و علاوه بر وارد کردن لطمه های عاطفی جبران ناپذير به مردمانی علاقمند به هويت تاريخی و فرهنگی خويش، محيط کشاورزی و محيط زيست اين منطقه را هم به خطر می اندازد.

کميته بين المللی نجات پاسارگاد، ضمن تبريک روز جهانی حقوق بشر، و طلب مشتاقانه ی صلح، آرامش و آزادی برای همه ی مردمان جهان، از همه ی مسئولين سازمان های حقوق بشر و همه ی کسانی که، چه در ايران و چه در سراسر جهان، حفظ آثار تاريخی، فرهنگی و هويتی ملت ها را جزیی از حقوق اساسی انسان ها می دانند و به حيثيت فرهنگی جوامع بشری احترام می گذارند، صميمانه تفاضا دارد که برای جلوگيری از اين فاجعه ی بشری تلاش کنند
با مهر و احترام
دهم دسامبر 2006
کميته بين المللی نجات دشت پاسارگارد


نظرات

برای من هنوز جای تعجب است ، در این زمانه که بعضی کشورها تاریخ میدزند چطور این آثار برای مسوولین بی ارزش ..........بابت لینک هم به وبم ممنونم عزیز شرمنده کردی

بی بی باران | شنبه، ۱۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۳۹ بعدازظهر

عميقاً آرزو مي كنم كه سد سيوند هيچگاه آّگيري نشود ... گمان برم بسياري از مردمان خير و فرهنگ دوست حاضر باشند خسارت عدم آبگيري آن را حتا از جيب خود بپردازند.

محمد درويش - مهار بيابان زايي | شنبه، ۱۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۴:۲۴ بعدازظهر

راوی جان ما یک ضرب المثلی داریم که می گوید : به شترگفتند پشتت کجه گفت کجام راسته . باید حالا بگیم به دست اندرکاران گفتند این کارت غلطه گفت کدام کارم درسته ؟
در ضمن من دو روزه که باز نمیتونم این سایتتو باز کنم حالا هم شانسی امتحان کردم . می خواستم بگم از بابت پرنس دنی چشمت روشن که دیر کردم این بار مقصر این آدرسه نه من . همیشه شاد باشی .

شهربانو | یکشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۵:۵۰ بعدازظهر

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط راوی 


حس می کنم که دنیا مال منه یه فتنه جوی زیبا مهمونمه


از خونه ی ما نا امیدی ها سفر کرده گویا دعاهای من خسته اثر کرده


جونم... چقدر ناز و با نمکه. به سلامتی، امیدوارم که چشم شما به دیدن اونها و چشم ما هم به دیدن عکسهای اونها روشن بشه. راستی این بچه رو خیلی بغلی و لوسش نکنین که وقتی بر می گردن مامان و باباش رو بیچاره کنه ها!

قصه گو | شنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۲۰ بعدازظهر

سلام راوي جان ماشاالله خوشگلو شيرينه از طرف من ببوسش ترانه هاي بجايي براي اومدنش انتخاب کردي هميشه شاد باشي

ماني | شنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۲۴ بعدازظهر

فدات بشم الهی
امیدوارم که دنی همیشه قدر این خاله خوب رو بدونه و بشه یه خواهر زاده خوب واسه خالش همون جور که گل تو واسه من بود .

خواهر کوچیکه | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۰۵ صبح

سلام
ای جان این شیطون بلا همونیه که قرار بود بیاد مهمونی؟
چشمتون روشن! خوش بگذره

گلنسا | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۰۷ صبح

سلام
ای جان این شیطون بلا همونیه که قرار بود بیاد مهمونی؟
چشمتون روشن! خوش بگذره

گلنسا | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۰۹ صبح

چشمت روشن راوی جان ....
امیدوارم همیشه سلامت باشه
خوش به حالش که همچین خاله ای داره !!

لیلا | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۵۰ صبح

چشمتون روشن.............ن
خیلی ..... خیلی روشن .

مخمل بانو | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۵۷ صبح

سلام خاله راوی
چشمتون روشن. الهی که دلتون همیشه شاد و لبتون خندون باشه :)

سارا | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۴:۲۸ صبح

این کوچولوی خوشگل دل منو که برد. خدا حفظش کنه. چشم شما روشن.

لبخند | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۱۵ صبح

وای خیلی بامززززه ست ما شالا ...خوش به حال خالش که همچین مهمون نازی داره !

زهره | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۳۰ صبح

اين همون موش پسري هست كه براي مامانش يه روز همه دست به دعا شديم؟
زنده باشه!

نفيسه | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۱۶ بعدازظهر

اي ي ي ژژژانم..
قربونش برم الهي..
چشمت روشن.. شاديم كه شادي مينو جان..

ناهيد | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۲۸ بعدازظهر

سلام راوي خانم گلم.
چطوري؟ بالاخره يکي از همشهريهاي شما کار داد دست ما و قاپمونو دزديد.انصافا پسر خوبيه ها!
يه خواهش دارم .اگه فرصت کردي آدرس من عوض شده .لينک جديدمو بذار خانمي....

شب تاب | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۰۰ بعدازظهر

راستي چشمتون روشن.خوش باشين با اين تازه وارد با نمک

شب تاب | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۰۲ بعدازظهر

چشمت روشن راوی جان
امیدوارم در کنار هم روزهای بسیار خوبی را بگذرانید.

گيسو | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۲۲ بعدازظهر

http://www.cyrusnews.com/news/digaran/?limit=100
وبنمایی
مستقل / اتوماتیک / بدون سانسور
که "موظف" نیست
المثنی برابر اصل "بعضی" از پایگاههای دسته جمعی "سیاسی /عبادی" را ارائه کند، که به "صحنه" اینترنت روانه شده اند،
تا با تکرار پر اصرار مکررات به ظاهر جدا از هم،
برای هم و برای وبنماهای حکومتی "الهام غیبی" بفرستند؛ با این دو در دو تا خداد تای انکار ناپذیر که در حواشی این زد و بندها و بده و بستان های مثلا "اصلاحاتی"
وبلاگهای مستقل خم "معرفی" میشوند:
به عنوان
سر و صدای "ارکستر"
در خدمت "ویلون اول" و خوانندگان آواز باباکرم آخوندی و اصلاحات آخوندی

فهرست وب ایرانی (نمایه ها) | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۴۰ بعدازظهر

راوی جان سلام ..

خیلی خیلی خوشحال شدم .. می دونم از الان تا فردا نه خودت طاقت داری نه مامان پرنس دنی .. آخ که چه لذت خوبی است دیدن عزیزان ..

امیدوارم به همتون خیلی خیلی خوش بگذره و از وجود هم لذت ببرید .. خوش باشید

پروانه هیچستان | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۶:۳۰ بعدازظهر

سلام نازنین راوی جان ....

چشم شما روشن ... راست میگفتی که خوشگل خوشگلا میشه ها ...
امیدوارم به همگی تون خیلی خیلی خوش بگذره ... لحظه لحظه ش خاطره س ... از طرف من خواهر کوچیکه و دنی کوچولو رو ببوس . شاد باشید .

رها | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۸:۲۹ بعدازظهر

راوی جان

خنده هایش پایدار ..چشمت روشن عزیز

پروانه | یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۵ بعدازظهر

این جااااان...خدا حفظش کنه.چشم و دلت روشن راوی عزیز.

نسرین | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۲۰ صبح

ديدي چي شد؟؟ ديدي زودتر از من اومدن؟؟ حالا تا کي مي مونن؟؟
اما از ته دلم برات خوشحالم.چشمت هزار بار روشن عزيز جونم.

غزل | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۵۱ صبح

جمعتون همیشه جمع باشه و گرم با این پسرک خوردنی...

بي تا | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۳۸ صبح

وووووووووووووی عزیزم چه نازه، خدا حفظش کنه.
امیدوارم این روزها بهتون خوش بگذره.

بيد قرمز | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۰۸ بعدازظهر

چشمتون روشن ، چقدر هم شيرينه

ر.ا | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۳۱ بعدازظهر

چشمتون روشن راوی خانوم، چقدر خوردنيه اين کوچولوی دوست داشتنی، مطمئنم کلی شادی و خنده با خودش سوغات ميآره...
شاديتون مستدام.

آينه | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۴۲ بعدازظهر

cheshmet roshan khanomi, omidvaram ke to in modat hesabi be hamatun khosh begzare
:)

farzaneh | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۵:۴۵ بعدازظهر

راوی جان چشم دلت روشن > خانه ی جدیدت هم مبارک / شرمنده که زود تر از اینها باید تبریک میگفتم

نورا | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۶:۳۹ بعدازظهر

خیلی ناز و با نمک شده این کوچولو راوی جان.امیدوارم که روزهای خوبی را در کنار هم همگی داشته باشین.
سپیده

لحظه ها | دوشنبه، ۱۳ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۱۷ بعدازظهر

سلام راوی عزیزم چشمت روشن خدا حفظش کنه چقدر نازه از طرف منم ببوسش خیلی مواظبش باشین و به خواهر عزیزت بگو حتما رعایت مسائل بهداشتی رو توی ایران بکنه آب معدنی رو بجوشونه به این دانیال جان بده که مبادا مریض بشه امیدورام سفر خوبی داشته باشه و به تو هم خوش بگذره روزهای خوبی در کنار هم داشته باشین تا درودی دوباره بدرود

راحله | سه شنبه، ۱۴ آذرماه ۱۳۸۵، ۵:۱۹ صبح

هيشه شاد باشيد راوي عزيز..كه با خوشحالي شما حال ما هم خوب است

saghand | سه شنبه، ۱۴ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۳۰ بعدازظهر

چشمتان روشن راوی جان. دلت شاد و لبت پر خنده .

راحله | سه شنبه، ۱۴ آذرماه ۱۳۸۵، ۴:۳۶ بعدازظهر

به به ، دات کام شدن که نه ، دات ایر شدنت مبارک. به همین مناسبت لینکانده هم شدید.

علیرضا | چهارشنبه، ۱۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۴۹ بعدازظهر

سلام نازنین راوی جان ...

دلمون برات تنگ شده ...

خوش باشی عزیزم .

رها | پنجشنبه، ۱۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۱۰ صبح

cheshme shoma roshan! dokhtare ya pesar in kuchluye naz?

man(roozmare negar) | پنجشنبه، ۱۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۶:۴۲ بعدازظهر

درود بر راوی نازنینم
خانمی گمت کرده بودم ها
قالب جدیدت را خیلی دوست داری و باید بگم بسیار زیباست.
چشمت روشن برای ورود میهمانان گلت.
من نیز امروز سه ساله شدم.
غدای تو و بدرود.

شهــــلا | پنجشنبه، ۱۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۵۱ بعدازظهر

سلام راوی عزیز و بامرام /این مدت کامپیوترم دچار مشکل شده بود و اگه نیومدم عذر می خوام اگه بدونی چقد دلم تنگ نوشته هات شده بود که خدا می دونه /مرسی که اومدی عزیز دلم و خیلی بنده نوازی کردی /در ضمن چشم و دلت روشن /مواظب خودت و مهمونات باش /امیدوارم لحظات زیبا و شادی رو در کنار هم سپری کنین /سلام همه رو برسون و اسفند هم برای دنی کوچولو یادت نره /در پناه عشق و با احترام فراوان

روشینا | جمعه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۱۱ صبح

درود بر شما و میهمانان عزیزت . چشمهایت روشن و دلهایتان شادان باد .

سوسن | جمعه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۰۷ صبح

آونگ خاطره های ما خیلی وقت است که از کار افتاده.
اگر غبار از پنجره ی کوچک ما پاک کنی خوشحال می شویم.
سپاسگزارم.

وحید | جمعه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۳۱ صبح

وااااي خدا بچه ام چققققدر نازززه:-) تو رو خدا لپاشو نگاه كن:)

زهرا | جمعه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۵:۲۱ بعدازظهر

salam ravi jan
ba ozr khahi ye faravan az takhiram
manzel e jadid ra shad bash migooyam. faghat kash mishod farsi benevisam.
vorood e mehmanan e azizat ra az samim e ghalb tabrik migam , vaghean khoshbehaletoon va koli khosh begzaroonid.baray e ma ham doaa konid..
in pesar kochoolooy ba namak ra ham beboosid.

mitra | شنبه، ۱۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۲۱ صبح

سلام راوی عزیز:
مبارک باشد سرای نوین ات بانو! تاخیر تبریک مرا بپذیر که خلی درگیرم این روزها...
پیشاپیش چشمت روشن به خاطر پرنس دنی نازنینت....
بگذار بگویم که صمیمیت و مهربانی و صداقتی که اینجاست را هزارباره دوست دارم.
مانا باشی تا هماره ها.
می بوسمت...

مانا مهر | شنبه، ۱۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۳۷ صبح

خیلی خوشگل و نازه ماشالله:)
ما رو هم غرق در شادی کردی..
چشمت روشن راوی جان.
امیدوارم در کنار خواهر و خواهر زاده روزهای شاد و خوبی بگذرونی. البته همراه با دختر گلت:)

زيتون | یکشنبه، ۱۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۴۳ صبح

salam ravi joon hanooz ham ziba minvisin ama vase shabe yalda ke raz nagzastin shad bashin vakuchulutunam asal beshe bozorg beshe shoma shad beshin ba movafaghiyatash

آنجليکا | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۶:۴۲ بعدازظهر

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط راوی 

به علت نامه های زیادی از دوستان که اظهار کرده بودند بیشتر اوقات نمی توانند وارد وبلاگ جدیدم شوند تا رفع اشکال پست ها یی که تا کنون در وبلاگ جدید منتشر کردم را در همینجا هم تقدیم می کنم .   لینک های روزانه هم در انتهای همین پست کپی شده.
با این دو آدرس تست کنید لطفا"
 www.aavang.ir 
http://www.aavang.ir/weblog/
ــــــــــــــــ

در این پست دو ترانه ی قدیمی خواهید شنید.چرا !؟ ، عرض می کنم.
این پست را باید در ابتدای کار می نوشتم، هم کمی توضیح لازم بود و هم تشکر از دو دوست.
مدتها بود که دنبال طراح قالب می گشتم، حقیقتش را بخواهید بد جور چشمم دنبال قالب وبلاگ خوابگرد بود، اما به چشم خواهر مادری به وبلاگشان نگاه می کردم! و تصمیم نداشتم عینا" همان قالب باشد اما امکاناتی که داشت را خیلی دوست داشتم ،با ایشان مشورت کردم و بعد از توضیحاتی به عنوان پیشنهاد دوستی را معرفی کردند که همین حمید رضا نصیری عزیز بود.
با حمید رضا وارد گفتگو شدیم و سر انجام به توافق رسیدیم، هر چه می خواستم در ابتدای کار با وی شرط کردم، نیمه های کار که رسید دیدم حمید رضای عزیز متعهد تر از آن است که شرط و شروطی لازم باشد.
گذشته از اینکه طراحی قالب خیلی به دلم نشست، کلّی کار هم یاد گرفتم، آنهم توسط حمید رضای گُل. خیلی صبور است این جوان! خیلی!
ترانه ای از « پروین » به عنوان تشکر تقدیم می کنم به جناب شکراللهی.
و ترانه ای هم از « منوچهر » تقدیم به حمید رضای عزیزم.بزودی من و حمید رضا با هم قراری خواهیم گذاشت برای نوشیدن قهوه، از روزی که این قالب را برایم ساخته مصرف قهوه و کاپوچینوی من که بالا رفته!
و اما توضیحاتی در باره ی این وبلاگ و طریقه ی لینک دادن به دوستان و ...

اگر مایل بودید بخش لینک های روزانه را سر بزنید روزی چند لینک بدان اضافه خواهم کرد و هرچه فیلتر شکن برایم ارسال شود را در همان بخش لینک های روزانه خواهم گذاشت.، علاوه بر آن در پایان هر پست بی هیچ توضیحی به چندوبلاگ لینک خواهم داد چه از دوستان قدیم و چه وبلاگ هایی که تازه با آنها آشنا شدم. بی هیچ ترتیبی و می توان گفت با سلیقه های مختلف خوانندگان عزیز.
و نکته ی دیگر اینکه این روزها منتظرم برای اولین بار « دنی » عزیزم را ببینم او به ایران می آید و طبیعتا" مانند گذشته نمی توانم هر روز پستی جدید بنویسم.

نکته ای را هم خدمت عزیزان عرض کنم مخصوصا" خوانندگان عزیزی که تازه با وبلاگم آشنا شدند. بارها ایمیل داشتم که این ترانه ها را با کیفیت بهتر در اختیار علاقمندان بگذارم . باور کنید اگر برایم مقدور بود حتما" این کار را می کردم،بیشتر این آهنگ ها را از روی کاست های سی و چند سال پیش به وبلاگ می آورم حتی برخی را از روی صفحه ی گرام، ضمن اینکه باید به فکر دوستانی هم باشم که از اینترنت با سرعت پایین استفاده می کنند تا بتوانند ترانه ها را دانلود کنند.
و این هم وبلاگ برخی دوستان :

گلنسا ــــــ من در غربت ـــــــ ترانه های بیدار ـــــــ عمو اروند ــــــــ رها ــــــــ پرسه
بلاگ رولینگ هم که پارتی بازی می کند و فقط بلاگ اسپات را پینگ می کند

نظرات

خونه ی نو مبارک راوی خانوم :)

آزاده | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۱۴ صبح

سلام ...سلام شما را به امید خدا به همین زودی ها خواهم رساند ...اتفاقا خود او هم این روزها فاطمه بنت نبی را گوش می دهد و تنها کار ی که می کند ...اشک ...

من البته این قالب را خیلی می پسندم !

سیاورشن | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۲۴ صبح

خيلي خوشحالم كردي.. چشمت روشن خانومي...

ناهيد | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۸:۳۳ صبح

سلام و عرض ادب

خانه جدید مبارک باشه امید دارم که مادام شاد باشی و همیشه بنویسی من که از خواندن مطالب وب یا وبلاگ شما سیر نمی شم.
خیلی دوستتون دارم.
همیشه خوش باشی
روز خوش

فروغی | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۰۷ صبح

با سلام
ممنون از زحماتت.نمیشه ترانه ها رو با کیفیت بالانری بذارید؟

رضا | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۲۹ بعدازظهر

سلام راوی جان،
واقعاً شرمنده ام خانم. حق با تو هستش، خیلی وقته که بی معرفتی و بی تربیتی کردم و به سراغت نیومدم. راستش این مدت سرم خیلی شلوغ بوده. یکبار همون اوایل از وبلاگ قدیمیت اومدم اینجا و یه کامنت تبریک خانه نو برات نوشتم. نمی دونم مشکل از کامپیوتر من بود یا اینترنت که ثبت نشد لعنتی. من هم همون موقع فرصت نداشتم گفتم یه روز دیگه تکرارش می کنم که هی به امروز و فردا افتاد. اما مثل همیشه به وبت می یام و از خووندن مطالب زیبا و عالیت لذت می برم. وبسایت جدیدت رو هم خیلی دوست دارم. الحق که دست حمید رضا و خوابگرد درد نکنه.
امیدوارم که هر چه زودتر چشمت هم به جمال خواهر کوچیکه و دانیال کوچولو روشن شه. از عکسها و خاطرات این مدت ما رو هم بی نصیب نگذار لطفاً.
قربانت و معذرت دوباره

قصه گو | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۰۹ بعدازظهر

بابا ای‌وول! دست مریزاد! کلی در این یک‌سال‌واندی وبلاگ نویسی، حرفه‌ئی شده‌ای. خوب بازهم مبارک باشد و ممنون از محبتت!

عمو اروند | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۳۵ بعدازظهر

مبارک است خانم. حسابی نوسازی فرموده ايد!

سيبستان | پنجشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۴۷ بعدازظهر

سلام راوی جان:
اگر امکان داره وقتی لینک می فرستید اون را به صورت HiperText بفرستید. چون این طوریکه میفرستید حتمن باید لینک را copy-paste کرد...
مرسی--

Fazel | جمعه، ۱۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۳۱ صبح

خانه نو مبارک . گرمای خانه جديد در اين فصل سرد حسابی می‌چسبد خصوصا با نسکافه داغش . امید که همیشه روزگار گرمی داشته باشید .

ر.ا | جمعه، ۱۰ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۳۹ صبح

این هم لینکهای روزانه وبلاگ جدید

شیما کلباسی و اشعارش

داریوش اقبالی تکذیب کرد

فیلتر شکن

به یاد عبدالعلی همایون، سرکار استوار

اعتراض گسترده ايرانيان از سراسر جهان مقام عربستان سعودي را وادار به تکذيب کرد

دوستی مار و بچه چهار ساله!

من که این روزها این ترانه ی ناصرعبداللهی را گوش می کنم و از عمق دل برایش دعا می کنم

ناصر عبداللهی در حالت کما ترانه های خودش را می شنود و اشک می ریزد!

آفتابه سراغ دارید؟

رقص باله پرویز صیاد و مری آپیک _ کاف شو

هنر نمایی

بابك بيات در قطعه‌ي هنرمندان بهشت زهرا آرام گرفت

فردا کلوب

آخرین وضعیت ناصر عبداللهی

قصاب ماهر با مدرک دانشگاهی نیازمندیم

آیا نیاز به تغییره معیارهای اخلاقی را در خود احساس میکنیم ؟ چرا ؟

هذیان نامه

سیاورشن از حال ناصر عبدالهی گزارش می دهد

لولی پپ ها

از ماست که بر ماست

انتقال جان‌باختگان هواپيماي آنتونف براي طي مراحل قانوني به بيمارستانهاي اطراف

فیلتر شکن** ________** موس را روی این لینک نگهدارید و فیلتر شکن ها را مشاهده کنید

«اى بزرگ موندنى»؛ نگاهي به زندگي و آثار زنده‌ياد بابك بيات

انقلاب که شد، "مسلمان‌ها"ی صادره از شوشتر و دزفول قبرستان انگلیسی‌های مسجدسلیمان را ویران کردند.

. بابک بیات پرپر شد

سيروس پسر شاملو است

گراز خوب ، گراز مرده است!

راهکارهایی برای اینکه مثل مخمل بانو دچار مشکل هک نشویم

چرا آدمهاي عاشق كمتر در معرض بيماري قرار ميگيرند.

ناصر عبدالهی در کماست . لطفا دعا کنید

هردم از اين باغ بري مي رسد!


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط راوی 

چندی قبل که به مناسبت عید فطر چهار روز تعطیلی اعلام شد شبی از این شب ها بابک بیات مهمان یکی از برنامه های زنده ی شبکه سیما بود فکر می کنم شبکه 5 و در این برنامه گفتگویی با ایشان صورت گرفت گفتگویی نه چندان کوتاه و نه چندان طولانی . مجری برنامه گفت که بابک بیات به تازگی از بیمارستان مرخص شده و از وی تشکر کرد که با وجود ناراحتی جسمی به برنامه آمده.
برنامه در باره ی کودکان معلول و محتاج بود تصاویری نشان دادند و از بابک بیات پرسید احساس شما چه بود از دیدن چنین تصاویری؟ وی که حالت نشستنش حاکی از درد داشت و براحتی روی صندلی جابجا نمی شد آهی کشید و گفت

من خودم فرزند پسری داشتم که معلول بود و با آه کشیدن یک جمله گفت که عجیب چنگ به دل می زد با حالتی خاص گفت « پسر بسیار زیبایی بود و خیلی زود مرد » و بعد از آن صحبت هایی از این قبیل که من در محله ی میدان خراسان می نشستم و از نزدیک با چنین مسائل و حتی فقر مردم در ارتباط بودم . مجری اضافه کرد که آقای بیات سالها قبل پسری را به فرزند خواندگی قبول کرده و از ایشان یک هنرمند تمام عیار و سرشناس ساخته و گفت این پسر خوانده از خوانندگان معروف است.
البته نام ایشان را نگفت.
و اما
من هم چونان همه ی مردم از درگذشت « بابک بیات » متاثر شدم و از همینجا به خانواده ی گرامی ایشان تسلیت عرض می کنم اما جسارتا" نکته ای باید عنوان کنم که برخی مرگ بابک بیات را از چشم حکومت و فقر و این مسائل می بینند! چه کسی گفته که بابک بیات در فقر زندگی می کرده؟ بابک بیات چه زمان قبل از انقلاب و چه زمان بعد از انقلاب همیشه حضور فعال داشته و آثار زیبا و ارزشمندش را در اختیار ما گذاشته و ما هم لذت بردیم .
چنین هنرمندی نمی تواند هنرمند فقیری از نظر مادی باشد .
چرا همه چیز را با هم قاطی می کنیم؟ چرا حرف های حسابی را با چنین اعتراض هایی بی حساب می کنیم؟
من مطمئن هستم که اگر درمان بابک بیات با پول حل می شد اکنون زنده بود مشکل وی مشکل نداشتن پول نبود و حتی وزارت بهداشت و درمان اعلام کرد هزینه ی درمان وی را متقبل می شود
این را لازم است اضافه کنم که به هیچوجه منظورم آلوچه خانم و همسر محترمشان نیست چرا که این عزیزان با خلوص نیت چندین روز است تلاش می کنند تا بلکه راه نجاتی بیابند برای این هنرمند از دست رفته
روی سخن من با کسانی ست که از صبح که خبر درگذشت بابک بیات را شنیدند شروع کردند به داد و فغان که چرا هنرمندان ما فقیرند!
اگر روزی روزگاری من بشنوم که مثلا" هنرمندی چون« پرویز یاحقی »مشکل مالی دارد را براحتی باور می کنم چرا که می دانیم ایشان خیلی گوشه گیر شدند و می توان گفت با رویه زایل شدن هنر در برخی موارد مخالفتشان را بدینگونه نشان می دهند البته من به هیچوجه از وضع مالی ایشان خبر ندارم فقط مثال زدم و خواستم عرض کنم که فعالان موسیقی در ایران با غیر فعالان وضع شان متفاوت است

روح بابک بیات شاد و برای خانواده ی محترمشان آرزوی صبر می کنم

و اما ناصر عبداللهی هنرمندی صاحب سبک که از هیچکس تقلید نکرده و خودش بوده و بس
در باره ی وی دیشب در تلویزیون خبری که شنیدم را در بلاگ نیوز درج کردم .گویا برخی دعا کردن برای بیمار را کسر شان خود می دانند اما حتی پزشک معالج ایشان از همه ی مردم خواست برای بهبودی حال وی دعا کنند
این هم آثاری از ناصر عبداللهی
من این ترانه ی ناصر عبداللهی را خیلی دوست دارم


نظرات

khaneye jadidat kheyli ghashang o shakil ast, emrooz didam. mobarak bashad

kia | یکشنبه، ۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۴۱ بعدازظهر

az ajayebe roozgar aval shodam raavi! mibini... kolli zough kardam be khoda...

kia | یکشنبه، ۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۴۳ بعدازظهر

امروز آخرش این سایت اینجا هم باز شد.

Ali | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۴۱ صبح

سلام وصبح بخیر باتشکر از راهنمایی شما نمیدونی راوی جان وقتی فیلتر شکست چه حس خوبی بهم دست داد فدای تو از راهنماییت ممنون هزاران بار میبوسمت وبرات آرزوی سلامتی دارم

مهری | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۵۱ صبح

سلام نازنین راوی جان ...


روحش شاد ... خوش بحال آنان که میروند و دنیائی خاطره ماندنی از خود بر جا میگذارند . بابک بیات را نمیتوان رفته انگاشت . تا زمانیکه از هنرش لذت میبریم زنده است ....

رها | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۲۴ صبح

به خاطر خبر زنده ياد بيات به اين صفحه آمدم. نامش با آثارش زنده خواهد بود. ولي علت اين چند خط: در صفحه آهنگها با خوشحالي آهنگ پريشان مكن سيمين غانم را پيدا كردم. تمام اين سالها دنبالش بودم. مرسي. ولي بنظر ميرسد كه از ضبط پخش شده و با ميكروفون به كامپيوتر منتقل شده. ميتوني راهنمائي بكني كه چطور ميشه يك كپي حداقل در حد همان كيفيت نوار پيدا كنم؟ تا جواب برسه از همين نسخه هم خيلي ممنون.

اسي | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۴۲ بعدازظهر

مكان نصب دكل هاي برق در حريم تاريخي توس تغيير مي كند. استاندار خراسان رضوي..

متن خبر در صفحه 7 خراسان امروز

راوي جان اين هم يه خبر خوب وسط اين دلمردگي ها.. بد نيست..

شاد باشي مهربون..

ناهيد | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۴۹ بعدازظهر

نمی دونم چرا مرگ و میر افتاده تو هنرمندان! خدا به خیر بگذرونه.

بید قرمز | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۶:۴۳ بعدازظهر

سلام
اتفاقن منم اون برنامه که بابک بیات اومده بود رو دیده بودم
واقعا که حیف شد
خیلی کارش درست بود یه جورایی حسی کار میکرد
راستی وبلاگ جدید مبارکه

ریخت و پاش | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۰۵ بعدازظهر

سلام ...ممنون از ...امروز ناصر کمی بهتر بود ...هنوز نیازمند خواستن های ماست ! باید بخواهم که او باشد ...بازگردد ...

سیاورشن | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۷ بعدازظهر

خونه نو مبارک ...راوی جان proxy.iran کار نمیکنه.حالا چی کار کنم؟آی دی یا چیز دیگه ای فیلتر شکن برام میفرستی؟..ممنونم

الهام بانو | دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۵۳ بعدازظهر

روح بابك بيات شاد باد ... هنرمند بزرگي كه خوانندگان بسياري را به جامعه هنري معرفي كرد ... از جمله ستار.

محمد درويش - مهار بيابان زايي | سه شنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۴۹ صبح

salam ravi jan
man ham be hame makhsusan khanevadeye in aziz tasliat migam
webloge jadid mobarak bashe
rasti ravi jan, bad gholi kardi va gholi ro ke be man dade boodi kamelan faramush kardi vali man hanuz montazeram

maryam | سه شنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۳۵ صبح

من نیز از مرگ بابک بیات خیلی ناراحتم . ای کاش اینجور آدمها عمرشان چند برابر عمر آدمهای معمولی بود . و ای کاش خداوند به ما هم اینقدر لیاقت بده که پس از مرگمان ، خاطرات خوبی به جا گذاشته باشیم و برای مردم مایه مباهات و تفاخر باشیم . و ای کاش نظام جمهوری اسلامی بیش از اینها قدر هنرمندان رو می دونست .

سعید | سه شنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۰:۰۱ بعدازظهر

با سلام راوی جان میخواستم از ارتباط خوبت سوء استفاده کنم و منو راهنمائی کنی میخواستم منم وبلاگ نویس بشم به همت تو باکمک تو میخوام مشخصاتم رو هم برات بنویسم چون نمیدونم چرا انقدر احساس صمیمیت باهات میکنم متولد 34 هستم دیر ازدواج کردم وبا بدبختی بچه دار شدمو یه دختر 8 ساله دارم وازدواج موفقی هم نداشتم خودم به تنهایی بچهامو بزرگ میکنم حسابداری خوندم انشالله سال 86 باز نشست میشم اما هم کار کردنو دوست دارم وهم به پولش شدیدا نیازمندم به هر صورت ای قسمتی از بیو گرافی من بود که خواستم بد.نی حالا چرا نمیدونم ولی کمکم کن تا منم وبلگ نویس بش چون خیلی به این کار علاقه مندم ایمیلم رو هم که برات فرستادم میبوسمت

مهری | چهارشنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۲۴ صبح

بالاخره چیکار کنیم
راستی که واسه من دعا کنه!؟

تینا | چهارشنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۱:۵۵ بعدازظهر

سلام راوی جان - خونه نو مبارک

دانشجو | چهارشنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۵۶ بعدازظهر

راوی جان خانه نوو مبارکت باشه خیلی خوشم اومد از قالبش .

نرگس | چهارشنبه، ۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۴:۰۷ بعدازظهر

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط راوی 

از زمانی که از خانه ی پدری به خانه ی بخت!؟ رفتم تا به امروز همیشه اسباب و اثاثیه روی کولم بوده و از این شهر به آن شهر ،از این خانه به آن خانه .جابجایی سخت است ،خیلی سخت ، مخصوصا" این که بیشتر مسئولیت ها بر دوش یک نفر باشد اما خب آدم تحت هر شرایط اجباری که قرار گیرد خودش را وقف می دهد و با مشکلات کنار می آید. بیشترین مسئله ای که در چنین مواقعی آزارم می داده غریب بودنم بوده، فرق نمی کند در وطن هم می توان غریب بود. به شهر یا محله ی تازه ای که وارد می شوی قاعدتا" غریبی!

اما این جا بجایی در دنیای عجیب و دوست داشتنی اینترنت برایم بسیار شیرین بود. هم یار و همراه داشتم ( که در باره ی این عزیز روزی خواهم نوشت )و هم دوستان زیادی که بلافاصله آمدند و خوش آمد گفتند. تبریک های یکایکتان تا اعماق قلبم نشست و باور کنید چنین انتظاری نداشتم حتی دوستانی که تا به حال افتخار آشنایی با آنها را نداشتم آمدند و تبریک گفتند. برخی از طریق کامنت که حتما" شما هم آنها را خوانده ایدو برخی با ایمیل. همه برایم با ارزش همه برایم قابل تقدیر و امیدوارم بتوانم روزی تلافی کنم. اما از میان نامه ها ،نامه ای داشتم از خانم شکوه میرزادگی که خودشان از من خواستند این نامه را در وبلاگم بگذارم. ایشان به دلایلی که خودشان هم در نامه اشاره کرده اند نه جایی کامنت می نویسند و نه کامنت می خوانند بنابر این از من خواستند این نامه شان را در وبلاگ بگذارم .
حقیقتش را بخواهید هم برایم شیرین و دلچسب است همچنان که نامه ها و کامنت های شما عزیزان و هم کمی خجالت می کشم که مبادا دوستان این کار من را حمل بر خود پسندی و یا ... بگذارند. نمی دانم جای من بودید چه می کردید!؟
من علاوه بر احترام خاصی که برای خانم میرزادگی قائل هستم خیلی دوستشان دارم. وقتی صدایشان را می شنوم تا چند روز انرژی دارم، صدایی گرم و دلنشین ، مهربان و لحنی سرشار از ادب و متانت.
مشکلی که دارم از ایشان راهنمایی می خواهم و چنان با صبر و حوصله و با منطق و دید ِ وسیع راهنمایی ام می کنند که تاثیر زیادی بر روحیه ی من دارد.
نمی دانم چرا احساس کردم نیاز است این توضیحات را عرض کنم سپس نامه را منتشر کنم.

پیش از اینکه نامه را بخوانید لازم است به دوستان عزیز عرض کنم که گاه ممکن است بدون پست جدید وبلاگم پینگ شودو دلیلش اضافه کردن لینک های روزانه یا ترانه ای جدید است که اضافه می کنم و خود بخود پینگ می شود .