تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

اخيرا مطالبی در ارتباط با «روز کورش» در يکی از سايت ها مطرح و به بحث هايی منجر شده است. در اين ميان و به ناگهان و بی هيچ دليلی نام کميته بين المللی نجات هم به ميان آمده است. بدينوسيله اعلام می شود که چنين بحث هايي ـ حتی اگر مطرح کنندگان آن از اعضای کميته و يا از همراهان کميته باشند، حتی اگر برخورد های آنان از روی خير خواهی باشد، و حتی اگر شخصيت يا دانش آن ها مورد احترام ما باشد ـ سخنانشان هيچ ربطی به کميته بين المللی نجات نداشته و ندارد. کميته نجات در طول تلاش های يک سال و نيمه ی خود هميشه از وارد شدن در اين گونه بحث ها برهيز کرده و هر آنچه را که تا کنون انجام داده تنها کوششی بوده است برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد و توجه دادن مردمان سرزمين مان و مردمان جهان به اين خطر بسيار جدی. ما اميدواريم که در هفته بزرگداشت کورش، همه بيش از هر چيز ديگر به فکر نجات دشت پاسارگاد باشيم و اجازه ندهيم مساله ی حساس و بلافاصله ای چون به زير آب رفتن و نابود شدن اين گنجينه ملی و بشری تحت الشعاع مسايل ديگر قرار گيرد.
با احترام و مهر   
بیست و یکم اکتبر ۲۰۰۶
از سوی کمیته بین المللی نجات دشت پاسارگاد   

شکوه میرزادگی ـ مسئول کمیته های بین المللی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

اواخر شهریور ماه بود که خیلی اتفاقی« با رادیو کالج پارک » آشنا شدم. گشتی در این سایت زدم و به دو مطلب که از خانم سیما در مورد« اراک» قبلا" پخش شده بود برخورد کردم بعد از آن پستی در باره ی قدمت اراک نوشتم بعد از مدت کوتاهی از طرف« افشین عزیز » دعوت به همکاری با این رادیو شدم و دعوتشان را پذیرفتم، با کمال میل البته.
از همینجا تشکر خودم را از «خانم سیما » اعلام می کنم چرا که مطالب ایشان باعث ِ این رابطه ی دوستی و همکاری شد و همچنین از « افشین عزیز  »تشکر ویژه دارم که من را به جمع دوستانه ی خودشان دعوت کرد. دست این عزیزان را به گرمی می فشارم و برایشان آرزوی موفقیت بیشتر دارم.
چنانچه تمایل داشتید به اولین برنامه ی من در رادیو کالج پارک گوش کنید. 
« شعرى با لهجه اراكى] [مينو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

 در باره ی محدودیت هایی که برای اینترنت پر سرعت در ایران در نظر گرفته اند هم در اخبار خوانده اید و هم نظرات برخی دوستان را شنیده اید. بعد از کلی خبر و شایعه معلوم شد که اینترنت پر سرعت بالای ۱۲۸ برای منازل ممنوع شده.
خواندم که عده ای بر این یقین بودند که بخاطر برخی مسائل سیاسی و برخی سایت های غیر اخلاقی این تصمیم گرفته شده اما  اینها به نظر من دلایل قانع کننده ای نبود و با  گذشت زمان برایم ثابت شد که همان احتمالی که خودم در این باره می دادم صحیح است، غولی با نام مخابرات مانع این کار شده!   مخابرات سر ِ گردنه نشسته و خوب جیب ها را می چابد!   
 چندی  پیش هر بار درخواست اینترنت پر سرعت می کردیم با این پاسخ مواجه بودیم« که هنوز بسیاری از محله ها تحت پوشش مخابرات و فیبر نوری اش قرار نگرفته و باید منتظر بمانیم» تا اینکه دو ماه قبل موفق شدیم با گذشتن از هفت خوان رستم و ۲۲ روز در نوبت ماندن از اینترنت پر سرعت برخوردار شویم. شرکت ــــــ در همان  اولین دقایق پیک فرستاد تا پول مودم و اینترنت ماه آینده را تحویل بگیرد اما تا ۲۲ روز ما همچنان منتظر و پاسخی که می گرفتیم هم این بود « باعث این وقفه مخابرات است که باید ترتیب مشترک شدن شما را بدهد.» القصه...   دارا شدیم! 
 روز اول با ذوق و شوق نشستیم پای کامپیوتر ، یک آهنگ را شروع به دانلود کردیم همزمان من در ایران و خواهرم در اروپا . برای من ۲۰٪ آهنگ لود شده بود در حالیکه خواهرم آهنگ را دانلود کرده و داشت گوش می کرد!   
از اینجای قضیه زیاد دلسرد نشدم و با خود  گفتم یاد گرفته ایم که همه چیز برای ما در ایران با همه آدمیزاد ها فرق داشته باشد اما چیزی که باعث خوشحالی من بود اینکه دیگر سر ماه قبض تلفن آنچنانی نخواهم داشت و مهمتر از آن پاسخ دادن به این و آن که « راوی!؟ با کی حرف می زنی اینقدر تلفنت مشغوله!؟ »و در دل می گفتم به تو چه مربوط! پولش را مگر تو می دهی و یا اینکه به کجای زندگیتان کار دارم که اینقدر راحت به خود اجازه می دهید فضولی کنید!...  
امروز با دیدن قبض تلفن برق شادی از کله ی مبارک مان پرید! مبلغی که بابت پول تلفنی که برای اینترنت استفاده  کرده بودیم خیلی ناچیز بود خیلی. در حالی که تقریبا" چیزی معادل بیست در صد از کل پولی را که در ماه خرج می کنیم را به جیب مخابرات می ریختیم .حالا مشخص است که مخابرات صدایش در می آید و گام اول را برمی دارد. امیدوارم به همینجا ختم شود و همین اینترنت با سرعت ۱۲۸ را که مجاز اعلام کرده اند را با بامبول بازی ازما نگیرند.     
اینترنت با این سرعت برای ما در منزل پاسخگوست اما! می دانید تعداد شرکت هایی که جواز ندارند و از اینترنت با سرعت بالا استفاده می کنند چقدر زیاد است!؟شرکت هایی که بسیاری از آنان کارهای مفید انجام می دهند اما از پس ِ باجگیری های این ارگان و آن وزارتخانه بر نمی آیند و ناچار هستند که به شکلی  مخفی امرار معاش کنند. تکلیف آنان چیست!؟   
به نظر من این قصه ادامه خواهد داشت و مخابرات به این راحتی از گرده ی ما پایین نخواهد آمد ، آن پولی که از هر کدام ما می گرفت کجا و این مبلغ ناچیز حالا کجا!؟    
من که منتظر زَهری دیگر از طرف مخابرات هستم، مانند مار زخمی! حال یا پول مکالمات تلفن را بالا می برد یا راه دیگری پیدا می کند. مخابرات و پست دو اداره ای ست که در جیب خالی کردن استاد و از پس مسئولیت بر آمدن عاجز!
انقلابی که با وعده ی پول نفت قوّت بگیرد و به ثمر بنشیند نتیجه اش بهتر از این نمی شود، پول حرف اول و آخر را می زند. همین ممنوعیت به شکلی تغییر خواهد یافت و با باج گرفتن از قشر پر در آمد جامعه کنار خواهند آمد و ما می مانیم و قوانین دست و پا گیر، قوانینی که فقط با چرب کردن سبیل آقایان می توان از آن جان سالم به در برد!   

و اما بعد از این همه نق زدن می خواهم ترانه ای را به دوستی هدیه کنم که خیلی برایم عزیز است ، به قصه گوی خودم   او دختری ست خانم به تمام معنا.  
 این هم ترانه : 

چشمامو تو اون چشا وقتی خمار می کنم ، دل اگه سنگم باشه اونو شکار می کنم.    

یک هفته ای هست که گاه گاهی  در این سایت وزین گشت می زنم  حتما" ببینید سایت فرهنگسرا.  

برای انساط خاطر بد نیست به این تصویر هم نگاهی کنید!    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

گاه ِرفتن دو پیغام برای شما داشت.  
گفت: از قول من به دوستان بگو دوستشان دارم.
گفت:بگو من را فراموش نکنند. 
گفتم : روی چشمم احمد جان،پیغامت را می رسانم.   

AhmadBatebi



مـــــــرغ سحـــــــــــــر نــــــالـــــــــــــــــــــه ســـــــــــــــر کـن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

احمد باطبی آزاد شد.

     
این تصویر، تصویر احمد باطبی، لحظاتی بعد از آزادی از زندان است.

احمد باطبی به مرخصی ۴۸ ساعته آمد!     

می خواستم خانه را آب و جارو کنم ... می خواستم برای آزادی " احمد " جشن بگیرم ... می خواستم ... اشک مجالم نمی دهد. فقط ۴۸ ساعت!؟
 با اینکه ۴۸ ساعت بیشتر فرصت ندارد باز شما را فراموش نکرده من را فراموش نکرده و در بخش کامنت های همین پست برایتان نوشته که دوستتان دارد ... ۲۴ ساعتش رفت...مثل برق و باد...

از سعید ِ گلم هم ممنونم که وبلاگ مُرده ام را زنده کرد. سر فرصت از سعید ِگل تشکر می کنم.
از مرد پیر عزیز ممنونم که مرتب ایمیل می فرستاد تا بلکه کاری برای وبلاگم انجام دهد.

از همه تان ممنونم که با نامه های قشنگتان متوجه یک نکته شدم و آن این که باید  این وبلاگ بماند! باید بمانم! باید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۶/۱۷  سال پیش کتاب« سینوهه» را خواندم خوب یادم نمیاد به خاطر جمع شدن بخارهای موذی داخل جمجمه بود ؟ به خاطر نفوذ ارواح خبیثه بود ،که جمجمه ی بعضی را می شکافتن تا فردی که به ظاهر بیمار بود را نجات دهند؟ و آن غلام سیاهی که حکم ویتامین « کا » را داشت و حضورش بالای سر شخص باعث می شد تا خون بند بیاید و دوباره جمجمه را به هم بدوزند و راهی ِ قبرستانش کنند.
چندیست به شدت به چنین جراحی عهد عتیق نیاز دارم، دلم میخواست یکی بود و کاسه ی سرم را میشکافت تا یا اینطرفی بشم و یا آنطرفی. مثل " مجید " جوبچی ِ ظروفچی کلّه م شده بازار مسگرا.  
شاید برای همین ها بود که پست قبلی رفتم به عالم کودکی و گفتم ادامه دارد ...   
گاه فرار از موقعیت لازم است هر چند که علاج نیست اما مسّکن خوبی ست. در چنین مواقعی یکی سر به کوه و بیابان می گذارد و آنقدر هوار می کند تا آرام بگیرد یکی بار و بنه ی سفر می بندد، یکی پیاله پیاله بالا می اندازد و ... یکی هم مثل من ورق می زند خاطرات گذشته را!    
 این روزها درست عین برج زهر مارم، همین! 
از برج هر مار بگذرید و سری به این آدرس ها بزنید لطفا" :
سایت پویشگران که توسط خانم میرزادگی و همسرشان جناب نوری علا نوشته می شود فیلتر شد. اما بچه های ما آرام نمی نشینند و این کارها را خنثی می کنند . این آی دی را در یاهو مسنجر" اد "کنید تا برایتان گرّ و  گرّ فیلتر شکن بفرستد.  proxy.iran این یک ربوت هست ها با او حال و احوال و چاق سلامتی نکنیدفقط فیلتر شکن تحویل بگیرید.   

داستان یعنی کشف و عباس معروفی یعنی ستاره ی سهیل! آقا بنویس دیگه  خواهشا".  

 چقدر این جمله ی داریوش اقبالی قابل تامل است! :
ما در شرایط تفرقه بسر می بریم، ولی خود هنوز نمی دانیم تفرقه چیست؟ ما آزادی اندیشه و عمل را فقط در قد و قوارهء خود می پسندیم، از گفتگو با یکدیگر گریزانیم و دگر اندیشی یکدیگر را به رسمیت نمی شناسیم...ادامه را در پست آخر وبلاگ داریوش بخوانید.    
این هم ترانه هایی از داریوش اقبالی. یک وقت که خُلق آدمیزاد داشتم یک ترانه از داریوش در وبلاگ می گذارم که بسیاری از شما تا به حال آنرا نشنیده ایدو خاطره هایی از  نوجوانی ام و عکس داریوش جمع کردن هایم و کتک هایی که بابت این  کار خوردم را می نویسم ...  

و جملاتی که برخی از آنان را باید با زر نوشت.

اگر دوست داشتید همینجا در وبلاگم با هم چت کنید این را از زن متولد ۱۳۵۷ یاد گرفتم. این را بگویم من چت نمی کنم یک موقع کسی نیاید و با نام من اینجا چت کند!  گفتم که گفته باشم! ( کمی باید صبر کنید تا صفحه لود شود ).
مخمل بانو هم وبلاگ راه انداخته خدا از سر گناهان کبیره و صغیره ی من بگذرد که این چندمین وبلاگ هست که نویسنده اش می گوید : راوی، وبلاگ تو باعث شد به وبلاگ نویسی علاقه پیداکنم. اولین وبلاگ که گناه را به گردن من انداخت گلین بانو بود.
فروغ هم وبلاگش را عوض کرده این آدرس جدیدش. 
زمانی که از کنار جنگل گلستان رد می شدم افسوس می خوردم که چه بر سر این فضای سر سبز آوردند و هیچکس هم حرفی نمی زند اما از وقتی با وبلاگ آقای درویش آشنا شدم ، متوجه شدم که هستندتلاشگرانی اینچنین بی ادعا که گاه جانشان را بر سر هدفشان می گذارند که هدفشان همانا حیات من و توست، حیات آیندگان ... اما آیا گوش شنوایی هست که به فریادهای این عزیزان گوش دهد!؟ با او همصدا شویم.   
این هم یک کلیپ با صدای شهرام ناظری با همراهی گروه کامکارها
و پاسخ کامنت ندادن هایم را بگذارید به حساب بازار مسگرا ، شرمنده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

یـــــــــــــادم آمــــــــــــد شوق روزگار کودکی ،مستی ِ بهار کودکی ...
پدرم همیشه می گفت پا قدمت برای ما خیلی خوب بود برکت توی زندگی ِ ما آوردی.  می گفت تو که بدنیا آمدی ما هم صاحبخانه شدیم و هم صاحب باغ.
فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از من هم دوتای دیگر. اما مادرم می گفت ما زمین ِ باغ و خانه را از چند سال قبل داشتیم. سر این موضوع شروع می کردن به اثبات کردن حرف خود، آخرش پدرم با آرامش می گفت اما راوی که آمد هم خانه ساخته شد و هم باغ سرسبز شد. القصه...
خانه ی پدری ام حیاط نسبتا" بزرگی داشت در یک طرف حیاط ساختمانی دو طبقه و در آنسوی، یک طبقه ساختمان بود. حوضی مربع شکل و گود وسط حیاط بود و اطراف حوض را دو باغچه احاطه کرده بود به شکل ( L ) ، پر از گلهای زیبا و رنگارنگ. بیشتر ِدیوارهای حیاط با پیچ امین الدوله و یاس پوشانده شده بود ، چه عطری!
بوی عطر گل بهتر از هر چیز دیگر آدم را به خاطرات گذشته می بَرد، لا اقل برای من که  اینجوری بوده.
در گوشه ی حیاط داربستی بود که مُو   رویش را پوشانده بود و من تابستانها آرزو میکردم ای کاش این داربست هیچوقت توی  حیاط ما نبود. از زنبور سرخ های بزرگی که دور انگور ها جمع می شدند می ترسیدم. آنزمان وحشتناک ترین موجود دنیا برای من همین زنبور های سرخ بود. کف حیاط از آجر پوشانده شده بود و تخت چوبی کنار حیاط به چشمم تخت سلطنتی می آمد. همه چیز حیاط را دوست داشتم الاّ مستراحمان را .
قدیمها اسمش مستراح بود و دیگر هیچ! اما من می گفتم : مُستراب!
همیشه ی خدا سه چهار خانوار ،مستاجر ، همزمان با هم داشتیم. آن همه آدم و فقط یک مستراح که در گوشه ی حیاط بود. گاه صبح ها از پشت پنجره زاغ سیاه چوب می زدیم تا حیاط که خلوت می شد دوان دوان به طرف مستراح می رفتیم بچه که بودیم از اینکه همسایه ها شاهد مستراح رفتنمان باشند خجالت می کشیدیم ، و چقدر زمانی حسرت پروین و نسرین دخترهای مستاجرمان را می خوردم که از هیچ چیز خجالت نمی کشیدند. یک روز نسرین رفته بود مستراح و یادش رفته بود در را از تو چفت کند و بتول خانم مستاجر دیگرمان در را به رویش باز کرده بود وقتی نسرین کارش تمام شد و آمد بیرون به بتول خانم گفت: مگه کوری که در را باز می کنی؟ چرا نگفتی إهنّ!؟
( زمان قدیم کسی که می خواست وارد مستراح شود از پشت در می گفت إهنّ. یعنی کسی اینجا نیست؟ و اگر کسی داخل مستراح بود او هم در پاسخ می گفت إهنّ یعنی که لطفا" مزاحم نشوید ).  "  إهنّ " کلمه ای دو منظوره بود!
از مستراح بگذریم که اگر بخواهم در باره ی آن بگویم قصه به درازا می کشد!

آن شبهای تابستان که روی پشت بام می خوابیدیم ، یک آسمان پر از ستاره . کودکی بود و خواب و خیالش ... دلیل چشمک زدن سیاره ها را نمی دانستم و فکر می کردم با چشمان من بازی می کنند، یک چشمک از من و یک چشمک از آنها ...غرق شادی می شدم که اینقدر خوب جواب چشمک هایم را می دهند. و آن شهاب ها که گاه و بیگاه به سرعت از جلوی چشمانمان می گذشتند و بلافاصله به هم می گفتیم دیدی!؟ دیدی!؟  
 همیشه با نگاهم ردّ شهاب ها را می گرفتم ببینم مادر بزرگم راست می گوید یا نه؟ آخر او می گفت اینها نور امام است که به طرف مسجد سیدها می روند. می گفت مسجد سیدها نورباران می شه، وقتی می پرسیدم چرا امام ها به مسجد محله ی ما نمی آیند می گفت : آخه فرق می کنه ، مسجد سید ها نظر کرده ست. قدیم تر ها مرد خارکنی شاهد بوده که دو طفل سرگردان در آن نقطه از نظرش غیب شدند و از آن به بعد اینجا شده زیارتگاه .آخ که چقدر تو نخ آن دو طفل سرگردان بودم قدیم ها!    
...ادامه دارد ...  
  
و اما! :   

چندین بار خواستم ترانه ای را در وبلاگ بگذارم و به دوستی هدیه کنم اما  انگار یکی به من می گفت این ترانه مال ِ "کیا بهادری" ست. مال ِ خود ِ خودش! نمی دانم چرا؟ یک حس بود ، شاید دلیلش را خودش بداند شاید هم نه. حالا خوشش بیاید یا خوشش نیاید من این ترانه را به " کیای عزیزم " هدیه می کنم.
 وقتی پست جوانان  او را خواندم همان خط اول دست من را گرفت و تا زورش می رسید پرتابم کرد به عالم کودکی. آنجا که از درخت " بسم " می گفت خودم را جلوی خانه ی " خانم " دیدم .
جلوی رویش به او می گفتند " خانم " اما پشت سرش که حرفش می شد نامش این بود :" زن ِ آخوند قِر داره ".  من هیچوقت آخوند را ندیدم که ببینم قر داره یا قر نداره. سالها پیش مُرده بود.  اما با درخت " بسم " جلوی خانه شان عالمی داشتیم پر از قِر.
و وقتی پست ایستگاه اتوبوس  را  می خواندم نیمه هاش که رسیدم شوکه شدم ... و خاطرات نو جوانی ام ...   
  کیا مشوق خیلی خوبی برای من بوده و هست .
کتاب" ژرفای سرمه ای "یکی از آثار به چاپ رسیده ی" کیا بهادری"است و در باره ی داستان " دیسکو ایرانی " او هم قبلا" برایتان نوشته بودم.
هدیه به کیای عزیز :    
ای گل از عهدت چه گویم؟ بویت از چه گلشن جویم؟   

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

احتمال آزادی احمد باطبی ( پینگ مجدد به دلیل این خبر خوش بود )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
تا کامپیوتر ما سلامتی خود را دوباره بدست بیاره " آریوی عزیزم " بیکار ننشست و کاری که قرار بود من  انجام دهم را او با حوصله ی تمام انجام داد و آن هم مربوط به یک پست پر از لینک ( لینک های فیلتر شده ) در باره ی پاسارگاد بود که خواندنش را در این آدرس به دوستان عزیز پیشنهاد می کنم . 
به حفظ گنجینه های ملی کمک کنید.

* وقت رفتن به جشنها یادتان نرود! * ( فیلتر شکن در انتهای پست معرفی خواهد شد )
 
چندی قبل ایمیلی از یکی از خوانندگان گرامی داشتم که نویسنده ی نامه در آن از من خواسته بود برای پایان نامه ی دانشگاهی اش با وی همکاری کنم و پایان نامه ی ایشان هم تحقیق در مورد خانمهای بلاگر بود. در پاسخ برایشان نوشتم که با کمال میل همکاری خواهم کرد اما باید برایم توضیح دهید که سوالات به چه گونه است و... در پاسخ بعدی که از این خانم دا شتم گلایه ای کرده بودند از چند خانم بلاگر خیلی مشهور که دارای مدارک تحصیلی بالا و شهرت و موقعیت شغلی ِ بالاتر و اضافه کرده بودند که هیچکدام پاسخم را ندادند... باز به ایشان یاد آور شدم که حتما" با شما همکاری خواهم کرد اما چند روزی گرفتارم و بعد از آن حتما" این کار را انجام خواهم داد. اما دیگر از آن خانم خبری نشد و من هم چون ایمیل ها را پس از خواندن پاک می کنم دیگر دسترسی به ایشان نداشتم ولی خیلی فکرم مشغول بود که چرا با وجود عجله ای که داشت دیگر نامه ای نفرستاد ... تا اینکه چند روز پیش متوجه شدم خانمی از دوستم "غزل "هم این درخواست را داشته. من نمی دانم ایشان همان خانم هستند یا نه اما به هر حال دیشب به محض اینکه متوجه شدم  نازنین غزل پستی در این رابطه نوشته بلافاصله لینک دادم و عرض کردم پست را بعد تکمیل می کنم.  
از خانمهای بلاگر درخواست می کنم این نوشته ی نازنین غزل را بخوانند و در صورت امکان همکاری کنند. 
نکته ی بعدی که می خواستم عرض کنم در باره ی پست قبلی ست که توسط یکی از دوستانم نوشته شد. پریشب خیلی راحت بدون سر و صدا توسط لینکی که از طرف دوستی فرستاده شد کامپیوتر رفت تو هوا! به همین راحتی، و چون این ویروس موذیانه توسط آدرس دوستان فرستاده می شد برای همین بهتر دیدم که دوستان را خبر کنم که اتفاقا" برخی دوستان گفتند که ویروس برایشان ارسال شده اما با توجه به خبری که در وبلاگ دادم و دوستان در جریان بودند ،خدا را شکر کسی از  طرف من به این ویروس وپیامدهای آنچنانی اش مبتلا نشد! و همینجا هم اعلام می کنم دیگر نگران ویروسی بودن نامه و پیغام های من نباشیدچون مشکل را اساسی بر طرف کردیم. چندی پیش دوست عزیزم " محسن " نویسنده ی وبلاگ " یادداشت های یک مرد تنها " توضیحاتی در این باره داده بود و اتفاقا" خودم همان خبر را در بلاگ نیوز منتشر کردم ،این ویروس و این لینک همان کار را می کرد اما با ظاهر و آدرسی کاملا" متفاوت.

  دیشب وقتی آنلاین شدم  با کامنتی که حامین عزیز  برایم نوشته بود کلی خندیدم ( چقدر بعضی ها با صفا هستند ).
توضیحات آقای شیرازی در باره ی مشکلات بلاگفا ( برای سلامتی و شفای عاجل ِ بلاگفا جمیعا" صلــــــــــــــــــــــــــــوات )!
من که حاجی واشنگتن را شناختم :) شما  هم این پست را بخوانید ببینید می دانید او کیست ؟
 
قابل توجه علاقمندان کتاب :
...حتی اگر کتاب مورد نظر شما در ليست سايت موجود نباشد ُُُبازهم ميتوانيد از طريق ايميل يا تلفن به ما اطلاع دهيد تا برايتان تهيه کنيم.
جهت دستیابی به لیست فیلتر شکن های کمیته ی مبارزه با سانسور در ایران به این آدرس مراجعه کنید
 
به مانی عزیزم سر بزنید آهنگ های زیبایی در وبلاگ می گذارد اما نمی دانم چرا او هم مانند برخی از دوستان  وبلاگش را پینگ نمی کند تا بدانیم آهنگی دیگردر وبلاگ گذاشته!
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

من یکی از دوستان راوی هستم،
تلفنی به من اطّلاع داد که کامپیوترش ویروسی شده و تا پست جدید ننویسه هیچ email و آفلاینی از طرف خود ایشون برای کسی ارسال نخواهد شد.
"تا اطّلاع ثانوی هیچ پیغامی رو از من باز نکنید مگر این که پُست جدیدی تو وبلاگ بنویسم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.  
   شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.
  
 
این پیغامی ست که این روزها ما کاربران بلاگفا مرتب با آن برخورد می کنیم! 
من نمی دانم چرا وبلاگ آقای شیرازی ،  مدیر محترم بلاگفا  این چند روز این مشکل را نداشت !؟ بارها به وبلاگ دوستان بلاگفایی سر زدم و دیدم مانند وبلاگ خودم همین مشکل را دارند اما وبلاگ «آقای شیرازی »نه!  
چندی پیش شنیدیم که بلاگفا فروخته شده و کار به شکایت کشیده شده و احتمال تعطیلی بلاگفا زیاده اما، ما بنا را بر اعتماد گذاشتیم ، اعتماد به صحبت های مدیر محترم بلاگفا که این خبر را تکذیب کردند.   
کاش آقای شیرازی برای ما  کاربران  توضیحاتی می دادند. 
 درست است که ما از امکانات رایگان در بلاگفا استفاده می کنیم اما قطعا" همین پست های ریز و درشت ما کاربران روی هم جمع شد تا ایشان بنویسند : بلاگفا در مرز چهار میلیون پست  .
جناب شیرازی،  تا جایی که من مطلع هستم اکثر دوستان بلاگفایی تصمیم به نقل مکان گرفته اند و چند نفر هم به من این پیشنهاد را دادند اما با توجه به این که من و بسیاری از کاربران به محیط بلاگفا خو  گرفته ایم و انصافا" هم امتیازهایی نسبت به برخی سایت های ایرانی دیگر دارد ترجیح می دهم منتظر توضیحاتی از جانب شما در باره ی این مشکلات بمانم و قطعا" می دانید که نقل مکان تعداد زیاد کاربران لطمه ای سنگین به سایت مفید شما خواهد زد. 
خود بنده از امکانات ، دامین شخصی (   www.aavang.ir  ) برخوردار هستم اما ترجیح می دهم تا مدتی دست نگه دارم و با همین خانه ، که  خیلی  هم دوستش دارم سر کنم.      
منتظر توضیحات شما در بلاگفا برای کاربران هستیم . 
پ.ن  
راستی  ! آقای شیرازی عزیز ، این تبلیغ که گاه گوشه ی وبلاگمان می بینیم برازنده ی بلاگفا نیست ها ! از من گفتن!
همین تبلیغ آموزش هک و در آوردن پسورد دیگران را عرض می کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

چندین بار آمدم مطلبی بنویسم تا شما دوستانی که مرتب سر می زنید چشمتان به پست قبلی نیافتد اما دروغ چرا؟ نوشتنم نمیاد ، گفتم شاید بتوانم با این ترانه لحظاتی شادتان کنم. مهر شما خوبان را نمی توانم تلافی کنم، می توانم!؟   
 از اینکه با پست قبلی نگرانتان کردم  من را ببخشید و بشنوید:  
دیدُمت لُو پنجره می کردی خنده ، قربون خنده ت برم لبات چو قنده    
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به من خرده نگیرید که گاه از شما درخواست  و التماس دعا دارم . من به دعای خیر مردم خیلی اعتقاد دارم  خیلی ....
خواهرم را برگرداندند بیمارستان ، چه اتفاقی افتاده دلیلش را دقیق نمی دانم اما ...
خواهش می کنم دعا کنید.
برای خواهرم دعا کنید  
عاجزانه از همه می خواهم دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کنید    
 

پ. ن
عزیزان من ،حتما" به من حق می دهید که  امروز توان ایمیل پاسخ دادن به یکایکتان را  ندارم هر خبری شد در بخش کامنت ها برایتان می نویسم  از همه تان ممنونم و عذر خواهی می کنم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   
پ.ن ۲
من شرمنده ی همه ی شما عزیزان شدم از طرفی پشیمانم که چرا همه را نگران کردم و از طرفی دلم را به دعای خیر شما خوش کردم .
وقتی نامه ها و کامنت های شما دوستان را  می خوانم  ، همه  و همه ،از دوستان مسلمان، مسیحی ، بهایی ، یهودی ،  زرتشتی ... همه برایم می نویسند که هر کدام با زبان خودشان با نیت پاک خودشان برای خواهرم دعا می کنند نذر و نیاز می کنند ، به پهنای صورتم اشک می ریزم، نمی دانم پاسخ این محبت های شما را چگونه بدهم!؟ چگونه!؟ 
از عمق دل برای تک تک شما آرزو می کنم که هر آنچه در دل دارید و آرزو می کنید بدان برسید.
قوّت قلب هستید،  قوّت قلب...
مطمئن هستم دعای شما کارساز می شود، مطمئنم
به خدا شرمنده ام که نمی توانم پاسخ جداگانه برای هر کدام بنویسم ، خودم هم حال خوبی ندارم ساعتی پیش از درمانگاه آمدم ...فشار خون عصبی روی ۲۰ ...یکی دو ساعتی تحت نظر بودم و با امضای خودم برگشتم ، دلم طاقت نمی آورد. 
چند دقیقه قبل زنگ زدم به خواهرم ، خودش اصلا" نتوانست حرف بزند اما همسرش گفت دچار کم خونی شده و می خواهند خون به او تزریق کنند. برای اینکه فکر بد نکنم گوشی را به او دادند اما
نا مفهوم حرف می زد و همسرش گفت که می گوید: مینو نگران من نباش من خوبم !     
در دل گفتم آره می بینم خوبی و با اینحال به فکر من هستی ...
دلم سخت گرفته! نفرین به غربت ، نفرین به فراق نفرین به دوری
اگر به دست من افتد فراق را بکشم  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

همیشه سعی می کنم که وارد بحث های جنجالی وبلاگشهر نشوم، نه بخاطر محافظه کاری! نه! بلکه نمی خواهم من هم کمک کرده باشم به کسانی که از برخی کارهاشان لذت کاذب می برند و مطمئن هستم اگر خلوتی با خودشان داشته باشند و به سرانجام  کارشان فکر کنند روح آرامی نخواهند داشت!  
حال می خواهد این جنجال با انتشار عکس یک "مداح "در حال قلیان کشی و یا به قول آن بلاگر تریاک کشی! باشد و یا تصویر واضح دختر و پسری در حال بوسیدن یکدیگر( حتی شماره بلوک آنها در شهرک اکباتان را هم داده بود!) و یا هر موضوع نازیبای دیگر که وارد حریم شخصی می شود، که آبرو می برد!...
سعی می کنم در چنین مواقعی سکوت کنم. برخی با دادن لینک به آن مطلب ، کار ِ آن بلاگر را محکوم می کنند که چرا چنین و چنان کرده در صورتی که خود نیز کمک کرده به انتشار خبری که یا با آبروی شخص بازی می کنند و یا مشکلاتی برایش بوجود می آورند.  
انصافا" دقت کنید و ببینید نسبت لینک هایی که به چنین مواردی داده می شود با مطالب مفید سایت ها و وبلاگ های دیگر چند به چند است؟  
همین بحث طنازی برخی بلاگر ها! که با طنزشان روح یک جوان را نشانه گرفتند!  
ما پتی شن امضا می کنیم و حکم اعدام و سنگسار را محکوم می کنیم و از آزادی بیان دم می زنیم! آنوقت چه راحت بلایی سر یک شخص می آوریم که از  سنگسار  واعدام دست کمی ندارد! ترور شخصیت! امان از زمانی که  قدرت دستمان بیافتد! واویــــــــــــــــــــــلا! از خلخالی بد تر می کنیم . قبلا" هم گفته بودم ... نور به قبرت بباره خلخالی ...
 البته من حاضرم از طرف برخی بلاگر ها قسم  یاد کنم که بسیاری ناخواسته وارد ِ این بازی ِ زشت شدند، مطمئن هستم . خود من هم تا پست های آنچنانی  بعضی ها را ندیدم تصور هم نمی کردم که این بازی ، بازی ِ خظرناکی ست برای بایکوت کردن یک جوان . جوانی که ما فقط پیله کردن هایش را می بینیم! و حاضر نیستیم توانمندی ها و قابلیت هایی که داشته را در نظر بگیریم!  او جوان است می دانید این را ؟ جوان! اول ِ راه است.
او بارها از برخی درخواست لینک کرده بوده و بی توجهی دیده . خطای وی در این است که درخواستش را باز تکرار کرده . 
چرا کورش به من زیاد پیله نکرد!؟ یکبار شب یلدا آمد و برایم نوشت چه می کنی با صد و ... کامنت .لینک به من میدی؟ حقیقتش من فراموش کردم که لینک به او بدهم ، لینک که ارث پدری نیست دستم را روی آن بیندازم و از این و آن دریغ کنم . آنهم یک جوان که آمده و در انظار به آدم رو زده! دفعه ی بعد شب عید بود گنجی آزاد شده بود باز آمد و نوشت عیدی و شیرینی به من نمی دی؟ لینک من را اضافه کن توی رول بلاگت من هم پاسخ دادم چشم این هم لینک و اضافه کردم. از آن به بعد رفت دنبال کارش.   
ما باید الگو باشیم باید رفتار زیبا را در حد بضاعت خودمان ترویج دهیم ، لینک نمی دهیم دیگر چرا او را مضحکه ی وبلاگشهر می کنیم!؟ 
    
باز هم می گویم ابدا" روی سخنم با کسانی نیست که نا خواسته وارد این جریان شدند و مطمئن هستم این عزیزان با یک عذر خواهی ساده از وی کاری که کردند را جبران می کنند. 
صحبت از قیم بودن و این حرفها نیست، که اگر در چنین مواردی حرفی زدیم بگویند فلان شخص برای ما تکلیف تعیین می کند که چه بگوییم چه نگوییم صحبت از بازی با شرافت آدمهاست! 
هر با انتقادی کردم آمدند و نوشتند که « راوی ! هر کسی آزاد است حرفش را بزند » من نمی دانم این یک بام و دو هوا چیست که در چنین مواقعی این آزاد بودن در مورد بنده صدق نمی کند! من هم طبق همان اصل آزادی بیان حرفم را زدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط راوی  |