تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

با توجه به دسترسی نداشتن کامل من به سایت پاسارگاد  و لینک های مربوطه ، این پست کمی ناقص بود که با کمک عزیزم آریو تکمیل شد :

به این آدرس مراجعه بفرمائید.

ـــــــــــــــــــــــــــ
جشن ميترايي ِ روشنايي، عشق، پيمان و مهرباني را گرامي بداريم

 

کميته بين المللي نجات پاسارگاد، ضمن تبريک جشن ميترايي ِ مهرگان،

 و برپايي برنامه هاي مخصوص مهرگان از چهاردهم تا شانزدهم مهرماه

( ششم تا هشتم 8 اکتبر)

 بار ديگر از همه ي مردمان جهان مي خواهد که براي نجات مجموعه ي دشت پاسارگاد، به ويژه تنگ بلاغي و آرامگاه کوروش، با شيفته گان فرهنگ ايراني همراه شده و از سازمان هاي حفظ آثار جهاني بين المللي بخواهيد تا با هر تواني که دارند از غرق کردن گنجينه هاي فيزيکي و فرهنگي ما جلوگيري کنند

فراموش نکنيد:

سد سيوند،  در صورت آبگيري، ويران کننده اولين جايگاه حقوق بشر، و اولين شهري است که تمدن مهرآميز ايراني  در آن بوجود آمد

در روزهاي جشن مهرگان با فرستادن فکس و ايميل به سازمان هاي جهاني خواست انساني خود را تکرار کنيد:

لطفا نگذاريد تنگ بلاغي، آرامگاه کوروش، و گنجينه هاي ملي و بشري ما را غرق کنند
 

«با عرض پوزش به دلیل همان فیلتر ینگ، نمی توانستم لینک های مربوطه را  مستقیما" به مطلب ارجاع دهم بنابر این اینجا اضافه می کنم »:

 http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/AV/mehrgan-f-06.htm
http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/AV/Mehrgan-e-06.htm
http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/articles/Mehrgan-ghiyas-sep.21.06.htm

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط راوی  | 


ابتدا عرض کنم این عکس متعلق به روز اولی ست که  دانیال به دنیا آمده ، فکر بد نکنید! ما طایفه ای خوشگل هستیم:)) او هم قراره خوشگل بشه:)) دست تقدیر!
امروز " دانیال " و مادرش ( خواهر کوچیکه ) از بیمارستان مرخص می شوند و به خانه می روند قرار است که دانیال را با وب کم  ببینم . و قرار است که مادر دانیال  پست ِ " چون بوی گل به همره باد صبا خوش آمدی" را بخواند،  همینطور پیغام های قشنگ شما را .به همین دلیل این پست را نوشتم که زمانیکه آنلاین می شود با پست مربوط به اعدام! روبرو نشود، برای ساعاتی آن پست را برمی دارم.  
من همیشه ترانه هدیه نمی دهم، گاه از دوستان هدیه هم می گیرم و دیشب یک هدیه ی زیبا گرفتم، هدیه ای که می دانم برای شما هم جالب است. دیشب وقتی " آریو " این هدیه را برایم فرستاد یک قری آمد توی کمرمان یک قری که آن سرش ناپیدا! جوری که مادرم گفت خب چرا روی صندلی!؟ پاشو قشنگ  سرپا برقص :)) 
آریو که وبلاگ نان و پنیر را می نویسد فقط برای من یک دوست وبلاگی نیست او با صبر و حوصله کارهای مربوط به کامپیوتر و نرم افزار هم به من یاد می دهد  و می شود گفت شده معلم ِ من.  
این هدیه ، هدیه ست و نمی شود به کسی هدیه اش کرد اما دوست دارم همه تان این ترانه ی زیبا را گوش کنید. ترانه ای ست با لهجه ی  مازندرانی که توسط " نادیا رام " خواهر  ِ " عماد رام " خوانده شده . یادش بخیر آنروزهایی که " عماد رام " به همراه خواهرش " نادیا " و همسرش " افسانه " ترانه های سه صدایی اجرا می کردند و ما لذت می بردیم . روح " عماد رام " شاد.   
      
 ترانه ی  اگر دل بسوزه  با صدای " نادیا رام "

این هم متن ترانه و ترجمه ی آن که باز هم توسط " آریوی عزیز " برایم ارسال شد:
سفر بورده مر ناز کشونه  
خدا عاشقی چه زاره    
 نا پیغومی بهشته نا نشونه      
 چرا دل ونه بکاره     
اگه دل بناله بسوزه سزائه     
  سه پنج روزه مه دل کار چه زاره       
 ز بسکه شام راه مه دتا چش دیگه تاره   
ته غم ره بلاره     
مگه تومه بوینم دیگه خالی ونه جاره   
چه راهی چه چاره
ز بسکه شام راه مه دتا چش دیگه تاره  
ته غم ره بلاره    
مگه تومه بوینم دیگه خالی ونه جاره  
چه راهی چه چاره    
  اگه دل بناله بسوزه سزائه     
    سه پنج روزه مه دل کار چه زاره    
مه ماسه بیته سینه غرق خونه  
امه دل چه بی قراره       
  مه جان ره گرنه دورمی دل بدونه     
  ته درد دل بلاره   
اگه دل بناله بسوزه سزائه        
  سه پنج روزه مه دل کار چه زاره        
 ز بسکه شام راه مه دتا چش دیگه تاره      
 ته غم ره بلاره
مگه تومه بوینم دیگه خالی ونه جاره     
چه راهی چه چاره     
 اگه دل بناله بسوزه سزائه     
    سه پنج روزه مه دل کار چه زاره  
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

اونی که ناز منو میکشید رفته سفر  
خدایا عاشقی چقدر سخته    
نه پیغامی گذاشته نه نشونهای   
چرا دل منو منتظر گذاشته  
اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست    
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده     
 از بس که تا شب چشم به راه بودم چشمهام دیگه تار شده  
قربان غمت برم (کُر)  
مگه میتونم جای خالیش رو ببینم؟    
راه چیه؟ چاره چیه؟ (کر)    
از بس که تا شب چشم به راه بودم چشمهام دیگه تار شده     
  قربان غمت برم (کر)  
مگه میتونم جای خالیش رو ببینم؟  
راه چیه؟ چاره چیه؟ (کر
اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست  
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده   
ماست من سفت شده، دلم غرق خونه  
دل من چه بیقراره (کر)  
دل بدونه دوری اش جان من رو میگیره  
اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست   
قربان دردت برم (کر)   
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده   
از بس که تا شب چشم به راه بودم چشمهام دیگه تار شده   
قربان غمت برم (کر)
مگه میتونم جای خالیش رو ببینم؟  
راه چیه؟ چاره چیه؟ (کر)     
 اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده

آریو جان ازت ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

نامه ی دايی لاله سحرخيزان خطاب به مردم!  
ميگويند : شهلا جاهد دختر خواهرم را کشته است. ميگويند: شهلا جاهد دوست دختر ناصر محمد خانی بوده است ...
...اگر شهلا جاهد اين عمل شنيع را مرتکب شده باشد و يا به احتمال قزيب به يقين از روی عشق و علاقه شخصی به ناصر محمد خانی اين قتل را به گردن گرفته باشد٬ در ماهيت قضيه تفاوتی ايجاد نميکند. در هر حال ما خانواده لاله نبايد خواهان قصاص شهلا جاهد باشيم. ما چشم در برابر چشم نميخواهيم. باجنايت نميتوان جنايت را ريشه کن کرد. اعدام شهلا جاهد نه مشکلی را برای ما خانواده لاله بر طرف ميکند و نه هيچ مصونيتی برای جامعه در برابر اينگونه اعمال به ارمغان ميآورد. تنها نتيجه اين رفتار٬ رشد جنايت و آسان شدن کشتن انسانها است...
ادامه ی نامه ی دایی لاله سحرخیزان را در سایت آی مردم بخوانید .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

 
 با توجه به مطلبی که در  رابطه با قدمت شهر " اراک " و همچنین نام این شهر در   رادیو کالج پارک شنیدم  لازم می دانم   توضیحاتی را در اینجا عنوان کنم و با استفاده از  بخشی از کتاب « نامداران اراک » که به کوشش دو زنده یاد ِ فرهیخته ی اراکی مرحوم " محمد رضا محتاط" و "مرحوم حسن صدّیق " به چاپ رسیده چند خطی بنویسم.  
البته نه تنها این نکته را فقط از طریق این رادیو شنیده باشم بلکه بارها خوانده ام  و شنیده ام که شهر " اراک " قدمت چندانی ندارد و عمر آن به دویست سال نمی رسد، دلایل مستندی هست که این موضوع را رد می کند از جمله وجود آثار باقیمانده ی آتشکده هایی که در اطراف اراک است.

« نام" اراک" بعد از حمله ی اعراب به ایران، معرّب و به نام " عَراق " نامیده شد و شهر کُرج ( آستانه ی فعلی ) که مرکز " عراق " بود ، در حمله ی مغول ویران و گمنام گردید و منطقه ی " اراک " بین شهرهای " قم ــ اصفهان ــ بروجرد ــ همدان تقسیم شد. تا سال ۱۲۳۱ه.ق که شهر جدید ( سلطان آباد )  ،اراک ،بنا شد و سپس در سال ۱۳۵۶ شمسی مرکز استان گردید و بار دیگر نام و موقعیت باستانی خود را بدست آورد. به علت این پریشانی و گم شدن ، نامهای باستانی افراد برجسته و دانشمندی که در منطقه ی "اراک " تولد و پرورش یافتند اکثرا" به نام شهرهای مزبور و یا مطلق" عراقی" نامیده شدند. مثل چند نفر از دانشمندان " تفرش " که به نام ( طبرسی ) که معرّب تفرشی است " طبرستانی شناخته شده اند.   
در بعضی از تذکره ها و یا تاریخ رجال نام عده ای از شعرا و یا دانشمندان را گُرجی نوشته اند در صورتی که با شرحی که از وضع زبان و دین گرجستان « سعید نفیسی» نوشته است تصور نمی رود که در گرجستان که زبان آنها « خارتولی » و دین آنها مسیحی است و همچنین خطی دارند که از خط یونانی گرفته شده است  ،شاعر و یا نویسنده ی فارسی زبان تربیت کرده باشد. » 
به عنوان مثال نام شاعر نامدار « فخرالدین ابراهیم عراقی » که زاده ی کمیجان ( اطراف اراک ) است بیانگر این نکته است که نام عراق که همان معرب ِ اراک است بیش از این که می گویند دویست سال قدمت دارد.   
سرای نوذری، اراک. با تشکر از دوست  و همشهری عزیزم آفای محمد رضا باقری برای ارسال تصاویر 

Arak 


مطالب قبلی که در باره ی اراک نوشته بودم :  
 غزلی با لهجه ی اراکی 
شعر نفرین مادر  
ترجمه شعر نفرین مادر  
چند کلامی در باره ی اراک  
دختر ایل بیگی ( شعری با لهجه ی اراکی ) 
موزه ی حمام چهار فصل اراک  
  
این ترانه تقدیم به  همشهری های ماه ِ خودم.  
محبت بین ما کار ِ خدا بود ، از اینجا من خدا را می شناسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

کوچولوی نازم " دانیال " جان به دنیای ما خوش آمدی.
برایت می نویسم تا ثبت شود روزی که بزرگ شدی بخوانی و بدانی که دل ِاین راوی برای دیدنت پر می کشد.    
می نویسم تا شادی  امروزم  را ثبت کنم اما چگونه !؟ مگر کلمات قادرند!؟  
تو آمدی تا مونس تنهایی ها و غریبی ِ پدر و مادرت باشی، فدای تو عزیز دلم ...
چقدر دوست داشتم بودم و در آغوشت می کشیدم ، می بوسیدمت، می بوئیدمت...  
دانیال ،عزیز دلم، کاش می دانستی با آمدنت چه دلهایی  در ایران تپید چه اشکها که از سر شوق ریخته شد و چه بی قراری ها که ... 
دانیال  کوچولو نمی توانم احساسم را برایت بنویسم ... باید در آغوشت بکشم عزیزم .     
 کوچولوی من !در این جا به تو نازنین چه چیزی هدیه کنم آخر!؟ تو اکنون فقط آغوش گرم را احساس می کنی...  
روزی روزگاری خداوند دختری به من هدیه کرد که شد همه ی دنیای من.  آنگونه که اکنون تو برای پدر و مادرت. 
 مجنون وار دوستش دارم و صدای کودکی او را به تو هدیه می کنم. تا به حال این صدا را به کسی هدیه نکرده ام.  
او که مونس تنهایی های من بود و با خواندن هایش مرا به عرش می برد و من لحظه لحظه صدایش را ضبط می کردم و تا به حال نگاه داشته بودم تا آنرا به بچه ی خودش هدیه کنم . دقایقی از آن مال ِتو .  
شاید دو سال دیگر با شنیدن صدای او بخندی... چه می دانم ... باید به دیوانه گی های خاله ات عادت کنی ...اینگونه ام !...
گوش کن این یکی از سروده های دختر خاله ات هست ... بیست و یک سال پیش...  که ما معنی ِ بخشی از آنرا هیچگاه نفهمیدیم! شاید تو بفهمی !    
و اینجا که اصرار دارد باز از سروده های خودش را بخواند! و وقتی اتل متل توتوله را می خواند می میرم از خنده وقتی کودکانه کلمه ای را اشتباه می گوید! و تصور می کند که در جلوی دوربین تلویزیون برنامه اجرا می کند ... کودکانه ...   
و اینجا که برای خواندن سروده های خودش اصرار دارد و برای شعری که من می خواهم می گوید که دهنم خسته شد!   
عزیز دلم دانیال جان شیرینی ِ آمدنت این ترانه است که شاید ۴۰ سال دیگر دوستش داشته باشی!  
چون بوی گل به همره ِ باد صبا خوش آمدی   
 
 دانیال جان آمدنت را تبریک می گویم خصوصا" به پدر و مادرت با یک دنیا آرزوهای خوب.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

نمی دانم انتقاد سازنده بهتر است یا قدردانی؟ انتقاد از کسانی که مسئولیت پذیر نیستند و قدر دانی از کسانی که با شرافت انسانی خود باعث می شوند  به ایرانی بودن خود ببالیم.
این که پشت در اطاق عمل منتظر بمانم را زیاد تجربه کرده ام، به عنوان ِهمراه ِ بیمار هم زیاد پیش آمده در بیمارستانها شب را صبح کنم و صبح را شب ، چه در بیمارستانهای خصوصی و چه دولتی.  البته  که نمی توانم در این باره کلّی قضاوت کنم اما با بیمارستانهای خصوصی و دولتی ای که من سر و کار داشتم  انصافا" پرسنل بیمارستان های دولتی با توجه به حجم کار و ازدحام جمعیت براستی که انجام وظیفه شان، برخوردشان به مراتب انسانی تر و قابل تقدیر تر از آنانی بوده که در بیمارستان های خصوصی من به چشم دیده ام.  
بیمارستان فارابی یا همان  مرکز فوق تخصصی چشم پزشکی ، روزانه صدها مراجع دارد  از همه نقاط ایران و همچنین تعداد زیادی عمل چشم  توسط  چندین چشم پزشک در آن انجام می شود ، فشار کار انصافا" برای پرسنل طاقت فرساست اما اکثرشان چنان خوب از پس وظیفه شان بر می آیند که جای تقدیر دارد.      
از همینجا تشکر و قدر دانی ِ خودم را از پرسنل بیمارستان فارابی و نیز تشکر از جناب دکتر ساسان مقیمی  اعلام می کنم و مخصوصا" جا دارد از جناب دکتر هرمز شمس تشکر ویژه داشته باشم  . البته که او اولاد ـ خلف ِپدرش بوده که توانسته عمری با داشتن علم و انسانیت و آمیخته کردن هر دوی آن خوشنام بماند. پدر ایشان بنیانگذار چشم پزشکی نوین در ایران بوده اند. 
حال که صحبت از بیمارستان شد ابتدا آرزو می کنم هیچکس به دکتر و دوا نیاز پیدا نکند اما واقعیتی ست که غیر قابل انکار است. این لینک می تواند راهنمای خوبی باشد برای دستیابی به مواردی که گاه برای درمان بدان نیازمندیم .    
دوستان بارها از حال ِ خواهر کوچیکه  پرسیده اند و اینکه نوزادش به دنیا آمد یا نه .  ضمن تشکر از دوستان عزیزم  عرض کنم کمی نگران او و  بچه اش هستم بیش از دو هفته هست که از آخرین تاریخ احتمال بدنیا آمدن بچه گذشته اما هنوز بدنیا نیامده. این روزها در بیمارستان است و تحت مراقبت، کاش کنارش بودم . 

******

مطلبی از خانم شکوه میرزادگی خواندم که قابل تامل بود پیشنهاد می کنم بخوانیدش مخصوصا" کسانی که پتی شن امضا می کنند.   
بخشی از این مطلب :     
 سال هاست که من بسياری از «خواست نامه» ها (پتی شن) و اعلاميه هایی را که در زمينه ی حقوق انسان ها بوده اند امضا کرده ام. برايم هم فرقی نداشته که اين «پتی شن» ها را کدام گروه يا حزب سياسی و  چه فرد يا افرادی نوشته و جهت نگاه و توجه شان به سوی مردمان کجای زمين بوده است؛ 
 اما متاسفانه در طول مدت دو سال گذشته، دو مورد برايم پيش آمده، و متنی را امضا کرده ام که با آنچه بعدا منتشر شده متفاوت بوده است. يعنی، در ابتدای کار خواست نامه ای که برای من فرستاده شده بود، و به همان صورت هم منتشر شده و در دسترس ديگران هم بود، مخاطب خاصی نداشت اما پس از انتشاری وسيع تر متوجه شدم که مخاطبی پيدا کرده که اگر می دانستم هرگز آن را امضا نمی کردم. 

در باره ی وبلاگ و فریادهای خاموش این دوست سخن ها دارم بماند در فرصتی دیگر .

  و اما  فرهاد   در خاطراتش که از سفر اخیر داشته چنین نوشته :   
آنچه مرا در فرودگاه بخود جلب کرد حضور هموطنان ایرانیم بود که از ایران آمده بودند و مثل من با ساعاتی توقف عازم کشور دیگری بودند و یا بعد از مسافرت عازم ایران بودند. ابتدا در سالن انتظار روی نیمکتی در جوار چند ایرانی نشستم . صحبت هایشان برایم جالب بود و بسیار مایل بودم با آنها وارد گفتگو شوم اما از آنجا که نمیدانستم وقتی بفهمند من پاسبورت اسرائیلی دارم با چه واکنشی روبرو خواهم شد! 

اعتراف کنم که در مورد یکی از دوستانم بی معرفتی را به حدّ کمال رساندم و آن دوست هم کسی نیست جز شهاب عزیزم ، تمام این ترانه هایی که تقدیم دوستان می کنم را از شهاب دارم ،اوست که این فضا را  برای آپلود در اختیارم گذاشته اما هنوز به خودش ترانه ای اهدا نکرده ام ، هر چند که زیره به کرمان بردن است  با این سایت موسیقی ِ وزینی که دارد اما خب! این دلیل نمی شود که برای او ترانه ای در نظر نگیرم . بسیاری از دوستان هم هدیه شان دیر شده می دانم ! سعی می کنم تلافی کنم . 
  و اما یکی از زیباترین ها را به شهاب هدیه می کنم که می دانم در سایتش این ترانه را ندارد . نوایی که سالها ی سال است گوش می کنم و هر بار برایم دلنشین تر می شود :  
فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مرا مگر چه کرده ام خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

پ.ن نام دکتر ساسان مقیمی را اشتباه سامان نوشته بودم که با تذکر دوستی و با مراجعه به نسخه ی بیمارمان نام را تصحیح کردم . با تشکر از حسن توجه بارباماما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 
مجتبی سمیع نژاد آزاد شد

با تشکر از  " بابک خرمدین "


 

یک سال از تاسیس بلاگ نیوز می گذرد، پارسال در چنین روزی افتتاح شد. مبارک باشد. 
آنزمان جناب علیمحمدی به من پیشنهاد همکاری در بلاگ نیوز را دادند ، حدود یک ماه از وبلاگنویسی خودم می گذشت و حقیقتش را بخواهید از این پیشنهاد جا خوردم . به آقای علیمحمدی عرض کردم که من با کمال میل پیشنهاد شما را می پذیرم اما فکر نمی کنم قادر باشم این کار را انجام دهم! پرسیدند چرا؟ گفتم اصلا" بلد نیستم باید چکار کنم !  باهمین وبلاگ خودم هم مشکل دارم خیلی از کارهای فنی ِ آن را بلد نیستم . و باز آقای علیمحمدی با صبر و حوصله برایم توضیح دادند و گفتند تو در این صفحه ثبت نام کن ، یک  کلمه ی کاربری برای خودت در نظر بگیر و چنین کن و چنان  کن... کلمه ی کاربری و پسوردم را برای ایشان فرستادم که این خوب است؟ و ایشان نوشتند این کلمه و پسورد را فقط خودت باید بدانی! ناشی بودم دیگر! اما شروع کردم . آنروز نشستم و انگار که کنترات گرفته باشم تند و تند خبر از این طرف آنطرف می خواندم و به بلاگ نیوز لینک می دادم ! یادم نیست چند خبر اما  خیلی بود تا اینکه بعد از چند ساعت فهمیدم باید تعداد محدودی لینک به بلاگ نیوز داده شود! از آن به بعد جسته گریخته به کارم ادامه دادم تا اینکه بلاگ نیوز فیلتر شد و من از لینک دادن محروم شدم و زمانی که سعید عزیز این را فهمید لینک بدون فیلتر بلاگ نیوز را برایم فرستاد و دوباره بعد از مدتها همکاری با بلاگ نیوز را آغاز کردم .  کارهای سعید را دوست دارم ، به عنوان مثال  یکی از کارهای ارزنده اش" لیست وبلاگهای به روز شده" است. 
امروز روز تولد بلاگ نیوز است و صحیح نیست که نکته ای غیر از مبارک باد را بنویسم اما حقیقتش را بخواهید از بی مهری بعضی خوانندگان بلاگ نیوز بد جور دلم گرفت دوست دارم مطالبی را عنوان کنم. 
کسانی که با بلاگ نیوز همکاری می کنند متهم شدند به باند بازی و مافیای قدرت و فلان و بهمان ... !
 اگر بگویم در این باره کمی بی انصافی کرده اند صحیح نگفته ام! خیلی بی انصافی کرده اند... خیلی...   
من به عنوان یک عضو کوچک از بلاگ نیوز از این نقد غیر منصفانه رنجیدم ، چرا که با توجه به اینکه هیچ نفع شخصی ای در کار نیست و با توجه به مشکلات عدیده ای که ما کاربران در ایران با اینترنت داریم چه از نظر سرعت چه از نظر فیلتر بودن بسیاری سایت ها و وبلاگ ها ، می آییم و مطالبی که به آنها برخورد کرده ایم و دوست داریم دیگران هم این مطلب را بخوانند را لینک می دهیم این چه مافیای قدرتی ست؟!   
به جز اطلاع رسانی از طرف ما چه اتفاق  مهم دیگری افتاده که باید متهم به باند قدرت شویم ؟!      
یک نکته را عرض می کنم و می دانم که مدیریت  محترم بلاگ نیوز این حرف من را دالّ ِ بر ادعا  نمی گذارند و متوجه هستند که این را در پاسخ به کسانی که به ما معترضند می نویسم و آن اینکه  :
دوستانی که تصور می کنید از باند قدرت و مافیایی ما عقب مانده اید لینک دادن به بلاگ نیوز و اطلاع رسانی از جانب ما هیچ چیزی برای ما نداشته جز قبض های تلفن آنچنانی! بنده وقتی یک خبر را به بلاگ نیوز می فرستم مستلزم آنست که دقایقی وقت بگذارم و ابتدا آنرا مطالعه کنم سپس لینک دهم  حالا بماند گاه از چندین وبلاگ  که می خوانم یکی از آنها قابل لینک دادن است و فقط وقت ما هدر می رود .باور بفرمائید گاه ارسال یک خبر چندین دقیقه طول می کشد، یا سرعت پایین است و خبر درج نمی شود یا به همان دلیل پایین بودن سرعت گاه تصور می کنیم خبر ارسال نشده در حالی که چند بار ثبت شده و باید وقت بگذاریم و تکراری ها را حذف کنیم ، یا با فیلتر شکن باید برویم و گاه به سختی بتوانیم خبری را پوشش دهیم و طی این مدت یک چیزی شبیه به ساعت در مغز بنده می گوید : تیک! تیک ! و آن کنتور تلفن است و ماجرای قبض سر برج ! 
گاه اعتراض هایی از خوانندگان می شنویم که به حق نیست ! مثلا" روزی یک خبر در مورد یک زندانی سیاسی را از وبلاگ سرزمین آفتاب به بلاگ نیوز دادم ، دوستی آمد و معترض شد که شما نباید به وبلاگ هاله لینک می دادی چون هاله هم از یک وبلاگ دیگر این خبر را گرفته تو باید به همان وبلاگ گمنام لینک می دادی و من در پاسخ گفتم عزیز ِمن ، من با فیلتر شکن به وبلاگ هاله رفته بودم و برایم میسر نبود که لینک ثابت آن وبلاگ که شما می گویید را بردارم اما ایشان نپذیرفتند!  
و یا گاه معترض می شوند که چرا این خبر را از فلان سایت نامدار لینک دادید و از فلان وبلاگ که خبر را اول از همه فرستاده بود لینک ندادید! من یک سوال از این دوستان دارم : مگر اعضای بلاگ نیوز می توانند در آن ِ واحد از به روز شدن  کلیه ی وبلاگ ها و سایت ها مطلع شوند؟! این بی انصافی نیست !؟ ما که ربوت نیستیم! آدمیم خیر سرمان! 
و یا سوال مهم تر اینکه کدامتان درخواست همکاری کردید و مدیریت بلاگ نیوز پیشنهاد شما را رد کرد!؟
چند نفر هم به من در باره ی اینکه نوشته بودم :اسد آقا قرار شده به ما پول بده ، چند متلکی بار من کردند! من فقط این نوع لینک دادن را گاه به کار می گیرم که خواننده ی وبلاگم با کنجکاوی برود و مطلب را بخواند  مگر من نمی دانم که بلاگ نیوز از جایی حمایت مالی نمی شود و پرداخت آن پول هم نمی تواند رقم قابل توجهی باشد!؟
و اما در باره ی اینکه گاه خبر ها به یک وبلاگ های خاص داده می شود دلیلش هم این است که آن مطلب دارای اهمیت زیاد است مثل اعتصاب غذای فلان زندانی و یا حکم اعدام و سنگساری که چند روز به اجرا شدنش نمانده ! بله از اینگونه خبر ها زیاد پیش آمده که خود ِ من لینک دادم ، نباید می دادم!؟ 

در انتها تاسیس بلاگ نیوز و اولین سالگرد تولدش را به همه ی عزیزان دست اندرکار تبریک می گویم و امیدوارم که بلاگ نیوز  روز به روز بیشتر بدرخشد.

این هم انجمن بلاگ نیوز توضیحاتش را از زبان سعید بشنوید
و این ترانه  را هم به دوستان فعال در بلاگ نیوز تقدیم می کنم به عنوان خسته نباشید. 

ترانه ای از نادر گلچین

 

برای نجات جان شهلا جاهد امضا کنید لطفا"   
با تشکر از" سیامک عزیز" نویسنده ی فعال و کوشای وبلاگ مرد پیر   که این لینک را برای من فرستادند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

ما اراکیها یک ضرب المثل داریم که می گوید : 
به وقت ِ خاگینهَ کُلفتهَ  ،بَلّید عمّه باخُفته 
به وقت ِگریه و زاری ، بَرید عمّهِ یا بیارید! 
یعنی زمانی که خاگینه ی خوشمزه ای در کار هست ساکت باشید  تاعمه بیدار نشود  مبادا از این خاگینه بخورد ! اما هر وقت حرف از گرفتاری و بدبختی شد عمه را خبر کنید چون از همه بیشتر در این روزها وجودش لازم است!  
این ضرب المثل مصداق بارز ِزندگی من هست! همیشه  بوده ...
چند روزی ست که به خاطر همین ( بَرید عمّهِ یا بیارید! ) سخت گرفتارم و این تا چندین روز دیگر همچنان ادامه دارد و  آرزو می کنم هر چه زودتر خاگینه ی کُلُفتی پخته شود تا من را به حال خود بگذارند و من بمانم و وبلاگم آنچنان که علی و حوضش! الآن هم که آمدم و می نویسم از وقت استراحت خودم زده ام سه شبانه روزه که جمعا" ۵ ساعت نخوابیدم از شکل و شمایل پُف آلود خودم حالم به هم می خورد!   

دیروز سالگرد تولد وبلاگ های فارسی بود و من از قافله عقب مانده ام ، نبودم بنویسم که اگر این وبلاگ نبود شاید  تا حالا دق کرده بودم چه بسی همانطور که روزهای اول وبلاگ نویسی ام ( پارسال همین موقع ها ) نوشتم :  
« نوشتن نمی دانم اما باید بنویسم ، ننویسم غمباد می گیرم!»  
اگر بخواهم بگویم  اوقاتی که به شخص ِ خودم اختصاص می دهم شاید بیش از نود در صد آن مربوط به وبلاگم می شود  اغراق نکرده ام، وبلاگم را دوست دارم ،مخاطبان وبلاگم را دوست تر دارم چرا که اگر مخاطبین وبلاگم نبودند این وبلاگ اصلا" پا نمی گرفت!   
این که چه عواملی باعث شد تا به جمع بلاگرها بپیوندم را در دو پست مربوط به اولین سالگرد تولد وبلاگم نوشته بودم در این پست و همچنین این پست.

 قبلا" هم برایتان نوشته بودم وبلاگ  برای من مصداق همان" چاه" را دارد که در آن فریاد می زنی، نعره می کشی تا بمانی! تا دق نکنی!...  
نمونه اش همین ضرب المثلی که زدم! یعنی اینکه در دنیای واقعی نمی توانم بگویم خاگینه بپزید و من را به حال خود بگذارید ... اصلا" نمی توانم ... اما اینجا  چرا! گرچه اینجا هم  شعار ِ" وقف ِدیگران بودن خوب است" را بسیار می خوانیم! 
همه پیشاپیش مناسبتی را تبریک می گویند اما  من  در این باره  پساپس تبریک می گویم! با عرض معذرت البته! 
تبریک به همه ی وبلاگ نویسان خصوصا" بلاگر هایی که برای محیط وبلاگشهر ارزش قائل هستند و این ارزش قائل شدن مسلما" انعکاسی فراتر بر خودشان و وبلاگشان خواهد داشت. 
این محیط فضایی ست که اگر در جهت مثبت سوق داده شود می تواند « کاری بکند کارستان» و اگر قدر این فضا و محیط را ندانیم از آن هم که هستیم عقب تر خواهیم ماند...    
و نیز از یک منبع موثق شنیدم که قاضی مرتضوی قرار است بزودی دستی به سر و گوش بلاگر های  معترض ساکن ایران بکشد! مبارکمان باشد!     
در باره ی وبلاگ و اثرات آن در محیط ِ خارج از این دنیای مجازی حرف بسیار دارم که جای گفتنش همین روزها بود  اما فرصت ندارم، امیدوارم بتوانم در فرصتی بنویسم.  
جشن تولد وبلاگهای پارسی    

  این ترانه را هدیه می کنم به اولین خواننده ی وبلاگ « آونگ خاطره های ما »، یعنی خودم! : 
اگر رسد قصه ی من به گوش تو ای آسمان ، سرشک غم حلقه زند به دیده ی فرشتگان

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

امروز چند آدرس معرفی می کنم خدمتتان. بعضی برای معرفی و بعضی دیگر به عنوان تفریح، اما پیش از اینکه لینک ها را ببینید یک خواهش  از شما عزیزانم  دارم .
اگر به موج مثبت فرستادن اعتقاد دارید اگر به دعا کردن اعتقاد دارید خواهش می کنم برای خواهر کوچیکه ی من موج مثبت بفرستید ، زیر ِلب دعا کنید. همین امروز فرداست که اولین فرزندش به دنیا بیاد ، دستم از او کوتاه و راه دور ... چقدر دلم می خواست این روزها کنارش بودم.
قدیم ها این خواهر کوچیکه ی من خیلی زحمت دخترم را کشیده. حدود نه سال از دخترم بزرگتره اما کُلی برای دخترم مادری کرده و زحمتش را کشیده، شاید به همین دلیل است که رابطه شان بسیار نزدیک و صمیمی ست مانند دو خواهر.
یادم می آید زمانی که من از بیمارستان به خانه رفتم همین خواهر کوچیکه بی تاب و بی قرار جلوی درب حیاط خانه ی پدری منتظر بود تا ما از بیمارستان به خانه برویم ، تا ما را دید دوید طرف مادرم و از او خواست نوزاد را ببیند. نوزاد ِما که حالا برای خودش خانمی شده توی بغل مادرم لای قنداق فرنگی پیچیده شده بود . مادرم به خواهر کوچیکه گفت : اینجا نه! اینجا نه! بدو بیا توی اطاق تا نشونت بدم.
دختر من زمانی که بدنیا آمد خیلی کوچک و لاغر بود برای همین چهره ی ریزی هم داشت و طبیعتا" با آنهمه لاغری، زیبا به نظر نمی رسید ، زمانی که وارد اطاق شدیم و برای اولین بار نگاه خواهرم به چهره ی دخترم افتاد او را زیر نظر گرفته بودم تا برخوردش را ببینم. تا نوزاد را دید به طرز محسوسی تغییر را در چهره اش دیدم! احساس کردم که خواهرم بد جور جا خورده. علت را فهمیدم و به او گفتم : بچه م خوشگله؟ خواهر کوچیکه ؟ خودش را جمع و جور کرد و برای دل ِ من بی مقدمه گفت
:
خوشگل می شه
!
این جمله ی او در خانواده ی ما شده ضرب المثل ، زمانی که به شوخی می خواهیم کسی را امید بیخود و واهی بدهیم می گوییم " خوشگل می شه "!
این ترانه ی زیبا و خاطره انگیز را هدیه می کنم به خواهر کوچیکه ی ناز خودم که می دانم "فریدون فرخزاد" را خیلی دوست داره
  تا از آشیانه سویت پربگیرم ، از بندم رها ساز تا از غم نمیرم    

نی نی های ریزه میزه 
    

دو سه روز بعد از تولد وبلاگم ایمیلی از سایت بلاگچین  دریافت کردم که در آن به پست تولد وبلاگم  در این بخش لینک داده بودند و عنوان کردند که تولد وبلاگ ها را در  بخش تولدت مبارک  پوشش می دهند، چنانچه بلاگرهامایل هستند تولد وبلاگ خودشان یا دوستانشان به این لیست اضافه شود با بلاگ چین تماس بگیرند. ضمن تشکر از گردانندگان  این سایت   برایشان آرزوی موفقیت دارم .      

 
و این هم سایت جدید هزار و یکشب  مبارک باشد.

آی مَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردُم    
  دیشب لینک این سایت را در  بلاگ نیوز معرفی کردم ساعتی بعد ایمیل دادند که لوگوی بلاگ نیوز را در سایت گذاشتند.  
هر وبلاگ جدیدی می بینم کلی خوشحال می شوم دوست دارم همه و همه وبلاگ بنویسند، بخوانند قبلا" وبلاگ  لحظه داشتیم ( صادق عزیز ) . بعداز آن با وبلاگ  هدیه لحظه ها ( امید عزیز ) آشنا شدیم و حالا  وبلاگ لحظه ها ، وبلاگ لحظه ها را " نازنین سپیده " از آلمان می نویسد
 در این وبلاگ هم، علاوه بر انواع فیلتر شکن، طریقه ی ساخت فیلتر شکن هم توضیح داده شده.
و این هم  ضرب المثل های ایرانی

علاقمندانی که مایل هستند از هنرپیشه هاو خوانندگان قدیمی بدانند به  این وبلاگ سر بزنند
 
اگر قراره آدم غار نشین هم باشه خوبه اینجوری غار نشین باشه!  
هواپیمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا را ببینید! فکر نکنید ندید بدیدم هستم ها! خودمان چند تا از اینها داریم :)) 
 تازه! از این ها هم داریم ! گذاشتیم کنار برای عیدمان :))  
این هم تصاویری از حیوانات کوچک

این هم برای جوان تر های عزیز که احتمالا" اهل قر کمرند :)  
با تشکر از  شهلای نازنین برای ارسال لینک آخر

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

دیروز که از آهن پاره ها نوشتم و گفتم که ... ادامه دارد ... فقط و فقط قصدم این نبود که خاطره ای گفته باشم و آنرا در لحظه ای حساس نیمه کاره رها کنم ، می توانستم با یکی دو جمله به پست قبلی خاتمه دهم اما حرف دلم ناگفته می ماند و اگر می خواستم ادامه دهم از حوصله ی خواننده خارج بود . 
این دو سه روزه یک نکته فکر مرا بد جور مشغول کرده ، یادتان هست سقوط  هواپیمای   C130 را ؟ آن هواپیما در شهرک توحید سقوط نکرد  ، در وبلاگشهر سقوط کرد! به جان آدمها فکر می کنم و به تفاوت ها و به خیلی چیزهای دیگر... چه افرادی که در حادثه ی سقوط C130 از بین رفتند و چه همین مردم عادی که پریروز ، به ناحق رفتند، مظلوم و ناکرده گناه کشته شدند، رفتن همه ی آن عزیزان  یاد آور یک نکته است : 
 بی مسئولیتی و بی لیاقتی کسانی که جان و مال و ناموس مردم ایران را در کف گرفته اند و با گستاخی تمام هر کاری  را که نباید می کنند و هر کاری را که باید ، نه!  
این آمار را نگاه کنید! لطفا" نگاه کنید! لازم است بدانیم در این مملکت چه می گذرد اما گاه خبری مثل بمب صدا می کند و گاه در سکوت می گذرد ... همه ی اینها انسان بودند و حق زندگی داشتند، می توانستند اکنون در کنار ما باشند ،اما ... 
نوشتن یا ننوشتن ما در باره ی این قربانیان آنان را برنمی گرداند اما حقیقتش را بخواهید  حکایت کشته شدن ِ همان  دو  جوجه کلاغ است که چند روز قبل برایتان نوشتم !  در  حادثه ی سقوط همان هواپیمای C130 هم خیلی ها رفتند و نامی از آنان برده نشد برخی مظلوم می روند و برخی مظلوم تر ...  برخی زندان می روند ... و برخی دیگر هم ... آنگونه که احمد باطبی هم در سکوت نام و یادش محو شده ! همسرش خانم سمیه بینات روز چهارشنبه وی را ملاقات کرده و از وخامت حالش خبر می دهد... دریغ ...


 ادامه ی خاطره :
برایتان نوشتم که هواپیما آماده ی فرود بود . در فرودگاه مهرآباد . 
توصیف آن لحظات از قلم من خارج است. همه می دانستیم که با مرگ فاصله ی چندانی نداریم برای لحظاتی سکوت حکمفرما شده بود لب های مهماندار هواپیما را می دیدیم که باز و بسته می شود اما نمی شنیدیم فقط منتظر لحظه ی موعود بودیم بعد از چند ساعت انتظار ...
دخترم را تنگ در آغوش گرفته بودم ، می خواستم هر چه هست با هم باشیم ، بسوزیم ، تکه تکه شویم یا نجات پیدا کنیم ... 
زمانی که گفتند آخرین صدایی که از سرنشینان C130 در دستگاه رادار فرودگاه شنیده شد کلمه ای بود که همه با هم فریاد زدند و بعد از آن هیچ صدایی دریافت نشد یاد لحظات آخر خودمان افتادم که همه با هم فریاد زدیم : یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــن! 
خدا نصیب هیچ کس نکند که خیلی سخت است خیلی ... باور کنید همین الآن به یاد این عزیزانی که از دست رفتند اشک مجالم نمی دهد ...طعمش را چشیده ام ! تلخ! تلخ ِ تلخ! 
به ما گفتند درموقع فرود تکان ها شدید است نترسید اما سعی کنید زودتر از هواپیما خارج شوید! حتما" احتمال انفجار هواپیما را می دادند!   
هواپیما هر لحظه به زمین نزدیکتر می شد تا لحظه ای که نشست. درست در لحظات آخر به شکل معجزه آسایی چرخ های هواپیما باز شد و هواپیما صحیح و سالم به زمین نشست و کمک خلبان این را با ذوق زده گی مرتب تکرار می کرد: معجزه شد! نجات پیدا کردیم و زمانی که از هواپیما خارج شدیم  آمبولانس ها دیدیم ! ماشین  آتش نشانی ها دیدیم ! افراد زیادی به حالت آماده باش دیدیم ! ... 
مانند لشکر شکست خورده بی حال و بی رمق به سالن فرودگاه انتقال مان دادند.  خوشحال بودیم اما چنان نفسی از ما گرفته شده بود که حتی یارای حرف زدن با هم را نداشتیم. ساعاتی در سالن به انتظار نشستیم و سپس برای پرواز مجدد به طرف هواپیما هدایت شدیم . نکته ی قابل تامل در این است که « ما را مجددا" با همان هواپیما به جزیره ی کیش بردند » ! توضیحی ندارم ...   
پول ها چنین خرج می شود! جان ما که ارزشی ندارد! 

این ترانه را تقدیم می کنم به دوست خوبم . به  زال عزیز
سر کوی دوست جانم خدا خدا ، زندگی نیکوست ...

نازنین کتی ، ترانه ی درخواستی تو هم هست، گوش کن.

پ.ن

امروز صبح دوستی خبر داد که " ولی الله فیض مهدوی "دچار ایست قلبی شد خبرش را هم در بلاگ نیوز منتشر کردم اما اکنون همان دوست اطلاع داد که وی دچار مرگ مغزی شده!  خبرش را دراینجا و همچنین اینجا می توانید بخوانید . 
آدم این دردها را به چه کسی بگوید ؟ خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ! خوابیدی؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط راوی  | 


عکس از شرق آنلاین

 دیروز که خبر حادثه ی هواپیما در مشهد را  خواندم،  خاطره ای برایم تداعی شد خاطره ای از چندین سال پیش ، در باره ی  سفر با یکی از این آهن پاره ها! 
اما  ابتدا به بازماندگان این حادثه تسلیت می گویم همان کاری که رئیس جمهور و بقیه می کنند! بدون هیچ عذاب وجدانی بدون هیچ راه چاره ای و با کمال پر رویی ادامه می دهند ... تا چه وقت نوبت کدام ما باشد!

 یادتان هست اول انقلاب با کمال افتخار اعلام شد « ما آهن پاره های شما را نمی خواهیم » اما اعلام نشد که از همان آهن پاره های قدیمی اینقدر استفاده می کنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تا جانتان در بیاید و  هردمبیلی انقلاب نکنید! 

سوار هواپیما شدیم ،سفر تفریحی نبود ، تجاری هم نبود ،  مقصد جزیره ی کیش ، باید می رفتیم . آن زمان جزیره ی کیش مانند حالا  نبود حداکثر ۶/۷ مجتمع تجاری بیشتر نداشت باقی همه  بیابان بود. نه این که منازل مسکونی نباشد ،بود اما متعلق بود به افراد بومی ِ آنجا و تعداد کمی خانه های ویلایی متعلق به چند شرکت. باقی همه بیابان بود.اگر می خواستی از این مجتمع خرید  تامجتمع بعدی بروی حتما" باید از تاکسی و مینی بوس استفاده می کردی و از خیابان هایی می گذشتی که در دل بیابان ساخته شده بود . تعداد همین وسیله های نقلیه هم بسیار کم بود. طبیعت کیش بسیار بکر بود و دست نخورده به گونه ای که هنگام عبور از خیابان ها براحتی می توانستی  گاه دویدن آهو ها را در جنگل تُنُک و خلوت ِ جزیره ببنی. و البته کاخ و کازینوی متعلق به شاه  سر جایش محفوظ بود که آنها هم تبدیل به مجتمع تجاری شدند. فصلی بود که بومیان آنجا می گفتند اگر دقایقی کنار آب بایستی می توانی شاهد عبور گلّه ای ِ کوسه ها  باشی.  و چه زیبا اما خوفناک بود دیدن آن صحنه !
داشتم از پرواز آنروز می گفتم. سوار یک هواپیمای ۷۴۷ شدیم بزرگ و جادار با تعداد زیادی مسافر از تهران به مقصد کیش.    
 بار اولم نبود که به جزیره ی کیش می رفتم برای همین در آنروز احساس کردم نشستن هواپیما خیلی غیر عادی به نظر می رسد! معمولا" همیشه هواپیما یک دور ،دور جزیره می چرخید و بعد روی باند فرود می آمد اما آنروز دیدم هواپیما یک دور چرخید ننشست دو دور چرخید سه دور ...  قصد فرود آمدن نداشت انگار! کسانی که کنار پنجره بودند کم کم به غیر عادی بودن وضعیت پی بردند و پچ پچ و کم کم ولوله بین مسافرین. تعدادی هراسان بودند و از جایشان بلند می شدن و سرک می کشیدند و بلافاصله توسط مهماندار تذکر می شنیدند که برخاستن شما از روی صندلی کاری ست غیر اصولی . کم کم به جایی رسد که همه کار غیر اصولی  انجام می دادند!  آرام و قرار نداشتند من و دخترم و پدرش سرجایمان نشسته بودیم و من سعی می کردم با صحبت هایی که برای دخترم جذاب است حواس او را پرت کنم او هم ترسیده بود و هم خونسردی مرا که می دید تا حدی موضوع را جدی نمی گرفت و به صحبت کردن با من رغبت نشان می داد در حین صحبت به او می گفتم که مطمئن باش هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و بهتر است اصلا" به این موضوع فکر نکنیم. 
 و هواپیما همچنان مشغول دور زدن بود تا یکباره دیدیم هواپیما اوج گرفت و باز در دل ابرها  راه را ادامه داد. وسط آسمان ما از کجا بدانیم کجا میرفت!؟ دقایقی بعد کمک خلبان آمد و از مردم عذر خواهی کرد و توضیح داد که چرخ های هواپیما باز نمی شود و باز با حالتی که سعی داشت مسافرین را دلداری دهد توضیح داد که این مشکل غیر قابل حلی نیست و ما براحتی می توانیم بدون چرخ هواپیما را روی باند متوقف کنیم اما به دلیل آنکه امکانات فرودگاه جزیره کم است اگر این هواپیما در اینجا بنشیند دیگر برای همیشه اینجا می ماند اما در تهران یا شیراز و اصفهان  می شود همین هواپیما را به سرعت تعمیر کرد و... 
هواپیما دوباره به مقصد تهران بازگشت اما دلهره و تشویش ِ نشستن این هواپیما مسافران را راحت نمی گذاشت. کم کم کوهها و ساختمان های مرتفع تهران دیده می شد و اینجای کار بود که همه وحشت زده بودند . پشت سر ما خانمی حدود ۷۰ ساله نشسته بود که از ابتدا بد جور ترسیده بود و نمی توانست ترسش را بروز ندهد. بنده خدا چند دقیقه یک بار می زد روی شانه ی من که خانم ترا خدا صلوات بفرست  و من هم می گفتم چشم می فرستم . اما زمانی که دیدم این خانم بد جور دلهره در دل این و آن می اندازد آرام به او گفتم خانم جان اینقدر نگران نباش یا همه با هم نجات پیدا می کنیم یا همه با هم از بین می رویم ، کاری نکن سکته کنی پیش از اینکه اتفاقی بیافتد. زد زیر گریه که فکر می کنی برای خودم ناراحتم ؟ دخترم و سه تا از نوه هام اینجا کنارم نشستن چطور آرام  باشم !؟  
هواپیما به اطراف مهر آباد که رسید باز دیدیم می چرخد و می چرخد، می گفتند مسئولین فنی هواپیما مشغول به کار هستند بلکه بتوانند مشکل را برطرف کنند کم کم سوخت هواپیما هم رو به اتمام بود ،البته این مشکل بزرگی نبود چون  هواپیما در هوا هم می تواند سوخت گیری کند و خلبان مخصوصا" می خواست که سوخت هواپیما تمام شود تا  در موقع نشستن  باک منفجر نشود.  بعد از چند بار چرخیدن اعلام شد که هیچ نگران نباشید کمربندها محکم باشد و بی حرکت روی صندلی ها بنشینید هواپیما آماده ی فرود است. ما همه سر جایمان نشسته بودیم  اما بنده خدا مهماندار هواپیما به خاطر روحیه ی ما ایستاده بود و برایمان سخنرانی می کرد و می گفت: 
 هم اکنون در فرودگاه  همه آماده باش هستند و می شود با ریختن " کف " روی باند و توسط تورهایی که جلوی دماغه ی هواپیما می گیرند از حادثه جلوگیری کرد البته تکان ها شدید خواهد بود که باید خونسرد باشید ... ادامه دارد ...


این ترانه را تقدیم می کنم به نازنین " آزاده کیمیایی "
دلم می خواست دریا بودم

یک سری فیلتر شکن عالی برای دوستان دارم که  از طرف نوزدهمین آینه کمیته مبارزه با سانسور در ایران فرستاده شده . به گفته ی دوستمان هیچ مسئله ای نیست که این فیلتر شکن ها در وبلاگ ها هم اعلام شود چرا که این جوانان عزیز  بطور مستمر فیلتر شکن در اختیار ما قرار می دهند . هرفیلتر شکنی فیلتر شود باز به جای آن فیلتر شکن های جدیدی می سازند. من به سهم خودم از این عزیزان تشکر می کنم و از دوستان هم درخواست می کنم این فیلتر شکن ها را به دیگران برسانند.     
اگر لینک اول باز نشد  به همان لینک نوزدهمین آینه کمیته مبارزه با سانسور در ایران مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به تمامی ِ عزیزانی که در کمیته ی بین المللی پاسارگاد   تلاش می کنند خسته نباشید عرض می کنم و این ترانه را تقدیم می کنم : 
مجنون توام: خانم مرضیه

پر کارترین افراد «کميته بين المللی نجات آثار دشت پاسارگاد»

 در سرآغاز روزهای گراميداشت سالگرد تاسيس کميته نجات پاسارگاد چنين توضيح دادم که چون اعضای  هيئت اجرايي و مشاوران کميته گردانندگان و در واقع ميهمانداران آن هستند نام شان در ليست سپاس نخواهد آمد. اما در اين سه روزه برخی از دوستداران پاسارگاد و علاقمندان کميته مرا غضب کرده اند که اين بی انصافی است. و جالب است که خانم دکتر رويا احدی، که خود از اعضای هيئت اجرايي هستند، برايم نوشته اند: «من چون خودم کم کارترين فرد کميته اجرايي هستم می توانم اين را بگويم که: "درست است که ما افراد کميته ی اجرايي داوطلب هستيم و، به قول شما، ميهماندار اما آن هايي که پر کار بوده اند که گناهی نکرده اند در موردشان سکوت شود و ...» البته اين رويا خانم عزيز عنوان کم کارترين را خودشان به خودشان داده اند چون ما از ايشان عضو کم کارتری هم داريم! بهر حال، ديدم ايشان درست می گويند و بهتر است تا بيش از اين به لقب بی انصافی مشهور نشده ام کاری کنم. فکر کردم حالا که به اين دوستان «سپاس» نمی گوييم حداقل پرکارترين آن ها را معرفی کنيم و اين کار را هم کسی نمی تواند جز من انجام دهد چرا که نبض کم کارها و پرکارها در دست من است و کلی هم برای انتخاب هايم مدرک و سند دارم!

با مهر شکوه ميرزادگی

 پرکارترين های اعضا و مشاورين کميته اجرايي در سالی که گذشت عبارتند از:

 کسی که در همه ی قسمت های کميته فعاليت داشته:

دکتر اسماعيل نوری علا

 کسانی که در ارتباط با کارهای هنری و ادبی پاسارگاد فعاليت داشته اند:

دکتر نعمت آذرم (از مشاورين کميته)

محمد عارف

 کسانی که در روابط بين المللی کار کرده اند:

دکتر سيامک يزدانی

دکتر اردوان بيانی

 پرکارترين مسئولين در کشورها و شهرهای دنيا:

محمد عارف ـ آلمان

دکتر کاوه . ن ـ تهران (از مشاورين کميته)

دکتر تورج پارسی ـ سوئد

ثريا . ب ـ شيراز

(مسئولين کميته در تهران و شيراز هر  دو از بهترين همکاران کميته هستند که اميدوارم روزگاری بتوانيم نام کامل شان را بگوييم و بنويسيم)

 کسانی که در رساندن صدای کميته درباره خطر نابودی پاسارگاد در بين غيرايرانی ها تلاش فراوان کرده اند:

مردآويج زياری

شمسی رنجبر

 کسانی که در رساندن صدای کميته به مخاطبان عام و در فرصت های مختلف تلاش کرده اند:

بيژن خليلی

نادر صديقی

دکتر رامين اعتبار

سيروس مروستی

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به رسم همیشگی، که ترانه ای به خوانندگان وبلاگم تقدیم می کنم ترانه ی خاطره انگیز امروز را هدیه می کنم به  تمامی ِ بزرگوارانی که در این یک سال از کمیته ی بین المللی پاسارگاد حمایت کردند.
  ترانه ای از خانم الهه. 

سپاس کميته بين المللي پاسارگاد تقديم مي شود به :

 هنرمندان و شخصيت های فرهنگی

 بلافاصله پس از انتشار نامه سرگشاده و تشکيل کميته نجات، هنرمندان و نويسندگان و شخصيت های فرهنگی  از جمله اولين کسانی بودند که با امضای نامه به  کميته نجات پاسارگاد پيوستند. اما از ميان آن ها کسانی بوده اند که از آن زمان تا کنون به طور مرتب يا در زمان هايي خاص و موثر همراه  کميته بوده و همدوش آن قدم برداشته اند. هرچند که کميته نجات هميشه به حضور و نام تک تک اين هنرمندان و نويسندگان و شخصيت های فرهنگی حامی کميته، به  عنوان نگاهدارندگان فرهنگ ايرانزمين، می بالد، در اين جا فقط از بهترين های گروه دوم نام برده می شود:

 شخصيتی پيشقدم در کنار کميته

فرهنگ فرهی را هر کسی بشناسد می داند که اين خدمتگذار فرهنگ ايران نمی تواند دور از مسايل فرهنگی زمانه اش زندگی کند. او هميشه و در هر اقدام فرهنگی جلوتر از همه می دود و از معدود کسانی است که در اين يک سال گذشته هميشه برای کمک کردن به کميته پيشقدم بوده است. او منتظر نمانده که از او کاری خواسته شود.هر چند وقت يک بار زنگ زده و با حالت استادانه اش و صدای اخطار دهنده اش گفته است: «خبر تازه چيست؟» يا « اين ماجرا که شايع شده درست است؟» « باز که شنيده ام می خواهند آبگيری کند» و آخر از همه هم تاکيد کرده که آماده هر کاری برای پيشبرد اهداف کميته هست.

 اولين برنامه فرهنگی در ارتباط با کميته

عليرضا ميبدی از آن دسته از شخصيت های فرهنگی است که در هر کجا بوده و هر کار مطبوعاتی که کرده هميشه مشتاق و دل نگران مسايل مربوط به فرهنگ ايرانزمين بوده است. او فقط دو روز از تشکيل کميته گذشته بود که برنامه ای را به پاسارگاد اختصاص داد و يک برنامه ی فرهنگی موثر بوجود آورد. در واقع، اولين برنامه اطلاع رسانی پاسارگاد را او ترتيب داد.اما مهم ترين کاری که ميبدی در ارتباط با کميته انجام داد اين بود که امور مربوط به آن را از برنامه های ديگر خود استثنا کرد و بارها و بارها گفت: «هر کجايي که من هستم درهايش و بلندگوهايش بروی کميته باز است. منتظر دعوت من نباشيد. هر وقت خواستيد و هر لحظه لازم ديديد بياييد و از يک دقيقه تا کل برنامه را در اختيار بگيريد.»  

 شور و هيجان بی سر و صداترين

فرخ جاويد از بی سر و صداترين شخصيت های فرهنگی ما است. اهل شور و هيجان و شلوغی نيست . اما درست از اولين روزهای تشکيل کميته تا همين اکنون به طور مرتب هر چند وقت يکبار زنگی زده و، بدون اين که به او گفته باشيم، برنامه ای را برای کميته نجات پاسارگاد تدارک ديده و از اعضای کميته برای شرکت در آن دعوت کرده است. و عجيب است که در برنامه های مخصوص پاسارگاد، در فرخ جاويد شور و هيجانی را می شود ديد که بايد از دل او برآمده باشد.

 

هنرمندان حامی کميته

 منش بزرگوار و آرام يک هنرمند حامی کميته

مسعود اسداللهی  از اولين روزی که کميته تشکيل شد و او امضايش را پای نامه سرگشاده گذاشت تا به امروز همواره در کنار کميته ايستاده است. او، همچون اکثر هنرمندان، قلق های خاص خودش را دارد؛ قلق هايي که در گير شدن با آنها معمولا راحت نيست اما او در ارتباط با مسايل ملی و انسانی هميشه رفتار و منشی سرشار از گذشت و بلندنظری داشته است. در اين مدت يک سال هر کاری از دستش برمی آمده انجام داده و  هرگز شکايتی از کمبودها و مشکلات نکرده است؛ هرگز نگفته نمی شود، نگفته دفعه بعد، برنامه بعد، ماه بعد. هميشه گفته: «باشدو طوری هم گفته و گذشته که انگار بگويد: «نيازی به هيچ سپاسی نيستولی مگر می شود به چنين هنرمند بزرگواری سپاس نگفت؟

 هنرمندی با نمايندگی تام الاختيار

کامران نوزاد، هميشه آماده کمک به کميته بوده است. می شود گفت حدود ده ماه نماينده تام الاختيار کميته در تلويزيون  آپادانا بود. درست است که ستار دلدار، مدير آن تلويزيون، هميشه حسن نيت داشت اما اين نوزاد بود که اعلاميه ها و خبرهای کميته را در برنامه های مختلف تلويزيون پخش می کرد و گاه، از سر بی طاقتی برنامه خودش را هم به کميته اختصاص می داد. در هيچ گپ و احوالپرسی عادی هم نبود که  نپرسد: «چه خبر؟ برنامه ای برای کميته نيست؟»

 کلام کوروش با صداي استثنايي يک هنرمند

بهروز به نژاد بدون  ترديد از هنرمندانی است که، علاوه بر اجرای نقش بر صحنه، صدايش هم برای خود اعتبار خاصی دارد و همه ی کسانی که صدای او را به هنگام ادای کلمات کوروش شنيده اند آن را بهتر از هميشه يافته اند. صدای بهروز، با موسيقی  پاسارگاد منفرد زاده، در هفته هنر و ادبيات پاسارگاد همراه شد و مدت ها بر روی سايت کميته بود.

 همراهی هنرمندانه مدير يک تلويزيون

 ضيا آتابای اگرچه چند سالی با نام مدير تلويزيون ان آی تی وی مطرح شد اما برای آنهايی که او را از قبل می شناسد و به حساسيت های هنرمندانه او آگاهند، هميشه او يک هنرمند باقی مانده است. اتفاقا در ارتباط با کميته نجات و در ارتباط با پاسارگاد هم ضيا بيش از آنکه به عنوان يک صاحب تلويزيون برخورد کند به عنوان يک هنرمند با آن روبرو شد و با همه ی توانش سعی کرد کمکی موثر برای آن باشد. او حتی بارها گفته است که آماده است به خاطر پاسارگاد دوباره بخواند و شايد اين روزها که  سرش خلوت است به اين کار هم بپردازد .

 تداوم در حمايت يک شاعر

         ميرزا آقا عسگری (مانی) از شاعران خيلی گرفتار و مشغول ما در خارج از کشور ست اما او نيز، از همان روزهای اول، از  حاميان کميته ی نجات بوده و در تمام طول يک سال گذشته قسمتی از سايت خود را در اختيار کميته قرار داده است. عشق او به گنجينه های  ملی و بشری ايرانزمين در برخی از شعرهاي زيبايش نيز پيداست. راستی  اگر زمانی چيزی از کميته در سايت ادبيات و هنر مانی نديدید بدانيد که تقصير خود کميته نجات و دکتر تورج پارسی نازنين خودمان است که در سايت مانی بخش مخصوصی دارد؛ والا مانی در گفتن از کميته و پاسارگاد هيچوقت کم نياورده است.

 ******

 انتخاب اين افراد يا موسسات لزوما به معناي قبول نظريات سياسي يا عقيدتي و يا حتي شيوه نگاه آن ها به مسايل فرهنگي نيست. اين انتخاب صرفا به دليل صداقت و عشقي است که آن ها نسبت به گنيجينه هاي ملي و فرهنگي ايزانزمين نشان داده  و کوشش هاي  ارزنده اي است که در ارتباط با حفظ اين آثار  داشته اند.

ضمنا نام مشاورين و هيئت اجرايي که خود ميهماندار و گرداننده کميته هستند در اين ليست نخواهد آمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

چند کلامی  برای خوانندگان خوب ِ وبلاگم بنویسم سپس بپردازم به مطلب امروز سایت پاسارگاد . 
 حقیقتش را بخواهید ارسال این پست کمی برایم سخت بود، چرا که از سه روز پیش تصمیم گرفتم یک هفته مطالب وبلاگم را اختصاص دهم به ( بهترین حامیان پاسارگاد ) ، و باور بفرمایید به هیچوجه تصور هم نمی کردم که نام وبلاگ خودم هم در این لیست  خواهد بود! سایت پاسارگاد که برای من فیلتر است، با فیلتر شکن می توانم به صفحه ی اصلی سایت بروم اما بعد از آن هر کلیک با ارور مواجه می شود ولی توسط یک دوست مطالب برایم ایمیل می شود. امروز که مطلب جدید برایم ارسال شد دیدم نام وبلاگم در این پست عنوان شده ، اینجای کار بود که ارسال این پست را برایم سخت کرده بود! اما بنا به تصمیم قبلی، پست های سلسله ای ِ پاسارگاد را در این یک هفته در وبلاگم منتشر خواهم کرد تا دوستانی که با فیلتر بودن این سایت مواجه می شوند بتوانند این مطالب را دراینجا بخوانند.  
لازم می دانم به عنوان یک ایرانی از همینجا از کلیه ی عزیزانی که  در کمیته ی  بین المللی نجات پاسارگاد زحمت می کشند قدر دانی کنم چرا که  «پاسارگاد ، آثار تاریخی دیگر ... ایران زمین » همه و همه از آن ِ همه ی ما ایرانیان است. از لطف و توجه  خانم شکوه میرزادگی هم کمال تشکر را دارم.   
جالب است بدانید که آقای " جمشید اخوان " این جوان وطن دوست که بیشتر زحمات کارهای فنی سایت پاسارگاد بر روی دوش ایشان است و در پست دیروز از ایشان یاد شد تا لحظات آخر انتشار آن پست ایشان هم نمی دانستند که از وی هم در پست روز دوم قدر دانی شده! من هم از ایشان بابت زحماتشان تشکر  می کنم.
دوستی با نام" آقای  پرویز اخگرراد " در بخش کامنت دو پست قبل به نکته ای اشاره کردند که حیفم می آید از آن سرسری بگذرم و دوست دارم شما خواننده ی ارجمند هم این جمله را بخوانید :     
 کاش اپوزیسیون سیاسی خارج از کشور هم مثل کمیته نجات پاسارگاد معقول و بی شیله پیله بود...

چند ماه قبل پستی در باره ی پاسارگاد نوشته بودم که در آن پست ترانه ی به یاد ماندنی و زیبای ای ایران را با هم شنیدیم ، دوست دارم یک بار دیگر با هم بشنویم :  
 ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهن‌ام ،جان من فدای خاک پاک میهنم    

در انتهای هر پست برنامه ی فردا  اعلام می شود.




سپاس به بهترين هاي رسانه های حامی پاسارگاد

 روز سوم هفته ي سالگرد تاسيس کميته نجات (چهارشنبه سی ام آگوست)

سپاس کميته بين المللي پاسارگاد تقديم مي شود به:

  بخش اول: سايت ها و وبلاگ ها

 

در سال گذشته بيش از هشتاد سايت و وب لاگ خبرها و مطالب کميته نجات را پخش کرده اند. اما برخی از سايت ها و وب لاگ ها همه يا اکثر خبرها و اطلاعيه های کميته را بازتاب داده و به اين ترتيب کمک های تحسين برانگيزی در جهت آگاه سازی مردمان و کوشش برای نجات پاسارگاد داشته اند.

 

همراه ترين سايت ها

به ترتيب شروع همراهی:

1-  ايرانين دات کام ـ جهانشاه جاويد

2ـ ايران امروز
3ـ  گويا نيوز

4ـ  فرهنگ گفتگو ـ کيانوش توکلی

5ـ  ايران پرس نيوز

6ـ مردانی نيوز

7ـ سايت خبری کوروش ـ پرويز هراتی

 اولين سايت انگليسی زبان حامی

Breaking All The Rules

 مارک دانهف

 همراه ترين  وبلاگ ها ی حامی

       1ـ بيانيه، فراخوان ـ رامین مولایی

      2-    بیلی و من

 همراه ترين زن وبلاگ نويس حامی کميته نجات پاسارگاد

آونگ خاطره های ما   ـ راوی ( مینو )

 بخش دوم: راديو ـ تلويزيون ها

  اکثر راديو و تلويزيون های خارج از کشور به پخش برنامه های مربوط به پاسارگاد کمک کرده اند اما برخی از آن ها را می توان به عنوان بهترين برنامه های راديو تلويزيونی مربوط به کميته نجات پاسارگاد به حساب آورد.

 

بهترين برنامه تلويزيونی مربوط به کميته نجات:

1ـ برنامه آخرين لحظه

نام برنامه: هفته فرهنگ و هنر پاسارگاد

با اجرای شهرام همايون

تهيه کننده زاون

 2ـ  برنامه ميزگردی با شما در صدای آمريکا

نام برنامه: جلوگيری از تخريب آثار پاسارگاد

با اجرای احمد بهارلو

تهيه کننده دکتر فرج اردلان

 بيشترين برنامه های تلويزيونی مربوط به کميته نجات پاسارگاد:

پم. تی. وی

 

همراه خبرساز تلويزيونی در ارتباط با پاسارگاد:

مهرداد پارسا

تلويزيون پارس

 بيشترين تعداد  برنامه های راديويي در ارتباط با کميته نجات پاسارگاد:

برنامه های سياووش آذری

در راديو ايران

 

بهترين برنامه راديویی در ارتباط با کميته نجات:

يک قاشق شکر

نام برنامه: درباره پاسارگاد

با اجرای: سهراب اخوان

  خبرسازان  همراه راديويي در ارتباط کميته نجات:

1. عليرضا طاهری

2. حسين قويمی

راديو فردا

 بخش اسوم: مطبوعات

سردبيران حامی :

عباس پهلوان (نشريه عصر امروز) ـ آمريکا

مهدی زکايي (نشريه جوانان) ـ آمريکا

اين سردبيران هميشه آماده پخش خبرهای کميته نجات بوده اند.