تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

با توجه به دسترسی نداشتن کامل من به سایت پاسارگاد  و لینک های مربوطه ، این پست کمی ناقص بود که با کمک عزیزم آریو تکمیل شد :

به این آدرس مراجعه بفرمائید.

ـــــــــــــــــــــــــــ
جشن ميترايي ِ روشنايي، عشق، پيمان و مهرباني را گرامي بداريم

 

کميته بين المللي نجات پاسارگاد، ضمن تبريک جشن ميترايي ِ مهرگان،

 و برپايي برنامه هاي مخصوص مهرگان از چهاردهم تا شانزدهم مهرماه

( ششم تا هشتم 8 اکتبر)

 بار ديگر از همه ي مردمان جهان مي خواهد که براي نجات مجموعه ي دشت پاسارگاد، به ويژه تنگ بلاغي و آرامگاه کوروش، با شيفته گان فرهنگ ايراني همراه شده و از سازمان هاي حفظ آثار جهاني بين المللي بخواهيد تا با هر تواني که دارند از غرق کردن گنجينه هاي فيزيکي و فرهنگي ما جلوگيري کنند

فراموش نکنيد:

سد سيوند،  در صورت آبگيري، ويران کننده اولين جايگاه حقوق بشر، و اولين شهري است که تمدن مهرآميز ايراني  در آن بوجود آمد

در روزهاي جشن مهرگان با فرستادن فکس و ايميل به سازمان هاي جهاني خواست انساني خود را تکرار کنيد:

لطفا نگذاريد تنگ بلاغي، آرامگاه کوروش، و گنجينه هاي ملي و بشري ما را غرق کنند
 

«با عرض پوزش به دلیل همان فیلتر ینگ، نمی توانستم لینک های مربوطه را  مستقیما" به مطلب ارجاع دهم بنابر این اینجا اضافه می کنم »:

 http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/AV/mehrgan-f-06.htm
http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/AV/Mehrgan-e-06.htm
http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/articles/Mehrgan-ghiyas-sep.21.06.htm

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط راوی  | 


ابتدا عرض کنم این عکس متعلق به روز اولی ست که  دانیال به دنیا آمده ، فکر بد نکنید! ما طایفه ای خوشگل هستیم:)) او هم قراره خوشگل بشه:)) دست تقدیر!
امروز " دانیال " و مادرش ( خواهر کوچیکه ) از بیمارستان مرخص می شوند و به خانه می روند قرار است که دانیال را با وب کم  ببینم . و قرار است که مادر دانیال  پست ِ " چون بوی گل به همره باد صبا خوش آمدی" را بخواند،  همینطور پیغام های قشنگ شما را .به همین دلیل این پست را نوشتم که زمانیکه آنلاین می شود با پست مربوط به اعدام! روبرو نشود، برای ساعاتی آن پست را برمی دارم.  
من همیشه ترانه هدیه نمی دهم، گاه از دوستان هدیه هم می گیرم و دیشب یک هدیه ی زیبا گرفتم، هدیه ای که می دانم برای شما هم جالب است. دیشب وقتی " آریو " این هدیه را برایم فرستاد یک قری آمد توی کمرمان یک قری که آن سرش ناپیدا! جوری که مادرم گفت خب چرا روی صندلی!؟ پاشو قشنگ  سرپا برقص :)) 
آریو که وبلاگ نان و پنیر را می نویسد فقط برای من یک دوست وبلاگی نیست او با صبر و حوصله کارهای مربوط به کامپیوتر و نرم افزار هم به من یاد می دهد  و می شود گفت شده معلم ِ من.  
این هدیه ، هدیه ست و نمی شود به کسی هدیه اش کرد اما دوست دارم همه تان این ترانه ی زیبا را گوش کنید. ترانه ای ست با لهجه ی  مازندرانی که توسط " نادیا رام " خواهر  ِ " عماد رام " خوانده شده . یادش بخیر آنروزهایی که " عماد رام " به همراه خواهرش " نادیا " و همسرش " افسانه " ترانه های سه صدایی اجرا می کردند و ما لذت می بردیم . روح " عماد رام " شاد.   
      
 ترانه ی  اگر دل بسوزه  با صدای " نادیا رام "

این هم متن ترانه و ترجمه ی آن که باز هم توسط " آریوی عزیز " برایم ارسال شد:
سفر بورده مر ناز کشونه  
خدا عاشقی چه زاره    
 نا پیغومی بهشته نا نشونه      
 چرا دل ونه بکاره     
اگه دل بناله بسوزه سزائه     
  سه پنج روزه مه دل کار چه زاره       
 ز بسکه شام راه مه دتا چش دیگه تاره   
ته غم ره بلاره     
مگه تومه بوینم دیگه خالی ونه جاره   
چه راهی چه چاره
ز بسکه شام راه مه دتا چش دیگه تاره  
ته غم ره بلاره    
مگه تومه بوینم دیگه خالی ونه جاره  
چه راهی چه چاره    
  اگه دل بناله بسوزه سزائه     
    سه پنج روزه مه دل کار چه زاره    
مه ماسه بیته سینه غرق خونه  
امه دل چه بی قراره       
  مه جان ره گرنه دورمی دل بدونه     
  ته درد دل بلاره   
اگه دل بناله بسوزه سزائه        
  سه پنج روزه مه دل کار چه زاره        
 ز بسکه شام راه مه دتا چش دیگه تاره      
 ته غم ره بلاره
مگه تومه بوینم دیگه خالی ونه جاره     
چه راهی چه چاره     
 اگه دل بناله بسوزه سزائه     
    سه پنج روزه مه دل کار چه زاره  
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

اونی که ناز منو میکشید رفته سفر  
خدایا عاشقی چقدر سخته    
نه پیغامی گذاشته نه نشونهای   
چرا دل منو منتظر گذاشته  
اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست    
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده     
 از بس که تا شب چشم به راه بودم چشمهام دیگه تار شده  
قربان غمت برم (کُر)  
مگه میتونم جای خالیش رو ببینم؟    
راه چیه؟ چاره چیه؟ (کر)    
از بس که تا شب چشم به راه بودم چشمهام دیگه تار شده     
  قربان غمت برم (کر)  
مگه میتونم جای خالیش رو ببینم؟  
راه چیه؟ چاره چیه؟ (کر
اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست  
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده   
ماست من سفت شده، دلم غرق خونه  
دل من چه بیقراره (کر)  
دل بدونه دوری اش جان من رو میگیره  
اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست   
قربان دردت برم (کر)   
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده   
از بس که تا شب چشم به راه بودم چشمهام دیگه تار شده   
قربان غمت برم (کر)
مگه میتونم جای خالیش رو ببینم؟  
راه چیه؟ چاره چیه؟ (کر)     
 اگر دل بناله یا بسوزه، سزاست
سه پنج روزه کار دل من چه زار شده

آریو جان ازت ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

نامه ی دايی لاله سحرخيزان خطاب به مردم!  
ميگويند : شهلا جاهد دختر خواهرم را کشته است. ميگويند: شهلا جاهد دوست دختر ناصر محمد خانی بوده است ...
...اگر شهلا جاهد اين عمل شنيع را مرتکب شده باشد و يا به احتمال قزيب به يقين از روی عشق و علاقه شخصی به ناصر محمد خانی اين قتل را به گردن گرفته باشد٬ در ماهيت قضيه تفاوتی ايجاد نميکند. در هر حال ما خانواده لاله نبايد خواهان قصاص شهلا جاهد باشيم. ما چشم در برابر چشم نميخواهيم. باجنايت نميتوان جنايت را ريشه کن کرد. اعدام شهلا جاهد نه مشکلی را برای ما خانواده لاله بر طرف ميکند و نه هيچ مصونيتی برای جامعه در برابر اينگونه اعمال به ارمغان ميآورد. تنها نتيجه اين رفتار٬ رشد جنايت و آسان شدن کشتن انسانها است...
ادامه ی نامه ی دایی لاله سحرخیزان را در سایت آی مردم بخوانید .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

 
 با توجه به مطلبی که در  رابطه با قدمت شهر " اراک " و همچنین نام این شهر در   رادیو کالج پارک شنیدم  لازم می دانم   توضیحاتی را در اینجا عنوان کنم و با استفاده از  بخشی از کتاب « نامداران اراک » که به کوشش دو زنده یاد ِ فرهیخته ی اراکی مرحوم " محمد رضا محتاط" و "مرحوم حسن صدّیق " به چاپ رسیده چند خطی بنویسم.  
البته نه تنها این نکته را فقط از طریق این رادیو شنیده باشم بلکه بارها خوانده ام  و شنیده ام که شهر " اراک " قدمت چندانی ندارد و عمر آن به دویست سال نمی رسد، دلایل مستندی هست که این موضوع را رد می کند از جمله وجود آثار باقیمانده ی آتشکده هایی که در اطراف اراک است.

« نام" اراک" بعد از حمله ی اعراب به ایران، معرّب و به نام " عَراق " نامیده شد و شهر کُرج ( آستانه ی فعلی ) که مرکز " عراق " بود ، در حمله ی مغول ویران و گمنام گردید و منطقه ی " اراک " بین شهرهای " قم ــ اصفهان ــ بروجرد ــ همدان تقسیم شد. تا سال ۱۲۳۱ه.ق که شهر جدید ( سلطان آباد )  ،اراک ،بنا شد و سپس در سال ۱۳۵۶ شمسی مرکز استان گردید و بار دیگر نام و موقعیت باستانی خود را بدست آورد. به علت این پریشانی و گم شدن ، نامهای باستانی افراد برجسته و دانشمندی که در منطقه ی "اراک " تولد و پرورش یافتند اکثرا" به نام شهرهای مزبور و یا مطلق" عراقی" نامیده شدند. مثل چند نفر از دانشمندان " تفرش " که به نام ( طبرسی ) که معرّب تفرشی است " طبرستانی شناخته شده اند.   
در بعضی از تذکره ها و یا تاریخ رجال نام عده ای از شعرا و یا دانشمندان را گُرجی نوشته اند در صورتی که با شرحی که از وضع زبان و دین گرجستان « سعید نفیسی» نوشته است تصور نمی رود که در گرجستان که زبان آنها « خارتولی » و دین آنها مسیحی است و همچنین خطی دارند که از خط یونانی گرفته شده است  ،شاعر و یا نویسنده ی فارسی زبان تربیت کرده باشد. » 
به عنوان مثال نام شاعر نامدار « فخرالدین ابراهیم عراقی » که زاده ی کمیجان ( اطراف اراک ) است بیانگر این نکته است که نام عراق که همان معرب ِ اراک است بیش از این که می گویند دویست سال قدمت دارد.   
سرای نوذری، اراک. با تشکر از دوست  و همشهری عزیزم آفای محمد رضا باقری برای ارسال تصاویر 

Arak 


مطالب قبلی که در باره ی اراک نوشته بودم :  
 غزلی با لهجه ی اراکی 
شعر نفرین مادر  
ترجمه شعر نفرین مادر  
چند کلامی در باره ی اراک  
دختر ایل بیگی ( شعری با لهجه ی اراکی ) 
موزه ی حمام چهار فصل اراک  
  
این ترانه تقدیم به  همشهری های ماه ِ خودم.  
محبت بین ما کار ِ خدا بود ، از اینجا من خدا را می شناسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

کوچولوی نازم " دانیال " جان به دنیای ما خوش آمدی.
برایت می نویسم تا ثبت شود روزی که بزرگ شدی بخوانی و بدانی که دل ِاین راوی برای دیدنت پر می کشد.    
می نویسم تا شادی  امروزم  را ثبت کنم اما چگونه !؟ مگر کلمات قادرند!؟  
تو آمدی تا مونس تنهایی ها و غریبی ِ پدر و مادرت باشی، فدای تو عزیز دلم ...
چقدر دوست داشتم بودم و در آغوشت می کشیدم ، می بوسیدمت، می بوئیدمت...  
دانیال ،عزیز دلم، کاش می دانستی با آمدنت چه دلهایی  در ایران تپید چه اشکها که از سر شوق ریخته شد و چه بی قراری ها که ... 
دانیال  کوچولو نمی توانم احساسم را برایت بنویسم ... باید در آغوشت بکشم عزیزم .     
 کوچولوی من !در این جا به تو نازنین چه چیزی هدیه کنم آخر!؟ تو اکنون فقط آغوش گرم را احساس می کنی...  
روزی روزگاری خداوند دختری به من هدیه کرد که شد همه ی دنیای من.  آنگونه که اکنون تو برای پدر و مادرت. 
 مجنون وار دوستش دارم و صدای کودکی او را به تو هدیه می کنم. تا به حال این صدا را به کسی هدیه نکرده ام.  
او که مونس تنهایی های من بود و با خواندن هایش مرا به عرش می برد و من لحظه لحظه صدایش را ضبط می کردم و تا به حال نگاه داشته بودم تا آنرا به بچه ی خودش هدیه کنم . دقایقی از آن مال ِتو .  
شاید دو سال دیگر با شنیدن صدای او بخندی... چه می دانم ... باید به دیوانه گی های خاله ات عادت کنی ...اینگونه ام !...
گوش کن این یکی از سروده های دختر خاله ات هست ... بیست و یک سال پیش...  که ما معنی ِ بخشی از آنرا هیچگاه نفهمیدیم! شاید تو بفهمی !    
و اینجا که اصرار دارد باز از سروده های خودش را بخواند! و وقتی اتل متل توتوله را می خواند می میرم از خنده وقتی کودکانه کلمه ای را اشتباه می گوید! و تصور می کند که در جلوی دوربین تلویزیون برنامه اجرا می کند ... کودکانه ...   
و اینجا که برای خواندن سروده های خودش اصرار دارد و برای شعری که من می خواهم می گوید که دهنم خسته شد!   
عزیز دلم دانیال جان شیرینی ِ آمدنت این ترانه است که شاید ۴۰ سال دیگر دوستش داشته باشی!  
چون بوی گل به همره ِ باد صبا خوش آمدی   
 
 دانیال جان آمدنت را تبریک می گویم خصوصا" به پدر و مادرت با یک دنیا آرزوهای خوب.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

نمی دانم انتقاد سازنده بهتر است یا قدردانی؟ انتقاد از کسانی که مسئولیت پذیر نیستند و قدر دانی از کسانی که با شرافت انسانی خود باعث می شوند  به ایرانی بودن خود ببالیم.
این که پشت در اطاق عمل منتظر بمانم را زیاد تجربه کرده ام، به عنوان ِهمراه ِ بیمار هم زیاد پیش آمده در بیمارستانها شب را صبح کنم و صبح را شب ، چه در بیمارستانهای خصوصی و چه دولتی.  البته  که نمی توانم در این باره کلّی قضاوت کنم اما با بیمارستانهای خصوصی و دولتی ای که من سر و کار داشتم  انصافا" پرسنل بیمارستان های دولتی با توجه به حجم کار و ازدحام جمعیت براستی که انجام وظیفه شان، برخوردشان به مراتب انسانی تر و قابل تقدیر تر از آنانی بوده که در بیمارستان های خصوصی من به چشم دیده ام.  
بیمارستان فارابی یا همان  مرکز فوق تخصصی چشم پزشکی ، روزانه صدها مراجع دارد  از همه نقاط ایران و همچنین تعداد زیادی عمل چشم  توسط  چندین چشم پزشک در آن انجام می شود ، فشار کار انصافا" برای پرسنل طاقت فرساست اما اکثرشان چنان خوب از پس وظیفه شان بر می آیند که جای تقدیر دارد.      
از همینجا تشکر و قدر دانی ِ خودم را از پرسنل بیمارستان فارابی و نیز تشکر از جناب دکتر ساسان مقیمی  اعلام می کنم و مخصوصا" جا دارد از جناب دکتر هرمز شمس تشکر ویژه داشته باشم  . البته که او اولاد ـ خلف ِپدرش بوده که توانسته عمری با داشتن علم و انسانیت و آمیخته کردن هر دوی آن خوشنام بماند. پدر ایشان بنیانگذار چشم پزشکی نوین در ایران بوده اند. 
حال که صحبت از بیمارستان شد ابتدا آرزو می کنم هیچکس به دکتر و دوا نیاز پیدا نکند اما واقعیتی ست که غیر قابل انکار است. این لینک می تواند راهنمای خوبی باشد برای دستیابی به مواردی که گاه برای درمان بدان نیازمندیم .    
دوستان بارها از حال ِ خواهر کوچیکه  پرسیده اند و اینکه نوزادش به دنیا آمد یا نه .  ضمن تشکر از دوستان عزیزم  عرض کنم کمی نگران او و  بچه اش هستم بیش از دو هفته هست که از آخرین تاریخ احتمال بدنیا آمدن بچه گذشته اما هنوز بدنیا نیامده. این روزها در بیمارستان است و تحت مراقبت، کاش کنارش بودم . 

******

مطلبی از خانم شکوه میرزادگی خواندم که قابل تامل بود پیشنهاد می کنم بخوانیدش مخصوصا" کسانی که پتی شن امضا می کنند.   
بخشی از این مطلب :     
 سال هاست که من بسياری از «خواست نامه» ها (پتی شن) و اعلاميه هایی را که در زمينه ی حقوق انسان ها بوده اند امضا کرده ام. برايم هم فرقی نداشته که اين «پتی شن» ها را کدام گروه يا حزب سياسی و  چه فرد يا افرادی نوشته و جهت نگاه و توجه شان به سوی مردمان کجای زمين بوده است؛ 
 اما متاسفانه در طول مدت دو سال گذشته، دو مورد برايم پيش آمده، و متنی را امضا کرده ام که با آنچه بعدا منتشر شده متفاوت بوده است. يعنی، در ابتدای کار خواست نامه ای که برای من فرستاده شده بود، و به همان صورت هم منتشر شده و در دسترس ديگران هم بود، مخاطب خاصی نداشت اما پس از انتشاری وسيع تر متوجه شدم که مخاطبی پيدا کرده که اگر می دانستم هرگز آن را امضا نمی کردم. 

در باره ی وبلاگ و فریادهای خاموش این دوست سخن ها دارم بماند در فرصتی دیگر .

  و اما  فرهاد   در خاطراتش که از سفر اخیر داشته چنین نوشته :   
آنچه مرا در فرودگاه بخود جلب کرد حضور هموطنان ایرانیم بود که از ایران آمده بودند و مثل من با ساعاتی توقف عازم کشور دیگری بودند و یا بعد از مسافرت عازم ایران بودند. ابتدا در سالن انتظار روی نیمکتی در جوار چند ایرانی نشستم . صحبت هایشان برایم جالب بود و بسیار مایل بودم با آنها وارد گفتگو شوم اما از آنجا که نمیدانستم وقتی بفهمند من پاسبورت اسرائیلی دارم با چه واکنشی روبرو خواهم شد! 

اعتراف کنم که در مورد یکی از دوستانم بی معرفتی را به حدّ کمال رساندم و آن دوست هم کسی نیست جز شهاب عزیزم ، تمام این ترانه هایی که تقدیم دوستان می کنم را از شهاب دارم ،اوست که این فضا را  برای آپلود در اختیارم گذاشته اما هنوز به خودش ترانه ای اهدا نکرده ام ، هر چند که زیره به کرمان بردن است  با این سایت موسیقی ِ وزینی که دارد اما خب! این دلیل نمی شود که برای او ترانه ای در نظر نگیرم . بسیاری از دوستان هم هدیه شان دیر شده می دانم ! سعی می کنم تلافی کنم . 
  و اما یکی از زیباترین ها را به شهاب هدیه می کنم که می دانم در سایتش این ترانه را ندارد . نوایی که سالها ی سال است گوش می کنم و هر بار برایم دلنشین تر می شود :  
فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مرا مگر چه کرده ام خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

پ.ن نام دکتر ساسان مقیمی را اشتباه سامان نوشته بودم که با تذکر دوستی و با مراجعه به نسخه ی بیمارمان نام را تصحیح کردم . با تشکر از حسن توجه بارباماما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط راوی  |