تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

وبلاگ نداشتم اما یک دنیا حرف برای گفتن داشتم  . هم، دوران انتخابات پارسال و هم زمانی که خبر اعتصاب غذای " گنجی "  خبر اول سایت ها و وبلاگ ها بود . یادم می آید روزهای انتخابات وبلاگ خواندن من به اوج خودش رسیده بود شاید روزی 10 ساعت وبلاگ می خواندم شاید هم بیشتر. دخترم آن روزها ایران نبود و من هم بیشتر اوقاتم را اینگونه می گذراندم . مطالب دیگران را می خواندم و دنیایی حرف داشتم و گاه بصورت کامنت و گاه بصورت ایمیل برای بلاگرهایی که با نوشته هاشان اختلاف نظر داشتم می فرستادم اما باز احساس می کردم حرفم را نزده ام جایی را می خواستم که از آن خودم باشد و بنویسم اما بلد نبودم وبلاگی برای خودم راه بیندازم . روزهای آخر انتخابات ثانیه به ثانیه خبر ها را دنبال می کردم  می توانم بگویم از خود کاندیدا های ریاست جمهوری هم بیشتر پی گیر خبرها بودم! طوری که "کروبی" شب آخر یک ساعتی خوایبد و وقتی بیدار شد دید از قافله ی چاپیدن عقب مانده ... اما من نخوابیده بودم و زودتر  از او با خبر شدم که از بین آنهمه داوطلب ویرانگری، چه کسی انتخاب شد... یادم می آید بعد از اعلام نتیجه چنان سکوت و رخوتی بر وبلاگشهر حکمفرما شده بود که بی سابقه بود. کم کم بلاگر ها شروع کردند و نوشتند. داغ ترین خبر و نگران کننده ترین خبر همان اعتصاب غذای گنجی بود. همان زمان بود که کتاب« فریدون سه پسر داشت» نوشته ی آقای عباس معروفی را پیدا کرده بودم و آنلاین می خواندمش و باز همان زمان بود که نامه ای نوشته شد  و من چقدر به این نامه امید بسته بودم و با خود می گفتم کفشهایم را وَر می کشم و تا آخر راه می روم ، اما باز موش دواندن ها و اختلاف نظرهای جزیی و  شخصی باعث شد که نویسندگان و امضا کنندگان این نامه پی اش را نگیرند . من هم امضا کرده بودم اما وقتی می دیدم امضا ی من فقط یک اسم است و بس احساس می کردم که بدون هیچ هویتی در میان بلاگر ها نشسته ام . 

دیدن عکس تکیده ی گنجی همه را تکان داده بود و مسلما" من هم مستثنی نبودم . کتاب« فریدون سه پسر داشت »هم که داغ دلم را تازه کرده بود. اصلا" انگار همان شخصیت های کتاب کسانی بودند که سالها پیش از نزدیک می شناختمشان  و همچنین انتشاراین نامه  باعث شده بود از این وبلاگ به آن وبلاگ از این سایت به آن سایت بروم ، می توانم بگویم بد جور بیقرار بودم با یک عالمه حرف ناگفته ... دخترم پیشنهاد داد وبلاگ نویسی را آغاز کنم . از پیشنهادش خیلی خوشحال شدم  ولی می ترسیدم شروع کنم ! نمی دانم چرا ؟! اما قبول کردم . دخترم شروع کرد برایم وبلاگی راه اندازی کند و  گفت اسم وبلاگت را انتخاب کن. چقدر سخت بود این مرحله ! چندین اسم پیشنهاد دادم امادخترم گفت هیچکدامشان جالب نیست . گفتم عیب نداره مامان به اسمش چکار داری ؟! خندید و گفت الآن این را می گویی پس فردا که نام وبلاگت شد هویت خودت می گویی کاش نام بهتری انتخاب می کردم ! گفتم پس صبر کن با دوستم مشورت کنم . برایش نوشتم : عباس جان می خواهم یک وبلاگکی بزنم خیلی دوست دارم نامش را شما انتخاب کنید و او با گشاده دستی یلافاصله برایم نوشت « آونگ خاطره های ما ». از همان لحظه ی اول این اسم به دلم نشست و در یک نامه ی تشکر آمیز برایشان نوشتم باور کنید هر اسمی که خودم انتخاب می کردم کلمه ی « خاطره » هم در آن اسم بود اما این چیز دیگری ست! روزهای اول خوشحال بودم که نام وبلاگم توسط یکی از نویسندگان بزرگ و مورد علاقه ام انتخاب شده اما کمی که گذشت فهمیدم « آونگ خاطره های ما » نام یکی از آثار وی می باشد! و چقدر خجالت کشیدم که هنوز این کتاب را نخوانده ام . روزی به آقای معروفی گفتم شما با چه جراتی نام یکی از آثارت را به کسی دادی که نمی دانی چه می خواهد بنویسد؟! و او در پاسخ گفت :

 « این یک هدیه بود به دوست ».

برای همین است که به نام وبلاگم خیلی علاقه دارم و روی آن حساسیت دارم! علاوه بر هویت خودم در این دنیای مجازی ، هدیه ای ست از یک دوست!

دخترم وبلاگ را ساخت و گفت بیا بنویس! نمی دانستم چگونه شروع کنم! اما شروع کردم ... بماند که یک پست در میان خرابکاری می کردم و پست را حذف می کردم ! ناشی بودم و نمی دانستم می شود همان پست را ترمیم کرد.

تحت تاثیر کتاب « فریدون سه پسر داشت » پستی نوشتم و دخترم خندید و گفت مامان از تو گنده تر کسی نبود بره سراغ این کتاب و در باره اش بنویسه ؟! او سر به سرم گذاشته بود اما من کلی ترسیده بودم و بلافاصله برای آقای معروفی نوشتم که دخترم چنین گفته ! عباس جان؟! کار بدی کردم ؟! ترا خدا اگر نباید این کار را می کردم بگو ... و او برایم نوشت به دخترت بگو « این رفیق ما برای دلش کار می کنه چکارش داری ؟ » با خواندن این جمله نفس راحتی کشیدم و  زمانی که آقای معروفی برایم نوشت : چه خوب در باره ی کتاب « فریدون سه پسر داشت »  نوشتی ، داشتم از خوشحالی بال در می آوردم.  مشوق اصلی من برای وبلاگ نویسی آقای معروفی بود و شاید خودشان ندانند روزی از یک جمله ی  ایشان بزرگترین قوّت قلب را گرفتم ، تا به حال هم به خودشان نگفتم که آن روزی که به من گفتند « بنویس و مایوس نشو ، کار نداشته باش اگر یک روز پستی ضعیف می نویسی ، اگر حتی مطلبت خواندنی نبود باز ادامه بده » و این  جمله شد بهترین دلگرمی برای من.

 آقای علیمحمدی در ابتدای کار خیلی به من کمک کرد تا از نظر فنی و کارهای وبلاگی چیز هایی آموختم مثل پینگ کردن وبلاگ و اینجور چیزها .اولین بار ایشان به وبلاگ من لینک دادند هم در  بلاگ رولینگ وبلاگ خودشان و هم در سایت « خبر چین » اولین کامنت را هم  آقای علیمحمدی برایم نوشت. لینکی که ایشان در خبر چین به وبلاگم دادند باعث شد خوانندگان زیادی به وبلاگم بیایند و وفاداری همان خوانندگان روزهای اول شد مایه ی پا گرفتن وبلاگم . جدا" وقتی فکر می کنم می بینم این دو عزیز وبلاگشهر عجب طاقتی داشتند و کارهای من را تحمل می کردند و هیچ نمی گفتند! مثلا" یکی از کارهایم این بود که روزهای اول وبلاگ نویسی ام می رفتم در وبلاگ هاشان و بخش کوتاهی از پست جدیدم را در بخش کامنت وبلاگ هاشان می نوشتم و آنها هم بدون کوچکترین تذکری به من کامنتم را منتشر می کردند! نمی دانستم کار صحیحی نیست تا زمانی که کم کم وبلاگم جا افتاد و برخی از بلاگر ها کامنت های اینچنینی برایم می نوشتند و من احساس می کردم این کار زیبا نیست! و من چندین بار در وبلاگ این دو عزیز چنین کامنت هایی نوشته بودم! هنوز که هنوز است به روی من نیاوردند، خب! بخشش از بزرگان است، ناشی بودم !
ــــــــــــــــــــ

 نیمه شبان تنها ، در دل این صحرا ، گم شده ی خود را می جویم  

این هم فایل تصویری ترانه ی گمشده ی خانم مرضیه  با تشکر از علی عزیز که این آدرس را برایم فرستاد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط راوی 

صحبت از رادیو که می شود نا خودآگاه به گذشته فکر می کنم گذشته ای که نه تنها مانند این سالها با رادیو قهر نبودم بلکه چنان با او انس و الفت داشتم که محال بود روز و شبی بگذرد و  ساعاتی گوش به رادیو نسپرم . تلویزیون  با اینکه  رقیب رادیو بود  و پدیده ای بود که جذابیتش غیر قابل انکار بود اما هیچگاه نتوانست جای رادیو را بگیرد . برنامه های رادیویی زمان پیش از انقلاب  چنان گسترده بود که تمامی اقشار را جذب خود کرده بود . کودک، جوان  سالمند هنرمند هنر دوست عوام با سواد همه و همه..

یادم می آید در ایام کودکی از داستان شب که در ساعت 10 شب پخش می شد همانقدر لذت می بردم که از برنامه های کودکی که صبح ساعت 10  برای ما کودکان پخش می شد.

  رادیو در همه جا حضور داشت اگر تابستان بود رادیو به دیوار حیاط آویخته می شد اگر زمستان بود روی کرسی یا گوشه ی طاقچه ی اطاق همدمی بود، مونسی بود برای همه ی اعضای خانواده . این که چگونه رادیو توانسته بود خودش را در دل مردم جای دهد بر می گشت به عشقی که در کار گردانندگان رادیو موج میزد از دل بر می خاست و بر دل می نشست و علاوه بر این برای ساخت هر برنامه از کسانی در این کار استفاده می کردند که اهل آن کار بودند خواه برنامه ریز و خواه مجری و دیگر افراد . هر کسی به جای خود نشسته بود و تخصص آن کار را داشت.

چندی پیش از طریق کامنتی که مهدی عزیز  برایم نوشت از خلق یک رادیو مطلع شدم هنوز در سیبستان خبرش منتشر نشده بود و تصمیم داشتم پستی در این باره بنویسم و شروع این کار فرهنگی را به بانیان آن تبریک بگویم اما چنان شد که دیدید ... روزها گذشت چه سخت هم گذشت نه حرفم می آمد و نه نوشتنم هنوز هم دل نگرانی هایی دارم و داریم اما نباید آغاز یک کار فرهنگی را نادیده بگیریم و به دلیل مسائلی که می گذرد از این کار فرهنگی سخنی نگوییم .

من به سهم خودم از زحمات دست اندرکاران این رادیو تشکر می کنم و خسته نباشید می گویم گر چه گویا قرار است مخاطبین این رادیو جوانان باشند اما چه اشکالی دارد ؟! اینجا هم خودمان را قاطی می کنیم!

 آقای جامی نوشته اند که از پیشنهادات سازنده استقبال می کنند و خوب است که هر کدام از ما اگر مطلبی به نظرمان می رسد که می تواند در درخشیدن بیشتر این رادیو تاثیر گذار باشد را عنوان کنیم اما خب این مستلزم آن است که روزها بگذرد برنامه ها را بشنویم آن زمان به طرح موضوع بپردازیم اما!

اما با اینکه گفته شده مخاطبین این رادیو جوانان ساکن در ایران هستند عده ی قلیلی می توانند از این رادیو استفاده کنند چرا که سرعت پایین اینترنت خود مانعی ست برای استفاده از این  رادیوی نو پا. یک نکته را هم عرض کنم بدون هیچگونه نظر خاصی، دوستانه عرض می کنم که این جمله ی« برای جوانان »سالهاست که در ایران نیروی دافعه ایجاد می کند چون جوان ایرانی با این جمله فریب داده شده به روش های مختلف . اگر من پیش از اعلام می دانستم که قرار است چنین شعاری برای این رادیو داده شود جسارت می کردم و صمیمانه از دست اندرکاران می خواستم این کار را نکنند. باور کنید، اصلا" نظر سنجی کنید تا ببینید  از دید جوان ایرانی این جمله چقدر دافع شده به جای اینکه جذاب باشد!  اما امیدوارم این رادیو تلافی کند و اعتماد جوانان را به خود جلب کند .علاوه بر این  نکته که عرض شد افرادی از نسل من هم کمی با احتیاط وارد این حریم خواهیم شد چرا که جوان نیستیم!

اکنون که این پست را آماده می کنم خبر رسید که:

« امروز بلاگ-سايت زمانه را هم رونمايی کرديم. فقط 11 دقيقه پيش.»

این هم وبلاگ زمانه ( این کار خیلی زیباست ! همین الآن متوجه وجود این وبلاگ شدم )

 به به این هم کافه زمانه ، همینطور که پست را می نویسم و به رادیو زمانه سرک می کشم متوجه می شوم که فقط یک رادیو نیست ! مبارک باشد :)

گفتگوی خودمونی

امیدوارم روز به روز شاهد درخشیدن بیشتر این رادیو باشیم و چنان کند که رادیو ی قدیم با مخاطبینش! فرق است می دانم! تفاوت آن روزگار با این زمانه ، تفاوت رادیوی ملی یک کشور با رادیویی چون رادیو زمانه اما قرنها هم که بگذرد هر رسانه ای باید برای موفقیت خود  کسانی را بکار گیرد که با عشق برنامه می سازند با عشق با مخاطبین حرف می زنند با عشق پلی می سازند بین خود و دیگران.

قرار است موسیقی های جوان پسند در این رادیو پخش شود که این خود به جای خود نیکوست، مخصوصا" موسیقی های به اصطلاح زیر زمینی که اکثریت این هنرمندان کارشان را با عشق انجام می دهند و بسیار هم مورد توجه نسل جوان قرار گرفته اما خب! من راوی هستم و از نسل پیشین و به رسم خودم ترانه ای به عنوان خیر مقدم به رادیو زمانه اهدا می کنم از رادیوی نسل خودم ! باشد که پیوندی باشد میان نسل من و نسل جوان در این رادیو . یکی از خاطره انگیز ترین های رادیوی قدیم .

بت : پروین

* گردانندگان محترم " رادیو زمانه " از راه  دور دستتان را به گرمی می فشارم و برایتان آرزوی موفقیت دارم و چنانچه از آرشیو موسیقی ام هرآ نچه که نیاز باشد در خدمت هستم ، پیروز باشید *
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط راوی 

طبق آخرين گزارشات دريافتي از خانواده احمد باطبي روز پنجشنه 12 مرداد ساعت 10 صبح بازجوي احمد باطبي با پدر وي تماس گرفته و بعد از تهديد كردن گوشي را به خود احمد باطبي داده تا به پدرش صحبت كند
بازجوي احمد باطبي در ادامه گفته است كه احمد باطبي هم اكنون در حال گذراندن بازداشت خود هست كه اگر پرونده جديد براي وي تشكيل نشود وي بايد نه سال حبس خود را در زندان اوين بگذارند
همچنين وي افزوده است كه خانواده باطبي مي توانند وي را ملاقات كنند ولي همسر احمد باطبي به دليل اطلاع رساني و مصاحبه در مورد همسرش نمي تواند با وي ملاقات كند
پدر احمد باطبي گفته است كه صداي پسرش خيلي ضعيف و بي حال بوده ، اين در حاليست كه زندانيان ديگر وي را ديروز در بهداري زندان ديده بودند
هم اكنون احمد باطبي كه اعتصاب غذاي نامحدود كرده است هفتمين روز اعتصاب غذاي خود را مي گذارند وي اعلام كرده است كه به هيچ وجه اعتصاب غذاي خود را نخواهد شكست حتي اگر از بين برود
براي پيوستن به كمپين اسم خودتان يا اسم سايت و وبلاگتان را ازبخش كامنت يا ايميل براي ما ارسال كنيد
صبح امروز جمعه (4 اوت) دهها نفر از فعالان دانشجویی که قصد داشتند در مراسم یادبود  اکبر محمدی شرکت کنند، بازداشت شدند.ادوار نیوز شمار بازداشت شمار بازداشت شدگان را بیش از بیست تن گزارش داده و نوشت: بیش از 20 نفر از اعضای دفتر تحکیم وحدت و سازمان دانش آموختگان که راهی مراسم بزرگداشت اکبر محمدی بودند، در پاسگاهی در 30 کیلومتری جاده آمل بازداشت شدند. مراسم بزرگداشت اکبر محمدی صبح امروز (جمعه 4 اوت) بر مزار او در روستای کنگه میان در جاده آمل به بابل برگزار شد. ادوار نیوز  در گزارشی دیگر خبر داد  اعضاي سازمان دانش آموختگان ايران ،‌ دفتر تحكيم و جبهه متحد دانشجويي كه در جريان سفر به آمل براي شركت در مراسم اكبرمحمدي دانشجوي درگذشته در زندان اوين ، در پاسگاه گزنك بازداشت شده بودند ، آزاد شدند .  
 
  ادوار نیوز :  در اين مراسم پدر اكبر محمدي در حالي كه به شدت متاثر بود و اشك مي ريخت با در آغوش گرفتن منوچهر محمدي كه لباس هاي اكبر محمدي را نيز بر تن داشت به حاضران گفت : از امروز براي من منوچهر هم اكبر است هم منوچهر و من از امروز اكبر را در سيماي منوچهر مي بينم . وي در همين حال گفت : نگذاريد خون اكبر بي نتيجه بماند و راه او را ادامه دهيد .
 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط راوی 

این خبر هم اکنون به دستم رسید ترجیح دادم ابتدای همین پست دیروز به اطلاع برسانم :

از کليه ايرانيان آزاده تقاضا داريم براي بزرگداشت اکبر محمدي روز جمعه خود را به منزل اکبر محمدي برسانيد و ياد او را گرامي بداريد آدرس : آمل ، شهرک مرواريد خ امام رضا کوچه رحيمي پلاک 27

**برای اعتراض به دستگیری احمد باطبی این پتیشن را امضا کنید**

http://www.petitiononline.com/batebi/

 اخبار مربوط به وضعیت احمد باطبی در این وبلاگ
و همچنین در این وبلاگ

سرزمین آفتاب : دوستان لوگوی زیر رو سریعا" درست کردم و لینک دادم به مطلبی انگلیسی در مورد درگذشت اکبر محمدی. اگر میل دارید از لوگو استفاده کنید

 

 

متن كامل سخنان همسر احمد باطبي در گردهمايي روز چهارشنبه در سازمان ادوار/ تا آخرين قطره خون از احمد دفاع مي كنم
 


به یاد اکبر .............................به داد احمد

مدت ۷ سال است که در اسارت هستم و انواع فشارهاي جسمي و روحي را طي اين مدت تحمل کرده ام. به دليل قرار گرفتن زير انواع شکنجه هاي قرون وسطايي در طي بازجويي هاي اوليه به انواع بيماريها از جمله ديسک کمر مبتلا شده ام که در نتيجه شدت گرفتن ديسک کمرُ مسئولين امنيتي از ترس اينکه اين بيماري منجر به فلج يا مرگ اينجانب گردد و رسوايي آن برفضاحت هاي پيشين آنها اضافه گردد و به خاطر آنکه مسئوليت آنچه بر سر من آورده اند گريبانگيرشان نشود، زيرعنوان [ مرخصي نامحدود] مرا از زندان بيرون فرستادند.

در دوران مرخصي استعلاجي براي معالجه بيماري ام به متخصصين مراجعه کردم اما اعلام کردند به علت تخليه مايع نخاعي انجام اين عمل در داخل کشور مقدور نيست و به ناچار کژدار و مريز اين مدت را با مصرف دارو سپري کردم.
آقايان وقتي متوجه شدند هنوز زنده هستم در تاريخ 19 تيرماه 1385 مجددا مرا به زندان بازگرداندند. ظرف يک ماه گذشته که به زندان بازگشته ام، مراجعات مکررم به بهداري زندان براي ادامه مداوا بي نتيجه مانده و هر بار با جواب سر بالا و پرخاش و توهين روبرو شده ام.

از اين رو اکنون که مسئولين مرگ با ذلت را براي من تدارک ديده اند،ُ تصميم دارم زير بار ظلم و ذلت نروم و اگر قرار است در شرايط اسارت بميرم، نوع مرگ خود و شرايط آن را خود تعيين کنم. از اين رو اعلام ميدارم در صورتي که مسئولين مربوطه به خواست قانوني ام پاسخ ندهند، براي آزادي خود جهت مداوا و همچنين در اعتراض به نقض سيستماتيک حقوق بشر در حکومت جمهوري اسلامي و نيز براي آزادي کليه زندانيان سياسي از تاريخ اول مرداد 1385 به صورت نامحدود دست به اعتصاب غذا خواهم زد.

واضح است در صورت بروز هرگونه اتفاقي براي اينجانب مسئوليت مستقيم آن با سران حاکميت است و آنان مي بايست پاسخگو باشند.

اکبر محمدي- دانشجوي زنداني - متهم رديف اول کوي دانشگاه تهران"

این نامه اکبر محمدی دانشجوی مبارز کوی دانشگاه  که به جرم ابراز عقیده  پس از هفت سال اسارت و دربند بودن قبل از شروع اعتصاب غذای خود به رشته تحریر در آورده است.  او به این وعده خود جامه عمل پوشاند تا راه  را برای دیگر همسنگران خود هموار سازد و بدین ترتیب اکبر محمدی تبدیل به یک اسطوره ملی گردید .

با مروری بر نامه این عزیز از دست رفته به یاد کلام حسین ابن علی افتادم که "مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است" و ملت ما سالهای متمادی است که به خاطر این جمله و عمل به آن از او بعنوان اسطورای مذهبی یاد می کنند وسیاووش گونه مراسم عزاداری پر شکوهی هر ساله برای او برگذار مینمایند.

  به قول شاملو :

        

              ما بی چرا زندگانیم

                                       آنان به چرا مرگ خود آگاهند ...

 

به گفته شاهدان عینی  اکبرمحمدی  شنبه شب " درست یک شب قبل از وقوع حادثه" دچار حمله قلبی شده و پزشک کشیک  درمانگاه  نیز آنرا تایید نموده بود . شگفت آنکه  پزشک فقط در صورت شک به حمله قلبی میبایست فورا بیمار را تحت شرایطی خاص به بخش مراقبتهای ویزه  قلبی ( سی سی یو ) منتقل نماید تا زیر نظر پزشک متخصص به وضعیت وی آنهم با تدابیر شدید پزشکی رسیدگی نمایند  .

 

 می خواهم قسمتی از قسمنامه پزشکان که در هنگام اخذ مدرک  پزشکی  به آن سوگند میخورند را در اینجا بیاورم تا همه بدانند در سر زمینی زندگی می کنند که مزد گورکن از جان انسانها پر بها تر است :

 

"از ذات مقدس احدیت استمداد می جویم تا در انجام این وظیفه حساس (حرفه پزشکی) لحظه ای کوتاهی ننمایم و در معالجه و راهنمایی بیماران آنطور که شایسته حرفه مقدس پزشکیست و مقام مهم انسانیت است سعی و تلاش نمایم ....  و  از آلودن آن به اغراض ناچیز و ناپایدار مادی اجتناب نمایم"

  بیمارستان و مراکز پزشکی حتی در شرایط جنگی هم جزو مناطق امن محسوب می شوند که در آنها حفظ جان و سلامت بیماران در اولویت نخست قرار دارد و این موضوع که بیمارستان ها نباید تحت فشارهای سیاسی، امنیتی و نظامی قرار بگیرند و کسی حق ندارد پزشکان را در اخذ تصمیمات حرفه ایشان برای نجان جان یک انسان تحت فشار و محدودیت قرار دهد در سراسر جهان امری پذیرفته شده است و شوربختانه در سرزمین ما نه تنها  قضاوت از استقلال تهی گشته بلکه شرافت پزشکی نیز آرام آرام رنگ میبازد  .

 

اکبر محمدی به دلیل تحمل شکنجه های طاقت فرسا و ماهها انفرادی به انواع بیماریها  از جمله دیسک کمر. آسم  و.... مبتلا شده بود  بطوری که سه بار تحت  عمل جراحی  قرار گرفت و شرایط او به گونه ای بود که دو سال پیش پزشکان  زندان اعلام کرده بودند وی تحمل زندان را ندارد و باید در خارج از زندان مورد مداوا قرار گیرد .

  واین  تعبیر خواب دولت مهرورز بود که بازگشت این عزیزان را به زندان رقم زد  تا پروزه حذف فیزیکی مخالفان حکومت پس از مدتی دوباره کلید بخورد.

احمد باطبی نیز همچون اکبر محمدی یک سالی است که در خارج از زندان به مداوا مشغول بود که متاسفانه پنج  روز پیش به منزل وی هجوم آوردند و او را در حالی با خود به مکانی نامعلوم بردند که هنوز از درد دیسک کمر و ناراحتی معده رنج فراوان میبرد .

به وضوح از شروعی مشابه می توان دریافت که دستگیری این دو مبارز بزرگ پروزه های از پیش طراحی شده بوده. هر دوی این عزیزان پس از دستگیری دست به اعتصاب غذا زده اند چون چیزی جز جانشان نداشتند که در طبق اخلاص بگذارند

با کمال تاسف روح بلند       اکبر محمدی از میان ما پر کشید گر چه یاد و خاطره این بزرگمرد تا ابد همچون دماوند ایستاده و استوار بر جای جای این سرزمین  نقش خواهد بست و این ضحاک و ضحاکیانند که بوی تعفنشان از زباله دانهای تاریخ بیرون خواهد زد .

اکنون وظیفه ماست که با حرکتهای خود و یاری طلبیدن از مجامع بین المللی و ایستادن در مقابل کسانی که قدرت پوشالیشان چنان چشم آنها را  کور کرده که برای رسیدن به اهداف خود از جان جوانان شریف این مرز و بوم نیز دریغ نمی دارند جلوی ادامه پروزه حذف فیزیکی دیگر زندانیان در بند همچون احمد باطبی . مهندس طبرزدی . اسانلو . مهندس موسوی و صدها عزیز در بندمان را بگیریم .      

در پایان خاطر نشان می کنم که امروز پنجمین روز اعتصاب غذای احمد باطبی است.

 

به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی وبه امید رهایی میهن عزیزمان ایران

 

 

دکتر حسام فیروزی     drfirozi@yahoo.com

 11/5/1385

 

  

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط راوی 

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست

ور نه از دودت جهانی را بسوزانم چو شمع

پیام زندانیان سیاسی به مناسبت در گذشت " اکبر محمدی "


عکس اکبر محمدی از سایت کسوف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط راوی 

ابتدا این چند لینک را ببینید تا بعد برم منبر :))

تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ، ای به فدای چشم تو! این چه نگاه کردن است؟!

ترمه و اطلس بیارید تا بپوشونم تنش!، سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنش! آقا شب پنج شنبه تا نیمه شب پای کنسرت " دولتمند  خالف " بود! آی خدا ، آی خــــــــــــــــــــــــدا !آی...

 میان ماه من تا ماه گردون ! تفاوت از زمین تا آسمان است!

از دست کی چنین عصبانی شده ؟

چند عکس جالب هم اینجاست!

از دوستان و آشنایانی که در مراسم ختم و شب هفت اینجانب شرکت کردند و با نامه و تلگراف و پیغام روح این پریشان احوال را شاد کردند کمال تشکر را دارم انشاالله در عروسی هایتان تلافی کنم :)) جایی نرفته بودم ، چرا نگران بودید؟ «بی خبری خوش خبری » همینجا بودم چرا نمی نوشتم اش بماند... زیاد مهم نبود...

چندی قبل نوشته بودم که از قمار بازی به وبلاگ خواندن هدایت شدم آنهم توسط دخترم ، چه دختر خوبی دارم! مامانش را خوب تربیت کرد الحق :)) وقتی نوشتم قمار بازی می کردم تعدادی از دوستان مشتاق بودند ببینند چگونه؟! الآن برایتان می گویم :

ابتدای آشنایی من با اینترنت با چت کردن شروع شد و یاهو مسنجر که دیگر سالهاست حوصله اش را ندارم حتی با خواهرم ترجیح می دهم تلفنی صحبت کنم تا چت اما خب گاهی گیرم می آورد و چت می کنیم . همان زمان که  گفته بودم برایتان چت کردن شده بود خوراک هر روز من (یک بار هم دسته گل آب دادم ). یکی از دوستان چتی من پسری بود ۲۴/۲۵ ساله که خیلی هم ماه بود و هم خوش مشرب ، روزی به من گفت تخته بازی بلدی ؟ گفتم دِهه! من خدای تخته نردم، اینو باش! گفت پس بزن بریم بازی و یک لینک برایم فرستاد . من روی لینک کلیک کردم و تا صفحه لود بشه برایم توضیح داد در این بخش از یاهو  چند جور بازی های آنلاین هست من و تو هم برویم تخته بزنیم . من که گیج شده بودم و نمی دانستم او در باره ی چه چیزی حرف می زند صبر کردم تا دعوت او آمد کلیک کردم یک صفحه باز شد که همان تخته نرد خودمان بود ، او هم مرحله به مرحله برایم توضیح داد و بازی کردیم ، دست اول من باختم و انداختم گردن ناشی بودنم ، دست دوم را هم باختم ... دردسرتان ندهم خدای تخته نرد که من باشم  هی می باخت و هی از رو نمی رفت! من که تازه گرم شده بودم و دوست داشتم چند دست  دیگر بازی کنم ، این دوست چتی ما وقت اداری اش تمام شد و می خواست برود ( چنین است وضع در ادارات ، به جای کار کردن بازی! ) او رفت اما راهنمایی ام کرد که تو می توانی در این " روم " با دیگران بازی کنی . شروع کردم به بازی کردن و یا باختم و یا بردم تا دیدم دخترم از راه آمد و من هنوز ناهار درست نکردم !آمد بالای سرم گفت این چیه مامان ! گفتم اگر بدونی چه حالی می ده تخته بازی آنلاین! گفت: بارک الله ! پیشرفت کردی :)) ناهار چی داریم ؟ گفتم الآن نیمرو درست می کنم چند وقتی هست که نیمرو نخوردیم ...

سرتان را در نیاورم چنان به این بازی معتاد شده بودم که یا ناهار نداشتیم و یا اگر هم داشتیم نیمه سوخته بود . بد لاکرداری بود، چنان معتاد این بازی شده بودم که دیگر اواخر بازی برایم نه تنها هیچ لذتی نداشت بلکه با عذاب وجدان و دلخوری از خودم می نشستم و بازی می کردم میلیون ها تومان هم بردم و باختم خوشبختانه برد و باخت مجازی بود. اما باور کنید با همه جور آدمی از همه جای دنیا بازی کردم دو گروه بودند که اذیت می کردند و تقلب می کردند ، یکی ایرانی ها بودند و دیگری  ترک های ترکیه  اعصاب برای آدم نمی گذاشتند و از همه ی اینها که با من همبازی شدند یونانی ها از همه آدم تر بودند ، بی تقلب و بی اذیت بازی شان را می کردند و می رفتند ، یک دیکشنری هم اینجا داشتم حرفها شان را ترجمه می کردم و با  Yes /No جوابشان را می دادم :))

چند ماه بدین شکل بازی کردم  وقت و فرصت ها را در این قمار باختم تا اینکه با پدیده ای به نام وبلاگ آشنا شدم ...

********

تعداد بسیاری از دوستان هنوز هدیه شان را از من نگرفته اند ، شاید ۴۰/۵۰ نفری خودم در نظر دارم و تعدادی از عزیزان هم ترانه درخواست کردند  امابا اجازه ترانه ی امشب را به فرهاد عزیز هدیه می کنم ،او که الآن در شرایط جنگی به سر می برد با این حال برایم نامه می نویسد که : راوی؟ تو خوبی ؟ نگرانت هستم کجایی ؟ ...آدم می ماند با این نامه چه پاسخی به او بدهد ، او که دغدغه اش ایران است ، جوانان ایران است ، شهرش اراک را با چشم خیس یادمی کند ، آنوقت در وبلاگش رگبار فحش است که برایش می فرستند ! چرا؟! چون در اسرائیل زندگی می کند! فرهاد که بارها شاهد بوده به خاطر اینکه نامی از او می برم به من می گویند تو جاسوس اسرائیل هستی مرتب از من می خواهد که از او چیزی ننویسم  و برای خودم دردسر درست نکنم و من با خودم فکر می کنم  چقدر " خلخالی " داریم ! با این اوضاع و احوال روزی خواهد آمد که پشت سر هم بگوییم " نور به قبرت بباره خلخالی !

جنگ جنگ است و نفس منفورش را با نام خودش به همراه دارد ، انسان انسان است ، چه عرب چه اسرائیلی ،چه کودک و چه بزرگسال ، چرا باید نفس کسی که می گوید شهروندان ما هم کشته شدند را در سینه حبس کنیم؟! ... نور به قبرت بباره خلخالی ...
فرهاد جان امیدوارم که این روزهای سخت هر چه زودتر سپری شود و این آتش خانمان سوز بخوابد ، امیدوارم بزودی به بزرگترین آرزویت برسی که همان دیدن وطن خودت هست ، به روزی فکر کن که به ایران آمده ای ، به اراک ، تو و همسر نازنینت را در خیابان های اراک می چرخانم و می گویم این خیابان محسنی ست ، زادگاه تو! ببین چقدر عوض شده . فرهاد عزیز امید داشته باش ، زیاد طول نمی کشد ، اگر آمدید که می آیید با این ترانه به استقبالتان می آیم ، ز سفر آمدی چشم دل من روشن  هر وقت آمدید  " نازنین پروانه "را هم با خودت بیاور .

********

ببینید و بشنوید و بخوانید و امضا کنید :

سخنرانی اکبر گنجی در شهر کلن آلمان

آقایان این اثر با ارزش هخامنشی را چه کرده اید؟!

 آقای شکراللهی چه کار زیبایی را به اتمام رساندند البته با کمک دوستان

محيط‌بانان را دريابيم ( امضا )

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط راوی