تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

روزی که مهدی جامی نوشت «لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد » چنان کلماتش مرا تحت تاثیر قرار داده بود که گویی وی در همین چند قدمی ما خانه دارد و بعد از سالها همسایه بودن او دارد می رود و من از رفتنش دلتنگم ، یاد خداحافظی با کسانی افتادم که همیشه  با هم بودیم و روزی مجبور به ترک هم ، یا آنان رفتند و یا ما . مهدی عزیز ،انگلستان بود و به هلند رفت ، برای من که در ایران هستم چه فرقی می کرد؟ تنها حسّی بود که در نوشته اش مرا اینچنین دلتنگ کرده بود !

و حالا که مهدی عزیز و شهزاده اش در هلند مستقر شدند  به رسم  خودم که در پستی بنا به مناسبتی و یا بهانه ای ترانه ای به دوستان هدیه می کنم که معمولا" ترانه هایی ست که در اینترنت پیدا نمی شود و علاقمندان دسترسی به این آهنگ ها ندارند، ترانه ای از  استاد دولتمند به مهدی جامی عزیز و نازنین شهزاده اش هدیه می کنم ، می دانم که زیره به کرمان می برم اما این ترانه را بیش از همه ی کارهای زیبای استاد دوست دارم  و چه بهانه ای بهتر از این که با این ترانه به مهدی عزیز بگویم : منزل نو مبارک.


به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرق ، گذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته

 در بین ترانه های استاد دولتمند به واقع نمی توانم بهترین را انتخاب کنم ، همه دلنشین همه زیبا و از بسیاری ترانه هایش خاطره ای دارم به یاد ماندنی  اما  از ترانه ی " آهسته آهسته " خاطره ای دارم  که تا عمر دارم همراه است  چند ماه پیش، خاطره ام را  نوشته بودم . 
دیدار دوباره ی این استاد بزرگ را مدیون مهدی عزیز هستم ،همان دیداری که با  استاد دولتمند در جشنواره ی موسیقی سال گذشته داشتم ، عکسهایش را دیده بودید.

هر بار که با استاد تلفنی صحبت می کنم از مهدی می گوید با لهجه ی شیرین تاجیکی :

« میهدی بیسیار پیسر خوبی است ، اینسان است بیسیار هم دانیشمند است، شهزاده خانم هم خانمی ست بیسیار قبیل ایحتیرام ». حال و سراغ مهدی عزیز را از من می پرسد ، هر بار ! هر بار!

وقتی از  استاد اجازه گرفتم برای این آهنگ که در وبلاگ بگذارم با سخاوت تمام چنین گفت: تو از من ایجازه نگیر ،هرگیز هرگیز!

قرار بود استاد اردیبهشت به ایران بیایند و یک ماه بمانند اما به  دلایلی این سفر به تعویق افتاد.

پ.ن . شعر زیبای این ترانه را در همان پست  سفر به دنیای موسیقی تاجیکستان ( دولتمند خالف )  می توانید مشاهده کنید .

*دوستانی که از من ایمیل دریافت می کنند احتمالا" گاه با چند ایمیل روبرو می شوند شبیه هم ، این به دلیل خرابی سیستم و کندی نت هست ، عذر خواهی می کنم . در ضمن من ایمیل حاوی فایل برای هر کسی بفرستم حتما" خبر می کنم . ایمیل با فایل بدون نوشته از من را باز نکنید لطفا"  متشکرم *

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط راوی 

روزی یکی از هنرمندان کشورمان برایم نامه ای پر مهر نوشت و گفت بعد از سالیان سال که دنبال ترانه ای از "روانبخش" بودم آنرا در وبلاگ تو شنیدم ، برایم نوشت که همسرم وبلاگت را پیدا کرده بود ، نوای زیبای  " روانبخش " شد باعث پیوند من و " آرتا داوری " و همسر نازنینش ، از آن روز به بعد روانبخش که گوش می کنم یاد " آرتا ی عزیز " می افتم و  " آرتا " هم یاد من ! چقدر دوست دارم این پیوند ها را !

Arta Davari

نقاشی های آرتا 

************

با برخی از خوانندگان وبلاگم فقط در حد نامه با هم تماس داریم ، نه وبلاگ می نویسند و نه اهل کامنت گذاشتن هستند مگر گاه گاهی . نوشته های تعدادی از این عزیزانم بسیار زیباست و به دل می نشیند ، یکی از این عزیزانم " فرزانه " هست از کانادا که بارها از او خواسته ام شروع کند امیدوارم چنین شود. یکی از این دوستان دیگرم  به تازگی شروع به نوشتن کرده . امروز ظهر خیلی اتفاقی وبلاگش را دیدم و  دربلاگ نیوز معرفی اش کردم ، حالا که آمدم در وبلاگم معرفی اش کنم می بینم باز من را شرمنده کرده و برای من نوشته ، چه زیبا می نویسد این " نازنین روشینا " . یک بار چند ماه پبش به او گفتم با این نامه هایی که برایم می نویسی حساب نمی کنی که من چقدر خجالت می کشم و نمی توانم پاسخی در خور تو بنویسم ! جوابی برایم نوشت بسی زیباتر از نامه های قبلی اش!

او زنی ست به خونگرمی همه ی هم دیاران خود ، اهل جنوب است ، مهربان است و فهیم ، با سواد و فروتن ...

مدت هاست که  آهنگی را برای " روشینا " در نظر گرفتم تا تقدیمش کنم ، چه خوب که حالا وبلاگ دارد . آهنگی ست که نه نام خواننده ی  آنرا می دانم و نه درست شعرش را می فهمم اما به خود روشینا گفته بودم که مدتی ست که این ترانه را که گوش می کنم یاد تو می افتم ! چرایش را شاید خودش روزی بگوید . ترانه کیفیت چندانی ندارد ،حدود بیست و چند سال پیش از رادیو عراق ضبط اش کردم . کیفیت صدا ندارد اما من دوستش دارم!

هر دردی هر بلایی وای بلا گردونُم

اما در بین چند هزار نفری که  توسط سرچ به وبلاگم  آمدند " مانی عزیز "  هم خوب جور خودش را  توی دلم جا کرد . بعضی محبت ها و معرفت ها چنین می کنند دیگر!

« نام میادین،پارک‌ها،خیابان‌ها و بزرگراه‌ها؛ قبل و بعد از انقلاب »

چند ماه قبل لینکی در وبلاگ داده بودم در باره ی فریدون فرخزاد ، چون گرداننده ی این وبلاگ مطالب را اضافه می کند بد ندیدم که باز معرفی کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط راوی 

 

در برابر گلوله قرار مي‌گيرم ؛ پس هستم!

اين دل‌نوشته را تقديم مي‌كنم به روح تابان شهيد يحيي شاه كوه محلي و همه‌ي شهيدان عاشق طبيعت مظلوم وطن؛ شيرمردان و زناني كه حضورشان در اين دنيا، دستاويزي است براي ما كه بتوانيم نام خود را چون آنان، «انسان» بناميم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 4:51 قبل از ظهر  توسط راوی 

گاه برای کمک در انجام کارهای سخت خانه ، کارهایی که اصولا" کار مردانه ست از  آقایی به نام آقای طالبی کمک می گیرم . آقای طالبی کارگری ست زحمتکش و در عین حال بسیار خوش اخلاق . خانه ی آقای طالبی در اطراف شهریار است و هر موقع با وی کار دارم به ایشان زنگ می زنم در اولین فرصت خودش را می رساند . امروز هم به ایشان زنگ زدم که فردا به منزل ما بیاید . بخوانید مکالمه ی امروز من و آقای طالبی را :
من : الو ؟ آقای طالبی؟
آقای طالبی : بله بفرمایید سلام راوی خانم

من : سلام حال شما خوبه ؟ خانواده خوب هستن ؟

 آقای طالبی :به مرحمت شما ، امر بفرمایید راوی خانم
من: آقای طالبی فردا می تونید یه سر اینجا بزنید ؟
آقای طالبی : بله که می تونم ساعت چند بیام؟
من: نزدیکی های ظهر ، راستی اگر زحمتی نیست چند کیلو طالبی از شهریار برام بذار ترک موتورت بیار

آقای طالبی: کدومشونو؟
من : ! چی کدومشونو ؟!

آقای طالبی : دخترم پریسا ۳۵ کیلوئه پسرم فرشید ۵۰  کیلو

 به من امشب ای ساقی بده می دریا دریا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط راوی 

 ابتدا از کلیه ی خوانندگان وبلاگم عذر خواهی می کنم ،نباید عنوان پست قبلی ام را به چند نفر اختصاص می دادم ! و چرا جمع بستم و گفتم « تا زمانی که شما تصمیم  بگیرید حکومتی ایده آل برای ایران در نظر بگیرید ما هم اینجا نعش جمع می کنیم !» نباید اینکار را می کردم !

از دیشب تا کنون هیچ یک از دوستان از من سوال نکردند که چرا جمع می بندی ، خودم پی به اشتباهم بردم !  معذرت می خواهم .

حالا چند کلام ، (که البته چند کلام بنده می شود چند صفحه !) توضیح دهم که چرا به این حرکت گنجی می گویم آری ! البته آری گفتنم طبیعی ست همانگونه که بسیاری دیگر نیز چنین گفتند و دلایلش هم بر همه معلوم است ، اما این که چرا ما بی قید و شرط می گوییم آری و برخی از دوستان به شکل دیگری حمایت شان را اعلام کردند  و یا نکردند .

اگر دقت کنید اکثر کسانی که با تردید به این قضیه می نگرند هموطنانی هستند که در خارج از کشور زندگی می کنند و مسلما" چون در شرایطی غیر از شرایط ما از نظر حکومتی و دمکراسی حاکم بر جامعه زندگی کردند دوست دارند یک حکومت ایده آل در ایران جایگزین کنند .


اگر همه ی نوشته هایم را  زیر و رو کنید  خواهید دید که هیچگاه به خودم اجازه نداده ام بگویم( مثلا" )« من به ایرانیان خارج از کشور حق می دهم که در باره ی سرنوشت ایران تصمیم گیری کند » به جایگاه خودم می نگرم و حد و اندازه ی خودم را می دانم که من! کسی نیست که حق را به دیگری بدهد! اگر اینک بگویم «من حق می دهم » قطعا" اگر روزی بر فرض محال قدرتی بدست بیاورم خواهم گفت « من حق نمی دهم »!

بارها گفته ام که ایرانیان خارج از کشور به شکلی در رنجند و ایرانیان ساکن در ایران هم که معلوم الحالند! اما از شما تقاضا می کنم این چند جمله ای که عرض می کنم را در ذهن خود مرور کنید شاید دلیل اینکه چرا بدون هیچ تاملی می گویم آری  را بیابید ، ( اینجا روی سخنم با دوستان خارج از کشور است که بیشترین خوانندگان من جزو همین گروهند و بسیاری از دوستان نزدیکم هم ، دوستانی که مطمئنم تا عمر دارم از دوستی کردن با آنان پشیمان نخواهم شد، این را مطمئنم )

روزی روزگاری شما ترک وطن کردید و اکثریت شما هم به اجبار به این هجرت تن دادید ، برای برخی از شما شرایطی بوجود آمده بوده که راهی جز رفتن نداشتید ، یکی جانش در خطر بوده ، یکی اگر می مانده باید تا رژیم پا برجاست کنج زندان بسر می برد و تعدادی هم شرایط اینجا را برای زندگی و رشد کردن نا مساعد دیده و حاضر نشده با این شرایط زندگی کنند.
این سوی قضیه یعنی ما که مانده ایم ، شرایط یکسان با شما داشته ایم اما مانده ایم ، حال یا ترجیح دادیم بمانیم  و در کنار دیگر هموطنان مان باشیم ،یا شرایط خارج شدن را نداشته ایم یا راهش را بلد نبودیم یا پولش را نداشته ایم و یا عرضه اش را !

اگر بدون هیچ تعصبی به تفاوت ما که در ایران هستیم و شما که در خارج از ایران هستید نگاه کنیم می بینیم که شرایط زندگی برای ما بسیار دشوار تر از شماست .

برخی از شما عزیزان به خاطر می آورید زمان اوج انقلاب  شب هایی که حکومت نظامی در ایران بر پا بود باید عرض کنم که سالهاست در اینجا حکومت نظامی ست اما خاموش و بی هیاهو به گونه ای که برای خود ما یک عادت شده و بدان خو گرفته ایم ! گاه بسی فراتر از حکومت نظامی ست و در شرایط جنگی به سر می بریم ! نمونه هایش را شنیده اید .

اگر بخواهم یکی یکی مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم می کنیم را عنوان کنم که سر به آسمان می کشد اما برایتان بگویم که آنچه شما می شنوید ما اینجا لمس می کنیم ، زندگی! می کنیم . نا امنی ناموسی در اینجا غوغا می کند ،  دزدی اموال  توسط خبرگان این کار شده  بزرگترین  دلهره ی زندگی  مردم  ، فرق طبقاتی بیداد می کند ، فساد و فحشا به اوج خودش رسیده ، دختران ما زمانی که از خانه خارج می شوند هر لحظه بیم ربودن شان می رود ، پسران ما یک بسته هروئین را ارزانتر از یک بطری آب معدنی تهیه می کنند  آنهم در نزدیکترین نقطه ، جلوی بلوک یا حد اکثر سر کوچه ، اکثریت ایرانیان ساکن در ایران به گونه ای دچار افسردگی هستند که من افسردگی را  از شیوع طاعون خطرناک تر می دانم . یک نگاهی گذرا به وبلاگ ایرانیان بیندازید ، چند در صد از آنان برای جام جهانی هورا کشیدند ؟ دلیلش را می دانید ؟ رمقی برای هورا کشیدن نمانده ! مگر ما از شاد بودن و تفریح کردن بدمان می آید ؟! اما آنقدر بدبختی دور و اطرافمان ریخته که دیگر جایی برای اینگونه مسائل باقی نمی ماند ( من افراد بی درد را نمی گویم ها! اکثریت را عرض می کنم )فشار اقتصادی زندگی ها را دچار بحران کرده ،  در یکی از روزنامه های خود اینها خواندم که ۹۷٪ پولی که در بانک ها در جریان است متعلق به ۳٪ افراد جامعه است این یعنی مصیبت! البته ممکن است کمی در آماری که دادم اشتباه کنم اما زیاد هم با این ارقام تفاوت ندارد . اینکه دست هایی در کار است تا ایران را تکه تکه کنند هم بر هیچکدام از ما پوشیده نیست ، تجزیه شدن ایران یعنی مرگ دسته جمعی ما !

 سانسور و اختناق به اوج خودش رسیده ،همین  وبلاگ نویسی ما را با خودتان  مقایسه کنید، هر پستی که می نویسیم و در آن لب به اعتراض باز می کنیم چند در صد احتمال خطر برای نویسنده ی آن وبلاگ وجود دارد ؟
اینکه سالهاست هر روز بیم آنکه اسرائیل یا امریکا حمله کند درد کمی نیست ! اینکه آینده ات را سیاهتر از آنچه که داری ببینی مصیبت کمی نیست ! بیکاری که یکی از بزرگترین مشکلات جوانان است رو به افزونی ست ، باند بازی و پارتی بازی که دیگر حد و حساب ندارد ...و...و...و...

 ازتمام دوستانی که  عقیده بر این دارند که ما باید حواسمان جمع باشد که این بار حکایت گنجی نشود حکایت خمینی  چند  سوال دارم :

شخصی مناسب تر سراغ دارید بگویید ما هم بدانیم ! مگر بنده به عنوان حامی افکار گنجی دلم درد می کند که آن حکومت رویایی که شما از آن نام می برید را قبول نکنم؟! اما آیا وجود خارجی دارد ؟! در ایران؟! با این شرایط؟!

و سوال بعدی یا نکته ی بعدی ، ما ایرانیان ساکن در ایران  چقدر تاب و توان داریم ؟!  تا چند سال به این شعارها دلخوش کنیم؟! واقعیتی ست که عمر ما که گذشت بهترین سالهای عمر بچه هامان هم در این شرایط گذشت .

اگر شرایط زندگی من و شما به یک شکل بود خب! احتمالا" من هم می گفتم سالهای دیگر صبر می کنم تا یک حکومت ایده آل را انتخاب کنم .
اینها را که عرض می کنم نه اینکه مشکلات شما را درک نکنم اما فقط می توانم بگویم درک تان می کنم . نمی توانم میزان دلتنگی تان را برای وطن برای خانواده برای زندگی در ایران را مانند خودتان احساس کنم همانگونه که شما مشکلات ما را درک می کنید اما نمی توانید احساس کنید.

 این که گنجی در گذشته چه بوده را من کار ندارم ، این که آیا گنجی در آینده به وعده هایی که نویدشان را می دهد عمل می کند  هم مشخص نیست اما همانگونه که گفتم به هزار و یک دلیل موجه ، اندیشه و افکار والای گنجی را ارج می نهم و از وی حمایت می کنم در حد توانم ، چه در دنیای مجازی و چه واقعی . مسلم است که همه ی ایرانیان از ایران سهمی برابر دارند و در تصمیم گیری برای سرنوشت مملکت با یکدیگر برابرند اما حتما" قبول می کنید که پای گذاشتن در این راه برای ما که در ایران هستیم هزینه های گرانی در بر خواهد داشت که من به استقبال می روم .

و نیز عرض کنم تمام این دلایل را  که برای شما عرض کردم منظورم این نیست که گنجی و افکارش را نصفه نیمه قبول دارم و اگر هر کسی دیگر جای گنجی بود را می پذیرفتم ، مسلما" ویژه گی هایی دیده ام که انتخابش کردم  مهم ترین ویژگی این شخص که برای بسیاری جای سوال دارد همان صلح خواهی اوست همان نداشتن خشونت در مقابل آنان که خود می دانید ، اگر گنجی بخواهد مانند اول انقلاب عمل کند و خون را با خون بشوید قطعا" ضربه ی مهلکی بر جامعه خواهد خورد که جبران ناپذیر است . من با تمام بغض و کینه ای که از اینان دارم این سخن گنجی را ارج می نهم .

امیدوارم از چند پست اخیر من کسی نرنجیده باشد که گمان هم نمی کنم چنین باشد چرا که قصدم رنجاندن نبوده . مخصوصا" امیدوارم که احمد عزیزم از من کدورتی به دل نگرفته باشد ،نمی دانم چرا برنگشت و پاسخم را نداد .

 اما احمد جان این را به خود تو هم گفته ام روز نیست که لحظاتی به تو فکر نکنم و این که چه سخت روزها را می گذرانی، احمد عزیزم به امید روزی که آزادی واقعی تو را ببینم و آزادی همه ی ایرانیان در بند را !

بد نیست برای اینکه حال و هوا کمی تغییر کند یک ترانه ی شاد هدیه کنم ، به احمد عزیزم و همه با هم بشنویم .

احمد جان  ، من این ترانه  را بسیار دوست دارم ، تو چی ؟

راستی احمد جان با اینکه آدرست را در بلاگ رولینگ مدتهاست تغییر داده ام باز به صفحه ای می آیم که  آدرس جدیدت را پیشنهاد می دهد چرا؟!

پ.ن *بدلیل بحثی که پیش آمد و دوستان خارج از کشور نظرشان را گفتند حدسم بر این بود که اکثریت را تشکیل می دهند و گرنه آمار ندارم که *


گنجی در کنفرانس برلین در وبلاگ شهلا شرف

** از بس برای روز زن دنبال آهنگ و ترانه گشتند و سرچ کردند و از وبلاگم سر در آوردند مجبورم به خاطر اینکه دست خالی بر نگردند این لینک را اضافه کنم :))**

این هم چندین آهنگ به مناسبت روز زن و روز مادر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط راوی 

ابتدا تشکر کنم از آیدین عزیزم که ترانه ی " رزم مشترک " را برایم فرستاد تا همه با هم بشنویم . حقیقتش را بخواهید از این ترانه خاطره های بدی دارم و هیچوقت با میل و رغبت به آن گوش نمی دادم ، وقتی این ترانه از رادیو و تلویزیون پخش می شد در سالهای دور ، سالهای جنگ و کشتار، یاد و خاطره ی نزدیکانم برایم تداعی می شد که در  ایام نوجوانی به جبهه رفتند و بعد از سالها تکه هایی استخوان برای مادرانشان ، پدرانشان  ،« عمه هایم خاله هایم ، دایی ام  عموهایم »آوردند و گفتند این است جوان برومند شما و تبریک گفتند! آن زمان این ترانه برای من یعنی  اینکه ،نوجوان ۱۵ ساله بدو به سوی جبهه بی هیچ آموزشی! بی هیچ نیازی به امضای پدرت ! فقط بدو ... این ترانه برای من فقط همین معنا را داشت تا ۷/۸ ماه پیش که در باره ی مطلبی که در وبلاگ نوشته بودم" نازنین رویا " آمد و خطی از شعر این ترانه را نوشت و من دیدم با محو شدن روزهای جنگ چقدر این شعر زیباست! چقدر به درد این روزها می خورد و  رادیو تلویزیون آنرا پخش نمی کند!
و اما برویم سر بحث قبلی مان : 

Ganji

ببینید عزیزان من روی سخنم  بیشتر با کسانی ست که با نظرات من مخالف هستند، حرف من این است :یک اتفاق در حال وقوع است ! اتفاقی که جملگی منتظرش بودیم و هستیم  اما نباید انتظار داشته باشیم که همه ی این اتفاق در این چند روزه رُخ دهد باید صبر کرد و با درایت به قضیه نگریست باید اندیشید  تا مبادا  با سخنی نسنجیده چوب لای چرخ بگذاریم .  باید با هم باشیم و فعلا" هیچ توضیحی اضافه از گنجی نخواهیم . به نظر من الآن زمان پرسش و پاسخ در باره ی مسائلی نیست که جز به هم ریختن اوضاع کاری نمی کند . " گنجی " چند بار در صحبت هایش اشاره به این مطلب داشته که قصدش از این سفرها رساندن صدای ایرانیان است که نه خواهان خشونت هستند و نه حکومت را می خواهند ! این به واقع حرف همه ی ماست ، چه ایرانیانی که در ایران به سر می برند و سالهاست که هر لقمه را با خون می خورند و چه کسانی که دستشان از وطن کوتاه است! 
هیچ با هم  تعارف نداریم و باید این حقیقت تلخ را بپذیریم  که اکثریت نخبگان مملکت ما در خارج از ایران به سر می برند . دقت کنید نمی گویم هر کسی که خارج از ایران زندگی می کند نخبه است ! از آنسوی  تعدادی از نخبگانی که در ایران زندگی می کنند و می توانند گوشه ای از نابسامانی های  ایران عزیزمان را سر و سامان دهند اجازه ی این کار را ندارند! نتیجه این می شود که نخبگان در آنسوی مرزها  فقط حرف بزنند و نخبگان حاضر در مملکت  خاموش بنشینند و یا اگر حرفی زدند راهی  زندان  شوند  و ما در اینجا چشم هامان به این باشد که چه کسی این رسالت را به دوش خواهد کشید و ما را از این انتظار که کم کم به یاس و نومیدی بدل شده نجات خواهد داد!

این سخن من شاید عده ای را برنجاند اما یک حقیقت محض است که مرد میدانی چون " گنجی " تا کنون نداشته ایم ! داشته ایم ؟! 

 در پاسخ به عزیزی که گفته بود کسانی که عزیزانشان اعدام شده این حق را دارند که سوال کنند ! می خواهم ببینم مگر من عزیزم اعدام نشد؟ مگر من سوای آنان هستم ؟! اما یک سوال از این عزیز دارم و آن اینکه چرا تنها گنجی باید پاسخگوی همه باشد ؟ در مملکتی که تمام تشکیلات حکومتی اش همچنین ادارات دولتی آن سیستم پیچیده ای دارد که هیچکس از آن سر در نمی آورد آیا توضیح خواستن این همه جنایت از یک نفر منصفانه است؟!

من به جرات می توانم بگویم که گذشته ی گنجی نمی تواند لکه ی سیاه ، آنچنان که مغرضان می گویند داشته باشد! حالا چرایش را عرض می کنم !

شما تصور می کنید اگر گنجی چنین مسائلی در پرونده داشت امثال مرتضوی پارسال ساکت می نشستند؟! مگر نمی بینید که چگونه از دادگاه زن سعید امامی فیلم تهیه کردند و آنرا روی اینترنت فرستاده اند ؟! همان فیلمی که ۴/۵ سال پیش همه مان دیدیم و هر کسی که عاطفه داشت حالش دگرگون شد ! چطور می توانند امثال سعید امامی را رسوا کنند  آنوقت در مقابل گنجی ساکت بنشینند؟! 

 من دفاعی از گذشته ی گنجی ندارم اما هر چه حساب دو دو تا چهار تا می کنم می بینم چند سال است که این جمله افتاده توی دهان ما و هی می چرخانیم اش بدون اینکه کوچکترین ردّی پیدا کنیم ! این جمله از کجا آب می خورد ؟! 

 مگر همین ها نبودند که برای تبرئه ی خودشان و بد گویی از کنفرانس برلین تصاویری در تلویزیون نشان دادند که شاخ همه در آمده بود و عده ای تصور کرده بوند امواج ماهواره ی همسایه روی تلویزیون شان افتاده ! همان تلویزیون لاریجانی که فیلم سینمایی ۹۰ دقیقه ای را تبدیل می کرد به فیلم ۴۵ دقیقه ای و به خورد ما می داد تا مبادا روی مان باز شود ! آنوقت چگونه است که نقاط ضعف گنجی را رو نمی کنند؟!

متاسفانه چیزی که مرا عذاب می دهد  این است که پارسال دشمنان گنجی مشخص بودند اما امسال نه! این دردناک ترین جای قضیه است به  گمان من !

 در جایی پیغامی برای من نوشتند که تو " چاپلوسی می کنی ! خب! این را زیر سیبیلی رد می کنم اما یک سوال دارم !

 آیــــــــــــــا شخــــــــــص گنــــــــــــــــــجی بــــــــــــــــــرای شخـــــــــــــــص مــــــــن چه کاری  می  خــــــــــواهــــــد  انجام دهــــــــــــــــد ؟! هــــــــــان ؟! چـــــــــــــکار؟! اما اگر قدری تحمل کنیم گنجی برای« همه ی ما »بسیار کار خواهد کرد اگر تنهایش نگذاریم ! دستش را نمی توانیم بگیریم حداقل پا جلوی پایش نگیریم !  البته من می دانم که شعاع دید این بشر  بسیــــــــــــــــــار وسیع تر از دید من است و اگر به مسائلی نمی پردازد انگیزه های دیگری دارد  و این با گذشت زمان ثابت خواهد شد.

به هم ریختن و بلوا به راه انداختن خیلی آسان است از همه مان هم بر می آید اما اگر به واقع نیّت مان خیر است  این راهش نیست !

من در پست قبلی عرض کردم روی سخنم با امثال باطبی ها نیست با کسان دیگری هم که حرف منطقی می زنند نیست.

احمد باطبی عزیز دوست خوب من در بخش کامنت نکاتی را برای من نوشتند که برخی خواننده ها از وی توضیح خواستند ، آنرا خود احمد باید پاسخگو باشد اما نکاتی که  به نظر من می رسد این است که : احمد جان ، اگر به قول خودت مسائلی پشت پرده هست و  تو می دانی و من نمی دانم   می شود بگویی چرا این مسائل را مطرح نمی کنی؟ و نیز  باید عرض کنم که در این عمر درازی که کرده ام چیزهایی  هم من دیده ام که تو ندیده ای ! من نه آدم سیاسی ای بودم و هستم و نه هیچ تخصصی دارم و نه زبان ادیبانه ای! اما اینها دلیل نمی شود که خاموش بمانم ! از سیاست همانقدر می دانم که این چند سال اخیر همه ی عوام می دانند به گونه ای که اگر برای تهیه ی یک قرص نان هم به نانوایی برویم از سیاست می شنویم ! اما اینکه چرا گنجی نام سه نفر را فقط عنوان کرد و تو  طوماری از اسامی زندانیان نوشتی،  چند  سوال ؟! آیا تو هــمـــــــــــــــــــه ی اسامی را عنوان کردی ؟! آیا واقعا"  کسانی نیستند که از تو گله مند شوند پس نام عزیزان ما کو؟! آیا این روش گنجی که سه نفر را به عنوان سمبل گذاشته چه اشکالی دارد ؟مگر سالیان سال نیست که عکس تو ، احمد عزیز را همه می گذارند  به عنوان سمبل حرکت دانشجویان ، آیا دانشجویان دیگر را ندیده می گیرند؟!

 سوال بعدی: گنجی در هر سخنرانی اگر ۳ ساعت هم وقت برای سخنرانی داشته باشد و فقط بخواهد اسامی زندانیان را مطرح کند پس چه وقت حرفش را بزند ؟!

  و نکته ی دیگر اینکه حتما" تو صلاحی در کار می بینی که کارهای پشت پرده را رو نمی کنی! پس در این بخش ماجرا تفاوتی بین انگیزه ی تو و گنجی نمی بینم ! اما  اینکه چرا عنوان می کنی «من می دانم و تو نمی دانی »اش را نمی فهمم !

کسانی هم که تصور می کنند " گنجی " از عاملین رژیم است !  هر چند که توضیح دادن برای این اشخاص مشکل است و  چیزی که به چشم دیدند قبول نکردند چه رسد به گفته های این و آن ...باید واقعیتی که می دانم را بگویم گر چه مورد اتهام چاپلوسی و بت سازی  قرار گیرم ! و آن اینکه امیدوارم روزی بیاید تا همه تان گنجی را از نزدیک ببینید و با وی به گفتگو بنشینید آن روز خواهید دید که گنجی بسیار بزرگتر از آن است که پارسال دیدیم اش . وقتی او را می بینی یاد این حرف " گوته " می افتی که « انسانهای بزرگ به کوه می مانند هر چه بیشتر به آنان نزدیکتر می شوی بیشتر  به عظمت شان پی می بری »

و آخر اینکه مدتی ست می خواهم به یک مرخصی وبلاگی بروم و موضوعی باعث می شود بمانم . احتمالا" تا چند روزی نخواهم نوشت البته باز اگر گنجی بگذارد و مانند پیش از عید که گفته بودم نمی نویسم اما گنجی آزاد شد و من هم از شوق برگشتم  و نوشتم !
پ.ن تعدادی از دوستان ایمیل دادند که نمی توانند کامنت بگذارند . از بلاگفاست عجله  نکنید ساعاتی دیگر  که اشکال رفع شد بنویسید . متشکرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط راوی 


در روزهای اخیر شاهد نوشته هایی بودم که به نوعی یا به " گنجی " حمله ور شده اند که البته با این گروه کاری ندارم بهتر است بگذاریم شان به حال خودشان تا به نوعی عرض اندام کنند و یا کسانی که سوالاتی را از گنجی پرسیده اند که بعضی با غرض ورزی ست و شرّ نیت شان در کلام کلام شان  هویداست، تو گویی که این ۲۸ سال " گنجی " «رهبر بوده چند دوره ریاست جمهوری را بر عهده داشته وزیر بوده وکیل بوده زندانبان بوده شکنجه گر بوده جلاد بوده » و چون اینهمه سمت های مختلف را در آن واحد عهده دار بوده البته که باید تاوان کرده هایش را بپردازد و پاسخگو باشد!

و نیز  کسانی هم بوده اند که نگاهی منطقی به ماجرای گنجی داشته اند یکی از این افراد آقای دکتر اسماعیل نوری علا است که اخیرا هم درباره گنجی مطلبی نوشته اند.

آقای دکتر نوری علا و خانم شکوه میرزادگی ، اولین شخصیتهایی بودند که پس از زندانی شدن گنجی نامه ای به سازمان ملل نوشتند و بیش از دو هزار نفر زیر آنرا امضاء کردند و اگر من این مطلب را می نویسم  دقیقا" به این خاطر است که نامه از دوست گنجی است  نه دشمن گنجی!

 شبی که گنجی آزاد شد فردای آن شب برای دیدارشان به منزلشان رفتم البته با هماهنگی قبلی بود ولی زمانی که به خانه ی ایشان رسیدم احساس کردم که جمع ، یک جمع خصوصی و دوستانه است و ایشان با بزرگواری من را در چنین جمعی پذیرفته بودند . از هر دری سخنی بود و با دوستان و اقوام شان گفتگو می کردند. درست در همان لحظات احساس می کردم که برای اینکه مبادا احساس غریبی کنم گاه رو به من می کردند و بخشی از گفتگویشان را ادامه می دادند ... چون چنین احساس کردم سخنی در این باره در وبلاگم ننوشتم و به قول معروف مَحرم رفتم مَحرم برگشتم و عکسهایی که از ایشان و با اجازه ی خودشان را انداخته بودم در وبلاگ گذاشتم ، زمانی که برای خداحافظی برخاستم وی به رسم ادب چند قدمی برای بدرقه ی من آمدند به ایشان گفتم آقای گنجی پیغام خاصی برای دوستان بلاگر ندارید ؟ حرفی ؟ سخنی ؟ ایشان گفتند : از همه تشکر کن و بگو ممنونم که در این مدت من را تنها نگذاشتید و از زحمات یکایک شما متشکرم . نه ، حرف خاصی ندارم ، من حرف نمی زنم ، من عمل می کنم ! ...

حالا بماند که بخشی از همان بلاگر ها که پارسال این موقع گریبان چاک می کردند و اکبر جان اکبر جان راه انداخته بودند الآن بنا به اقتضای زمان ساز مخالف زدن را آغاز کرده اند و بدون آنکه از خود بپرسند تا کنون خود چه کرده اند به خود اجازه می دهند هر تهمتی را به ایشان بچسبانند ...

روی سخن من با امثال " باطبی ها "  هم نیست که امثال  وی بخشی از عمرشان را در راه اهدافشان که همانا اهداف بسیاری از ما نیز هست را گذاشته اند .

و اما در بین مطالبی که این روزها می خوانم  نوشته ی جناب دکتر نوری علا به واقع یکی از متین ترین ، وزین ترین نوشته هایی بود که در باره ی گنجی منتشر شد. من تصمیم نداشتم در باره ی آنچه که به گنجی نصبت می دهند و ناروا سخن می گویند مطلبی بنویسم و ترجیح می دادم سکوت کنم اما نوشته ی دیروز آقای " نوری علاء باعث شد بنویسم . چرا که آنچه باید بگویم ایشان با قلمی شیوا با کلماتی متین نگاشته اند اگر چه با بخشی از نوشته های ایشان هم اختلاف نظر دارم که البته طبیعی ست .

آقای نوری علاء  با دیدی منطقی و منصفانه  پس از واقعیاتی که در باره ی گنجی می دانند و احساس می کنند  می نویسند ، سپس از گنجی سوال  می کنند که « چرا رژيم اسلامی چنين کسی را از زندان بيرون کشيده و رخصت سفر به فرامرز داده است » . پاسخ من البته به گمان من !

جناب نوری علاء زمانی که گنجی برای دریافت جایزه " قلم طلایی " دعوت شدند اگر به ایشان اجازه ی خروج داده نمی شد آنهم با چنین شرایط حساسی که ایران دارد و زیر ذره بین است بزرگترین خطای سران حکومت بود که همین موضوع باعث می شد جنجالی در دنیا راه بیافتد که حکومتیان را بیش از پیش زیر منگنه ببرد!

در جای دیگر ایشان سوال فرمودند که « هزينه سفرهايش از کجا تأمين می شود؟ کدام دست او را در شهرهای مختلف می گرداند و برايش کرسی خطابه می گذارد؟ »  پاسخ من البته باز هم به گمان من!

هزینه ی سفر ایشان از آنجایی تامین می شود که ۴ سال تمام ما از خود نپرسیدیم زن و بچه ی گنجی روزگار را چگونه می گذرانند ، تصور می کنم هستند یارانی که به جای کاری که من می کنم و لوگوی گنجی را در وبلاگ می گذارم کار دیگر کنند و در خفا چنان کنند که اکبرشان با آرامش خاطر دست از جان بشوید و چنان کند که دیدیم! من مطمئن هستم او دغدغه ی این که زن و بچه ام گرسنه می خوابند را نداشت ! البته به لطف دوستان واقعی شان و مطمئن هستم " گنجی " زیرک تر از آن است که با این روش دوستان ، راه خودش را عوض کند و راهی رود که دیگران خواهانند! به معنای واضح تر عرض کنم  مطمئنم او پول نمی گیرد تا برای گروهی کار کند!

در مورد اینکه چه کسانی کرسی خطابه برای ایشان فراهم می کند؟! باید عرض کنم همانهایی که پارسال گنجی گنجی می کردند و هنوز هم بر سر حرفشان مانده اندو این چیز بعیدی نیست به نظر من!

نکته ی دیگر را من به عنوان سوال از شما می پرسم چون هیچ اطلاعی ندارم و شما که اهل قلم هستید بهتر می دانید و آن اینکه من تصور می کنم این جایزه ی قلم طلایی شاید هم جایزه ی نقدی در کنارش باشد ، اینطور نیست ؟! البته عرض کردم من نمی دانم .

همانگونه که در ابتدا گفتم نوشته ی آقای نوری علاء چنان بوی صمیمیت و خلوص می داد که باعث شد موافقت و در بخشی  مخالفتم را با این مطلب ابراز کنم که البته  حتما" با  بزرگواری خودجسارت مرا  می بخشند  .این هم متن نوشته ی جناب نوری علاء

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط راوی