تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

نخبگان ایرانی در آینه ی مطبوعات آلمان .

 Abbas Maroufi

دی سايت، مهم‌ترين نشريه آلمان شماره‌ی اين هفته‌اش را به ايران اختصاص داده است. آن هم در صفحه‌ی 2 و با عکس پنج چهره موفق ايرانی در زمينه‌های مختلف. گزارش دی سايت با اين جمله آغاز می‌شود:  
در کتابفروشی ايرانی و شرقی عباس معروفی در کنار قفسه‌های کتاب می‌توان کارت تبريک هم خريد. در انواع مختلف اين کارت پستال‌ها يکيش با خط طلايی بسيار چشمگير است: «تبريکات صميمانه برای طی مدارج عالی». 
هفته‌نامه دی سايت از 120 هزار مهاجر ايرانی ساکن آلمان نوشته که خيلی خوب توانسته‌اند در جامعه‌ی ميزبان خود را با مسايل هماهنگ کنند و موفق شوند.  
ايرانيان آلمانی اثبات زنده‌ای بر اين واقعيت هستند که برای هماهنگ شدن با جامعه کمتر برايشان مسايل مذهبی مطرح بوده تا تحصيلات. آنها نقش پررنگی در جامعه‌ی تحصيلکرده دارند. 
در اين گزارش که با عکس پرستو فروهر نقاش، عباس معروفی نويسنده، شرمينه شهريور دختر شايسته اروپا در سال 2005، حوروش پورکيان، و وحيد وحدت‌حق صفحه آرايی شده، گفتگوهايی نيز با آنان انجام گرفته است. 
اين گزارش که به وسيله‌ی يورگن لاو، عضو برجسته تحريريه‌ی دی سايت انجام شده چنين تيتری دارد: يک هيچ سرزمين ما را نمايندگی می‌کند. 
عباس معروفی می‌گويد: «رژيم ايران سال‌ها تلاش می‌کرد علی رغم ويرانی خانه، نمای زيبايی از آن به غرب جلوه دهد، اما احمدی‌نژاد نما را عوض کرد، و حجاب نظام جمهوری اسلامی را برداشت، و آن را عريان کرد.» 
عباس معروفی خطاب به سياستمداران غرب می‌گويد: «چطور می‌توان با رژيمی ديالوگ داشت که با مردم و نخبگان خودش ديالوگ ندارد؟» 
در اين گزارش مفصل بيشتر به موفقيت ايرانيان در آلمان پرداخته شده است. و بسيار از نويسنده معاصر سخن رفته است. دی سايت می‌نويسد: 
«عباس معروفی يکی از مشهورترين نويسندگان ايرانی است که رمان‌های اجتماعی انتقادی او در ادبيات مدرن تثبيت شده است... مجله‌ی گردون او در دهه‌ی 90 تريبونی بود برای مخالفان آزاديخواه. اين مجله در سال 96 بسته شد، و عباس معروفی با حکم شلاق و زندان به آلمان پناهنده شد. وحالا ده سال است که با همسر و سه دخترش در آلمان زندگی می‌کند... او ناچار بود مدت دو سال در يک هتل کار کند که اين شغل او را بيمار کرد. معروفی در اين مدت نتوانست بنويسد. از سه سال پيش او با تأسيس کتابفروشی "هدايت" مسير زندگی‌اش را به نحو مطلوبی تغيير داد. ناشر عباس معروفی در آلمان انتشارات معتبر سورکامپ است... و او با وبلاگ‌هايش در افکار عمومی ايران حضور چشمگيری دارد... او از وقوع جنگ بيم دارد...»

Parastou_Forouhar

برای خواندن اصل گزارش می‌توانيد به دی سايت مراجعه کنيد.

قرار بود مدتی مطلب ننویسم اما مگر" گنجی " و " عباس معروفی "  گذاشتند ! 

کنسرت داریوش در آلمان

گوشی را که برداشتم گفت: «سلام. داريوش هستم، داريوش اقبالی.»
گفتم: «من سلام عرض می‌کنم آقای اقبالی.»
می‌خواست پيشاپيش تبريک عيد بگويد، می‌خواست مرا به کنسرتش دعوت کند، می‌خواست برای  آزادی گنجی شادباش بگويد، می‌خواست...

داريوش يکی از مؤدب‌ترين هنرمندانی است که در عمرم ديده‌ام. آرميده و باوقار. بی آنکه تمهيدی داشته باشد بزرگواری‌اش پيشقدم می‌شود در پندار و گفتار و کردار....ادامه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

آقای گنجی گفتند :از قول من از تمام بلاگر ها ، از  مردم ،... از همه تشکر کن و بگو ممنونم که در این مدت من را تنها نگذاشتید و از زحمات یکایک شما متشکرم .

به دلالیلی ناچارم نوشته هایی به آخر این پست اضافه کنم !

اکبر گنجی در اولین روز آزادی ( عکس از راوی )اکبر گنجی اکبر گنجی و نعمت احمدی ( وکیل )اکبر گنجی و برادرش اکبر گنجی و نعمت احمدی

اکبر گنجی در اولین روز آزادی

عکس ها از " راوی " با تشکر فراوان از شهاب عزیز به خاطر اختصاص فضا جهت آپلود کردن عکسها .

ساعاتی در خانه ی آقای " گنجی" در محضرشان بودم بنا نداشتم گزارش از آنجا بنویسم اما مسائلی باعث شد که این نکته را اضافه کنم :

در بعضی از وبلاگ ها و سایتها افرادی غیر مطلع اظهار می کنند که آزادی " گنجی " موقتی ست !

دیشب آقای گنجی به شدت این موضوع را تکذیب کردند و گفتند که مسائل گذشته گذشت. مگر این که از این به بعد ...

 و دیگر اینکه ،نمی دانم چرا اینقدر همه به ریش آقای گنجی گیر دادند !  والله به خدا دیشب چند بار از برادرشان سراغ سلمانی را  می گرفتند ، بزودی وی را با چهره ی جدید خواهید دید !  بروید سراغ مسائل مهم تر !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

می نویسم پاک می کنم می نویسم پاک می کنم چه بنویسم که شادی درونم را هویدا کند؟

زنگ زدم به " رضوانه" دختر آقای " گنجی " فقط گریه می کردم  و او دلداریم می داد !

خد...........ا که چقدر این خانواده روح شان بزرگ است . به خدا این را از روی احساس نمی گویم ،کسانی که از نزدیک با این خانواده آشنا هستند می دانند چه می گویم ...

می روم به دیدارشان ! چه دیداری ....خد.....ا شُکر ...شُکر ...

از حال و روزش پرسیدم "رضوانه " می گفت : راوی جان پدرم خیلی از نظر جسمی ضعیف شده گفتم عزیز دلم اصل  همان برق چشمانش است که همان است که بود ...

هر چه با این نازنین دختر گفتم و شنیدم با های های گریه ی من توام بود و با نوازش های آن نازنین ...

به دیدارشان می روم شما می گویید در این دیدار  چه بگویم؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به دخترم می گویم کاش به خوانندگانم قول نداده بودم ،می پرسد چه قولی ؟ می گوییم همین  "گوشت کوب کشور" خانم را ! می پرسد چرا؟ می گویم پرونده ی انرژی هسته ای  ایران رفته به شورای امنیت آنوقت من از گوشت کوب کشور خانم بنویسم ؟! دخترم می گوید نگران نباش! همین روزهاست که موضوع انرژی هسته ای ایران  هم بشود حکایت گوشت کوب کشور خانم !

 

یکی از زنان محله ی قدیم  ما  در اراک نامش" کشور خانم" بود . حکایت ها داشت این کشور خانم . وجودش سرشار از شادی بود چرا که کارهایی از او سر میزد که اخمو ترین آدم را هم به خنده می انداخت .تمام شیرین کاری های او  بعد از گذشت سالیان دور هنوز ورد زبانمان مانده و گاه به فراخور موضوعی که پیش می آید از آن خاطرات یاد می کنیم .نام  یکی از آن خاطرات "  حکایت گوشت کوب کشور خانم " است !  ابتدا کمی در باره ی کشور خانم بدانید:

 این کشور خانم هیکلی داشت که به هرکول گفته بود تو برو کنار،من هستم ! کم مانده بود تصویرش را روی حلب روغن نباتی "جهان " چاپ کنند همان حلب ۵ کیلویی ها که هرکول کره ی زمین را بلند کرده بود و قدرت نمایی می کرد .   همیشه ی خدا هم آبستن بود . پشت سر هم بچه هرکول تحویل جامعه می داد و هیچ باکش هم نبود . معمولا" اوقات بیکاری که گویا همیشه ی خدا هم بیکار بود چهار زانو پهن می شد رو زمین ،جلوی در خانه شان مدام هم دهانش می جنبید  . هر کسی هم که رد می شد تا حسابی حال و احوال نمی کرد و از نخود لوبیای خانه شان نمی پرسید  ول کن رهگذر بخت برگشته نبود ، چه زن و چه مرد . کشور خانم  زن خوبی بود چون  تمام مردهای محله را محرم می دانست و بدون هیچ نگرانی سینه هایش را از یقه ی گشادش بیرون می انداخت و یک بچه روی پاهاش بود و  شیرش می داد و یک بچه هم در حالت ایستاده به آن یکی سینه اش مک می زد ، گاه مک می زد و گاه چرخی در کوچه می زد و دوباره بر می گشت خدمت سینه ی مادرش می رسید . گاهی هم چنان سینه ی مادرش را گاز می گرفت که جیغ کشور خانم به آسمان می رفت .تا اینجا کشور خانم را شناختید حالا برویم سراغ "عمو نیزَو "

 اول این  را بگویم ،اراکی ها به عموی خودشان می گویند "عمو" اما صحبت از مرد غریبه ای که به میان می آید که هیچ لقب " خان " و آقایی " به قیافه اش نمی خورد می گویند "عام " مثلا" " عام صفر " همان که خر داشت و شیر خر و این حرفها که در محله ی ما   زندگی می کرد و شیر خرش قسمت ما نشد ...

 نیزَو ( nizzoo) اصطلاحی ست که اراکی ها به کسی که  دماغش را بگیری جانش در می آید می گویند .

یک پیر مردی بود که خودش یک فروشگاه فردوسی سیَار بود .  یک زنبیلی سیمی داشت که همه چیز در آن پیدا می شد از سنجاق قفلی بگیر تا کیسه حمام و نعلبکی و سفیداب و کش شلوار و سوزن نخ و  ... خلاصه همه چیز . صبح که می شد زنبیلش را بر می داشت و هر روز به یک محله می رفت برای فروش اجناسش. نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای نام او را گذاشته بود " عام نیزَو " . خرید کردن از عام  نیزَو را زنان بسیار دوست داشتند چرا که حتی می توانستند کش  تنبانشان را هم نسیه و  قسطی بخرند . تازه! عام نیزَو سفارش هم قبول می کرد . مثلا" فلان خانم می گفت " عام نیزَو  دفعه ی دیگر آمدی برای من یک دست استکان کمر باریک بیاور ، او هم می آورد .روز مشخصی هم نداشت آمدنش ، هر وقت عشقش می کشید به محله ی ما می آمد . وقتی از سر کوچه می پیچید کشور خانم داد می زد که عام نیزَو بیا اینجا .  مگر عام نیزو جرات داشت مخالفت کند ؟! آخر این عام نیزو  قدَ و قواره اش از یک بازوی کشور خانم هم کوچکتر بود . کشور خانم صدا می زد و عام نیزو هم اطاعت امر .و به این شکل محل  فرود  عام نیزَو جلوی خانه ی کشور خانم بود . کشور خانم هم  با آن یال و یقه ی بازش ! آدم از خجالت می مرد!

 تمام اجناس عام نیزَو در دکانهای سر کوچه موجود بود اما خانمها دوست داشتند جمع شوند دور عام نیزَو . هم خریدشان را می کردند و هم کله پاچه ی شوهر و خواهر شوهر را بار می گذاشتند . هم فال بود و هم تماشا !

یک روز کشور خانم و بقیه زنهای محله سرگرم خرید از "عام نیزَو بودند . حالا بخوانید چند جمله ای که بین کشور خانم و عام نیزَو رد و بدل شد :

: عام نیزَو این گوشت کوب چند؟

: ۵ قرون ( ۵ ریال )

: نه گرونه ارزونتر بده بردارم

: چند می خوای ؟

:یه قرون

: خواهر من ۵ قرون کجا یه قرون کجا ؟ ۴ قرون بده برش دار

: نه گرونه یه قرون می دی برش دارم

:گرون نیست خودم سه قرون پولشو دادم ، سه قرون بردار

: نه گرونه  یه قرون

: خواهر به ضرر ما راضی نباش برش دار  دو زار

: نه بابا دوزار بدم گوشت کوب !

:  امان از دست شما زنها خیلی خب یه قرون بده مبارکت باشه

: نمیخوام !

جهان زیبا شد، بلبل چمن آرا شد ، در ایران جشن گلها ز نو بر پا شد !

***************

این هم جیره ی ایام نوروز برای کسانی که احیانا" اهل قر کمرند :)) 

قد و بالای تو رعنا رو بنازم ( جلوی نام آهنگ، تصویر هدفون هست روی آن کلیک کنید )

بگو یار که بودی ؟ 

می روی جانم به فدایت مرو سوختم از جور و جفایت مرو

نمکی یادش بخیر چشم سیاهت نمکی یادش بخیر شور نگاهت

لبات تنگ شرابه نگاهت می نابه

حاجی بنده چی بودم حاجی بنده چی شدم !

من برات هر چی می گفتم همه از دل بود ...

 نوروز و سال خوبی برایتان آرزو می کنم و همه تان را به خدا می سپارم .

( بخش نظر خواهی چند ساعتی فعال بود اما به همان دلیل که گفته بودم ،شخصی مادرش را گم کرده اینجا دنبالش می گردد مجبورم نظر خواهی را غیر فعال کنم )

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط راوی 

قرار بود پست آخرم را بنویسم اما!

با چنین حوادثی مگر می توان بی تفاوت از کنارش گذشت؟

يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران
روبوت عزیز! منم، انسان!

اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسان‌ها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدن‌های كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!
اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است. امروز، اقتدار را نمایش دادند در انبوه خیابان‌های بسته شده با الگانس‌های روبوت‌ها!
روبوت عزیز!
آن هنگام كه سنگینی باتومت را بر من فرود آوردی، آن هنگام كه مرا درسرمای جوی پر از آب ـ به گمانت ـ بر جای نشاندی، حتا آن هنگام كه در هجوم باتومت، به سختی خود را از آب بیرون كشیدم... مرا كینه ای از تو در دل نبود. تو فقط یك روبوت هستی! یك روبوت! گمانت هم، وهمی بیش نخواهد بود. مرا حتا كینه‌ای از برنامه‌نویست هم در دل نیست؛ كه آدمی را قدر و منزلت بیش از این است. من، انسانم! و این چیزی است كه تو را هیچگاه توان دركش نخواهد بود!
امروز، 8 مارس است؛ روز جهانی زن! امروز، دوستانم را با خود بردند: كشان كشان، خونین، كبود! امروز، لباس شخصی‌ها،چفیه‌به‌گردن، با حمایت روبوت‌ها، خاطره كبود روزمان را بر عمق جسم و جانمان حك كردند.

*‌‌ * * * * * *
با لباس ها و كفش‌هایی خیس و سنگین از آب جوی، با دوستانم به راه می‌افتیم، پیاده. یكی دست بر بازوی كبود، دیگری حیرت‌زده از این وقاحت و...
خیابان‌ها مملو از الگانس‌های پلیس، نیروهایشان و لباس شخصی‌هاست: همه بی‌سیم به‌دست. از سرما بدنم بی حس شده بود. گفتم چقدر دلم می‌خواهد پاهایم را در آب جوش بگذارم. یكی گفت: اگر می‌ماندی، پاهایت را در آب جوش هم می‌گذاشتند. بر صورت‌ها لبخند تلخی نقش می‌بندد. آقایی با نگاه به آن‌همه نیروی امنیتی از یكی از آنها پرسید:
 - چه خبر شده؟ این همه نیرو در خیابان چه می‌كنند؟
-  خبری نیست. سلامتی رهبر!
- یعنی برای سلامتی رهبر این‌همه نیرو در خیابان‌ها ریخته؟
-
سوار تاكسی كه می‌شوم از راننده می‌خواهم شیشه را بالا بكشد. با تعجب نگاهم می‌كند:
- خانم! یعنی شما تو این هوا سرده ته؟
- شما هم اگر سر تا پا خیس و باتوم خورده بودید، مثل من سردتون بود. (برایش تعریف می كنم)
- خانم عزیز! مگه سرت درد می‌كنه؟! اینها یك‌سری روبوت استخدام كرده‌اند كه هر فرمانی رو بدون فكر اجرا می‌كنند. تو كه تحصیل كرده‌ای! روبوت را كه بهتر از من می‌شناسی!... خدا، باعث و بانیش رو لعنت كنه! یه زمانی تو این مملكت شرافت معنی داشت!...
امروز، روز زن است. اینجا ایران است، صدای جمهوری اسلامی!

نام نويسنده اين گزارش را روزی خواهم گفت که کسی در ايران ولی فقيه نباشد. روزی که مردم خود سرنوشت خود را رقم بزنند، زن و مرد، همه. روزی که زندان اوين موزه هنرهای مدرن شود با هزاران اثر زيبا از عاشق ترين انسان ها. اگر حکومت بعدی زندان خواست برود يکی در شأن خود بسازد.


 

بر گرفته از وبلاگ حضور خلوت انس

 

***************

 

کلیپ و تصاویری از تجمع زنان

 

گلین بانو:

 

 من بیشتر از آنچه که برای خودم متاسف باشم یا نگران باشم، متاسفم برای جوانان کشورم که لباس پلیس تنشان بود و امروز این وحشیگری را من از آنها دیدم. البته همه را محکوم نمی کنم، در میان آنها بسیار انسان های خوبی هم دیدم، ولی بسیاری از آنها هم بودند که باید در رفتار خودشان تجدیدنظر کنند. حیف از جوانی آنها که با اینطور رفتار وحشیانه خدشه دار شود و ما زن ها بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم.

 

فواد:

 

آنان می خواهند افق بلند را از جنبش زنان بگیرند. آنان را به امور حداقلی مشغول سازند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط راوی 

به آدم ساده لوحی گفتن تا حالا "موز " خوردی ؟ گفت آره اون که هسته اش زرده ؟

حالا حکایت ما و روز جهانی زن ! از دیروزه تا حالا به هر وبلاگ و سایتی سرک می کشم ،صحبت از روز جهانی زن و این حرفهاست . اما هر چه به حال و گذشته نگاه می کنم چیزی به نام حق و حقوق  نه دیده ام نه لمس کردم و نه می توانم بفهمم ! ما زنان ایرانی در کجای این جهان قرار گرفته ایم  که چنین مهجور و مظلوم مانده ایم؟ آنقدر در منگنه بودیم که نمی توانیم بفهمیم حقَ ما زنان چیست ؟ اگر روزی روزگاری به این حق و حقوق رسیدیم چگونه باید از آن بهره مند شویم . صحبت از حق و حقوق زن در ایران برای ما به مانند صحبت از معادلات ریاضی برای یک کودک ۲ ساله است ! همانقدر نامفهوم ،همانقدر نا مانوس ! مسائل پیچیده و دست و پا گیری که هم قانون و هم عرف برای ما زنان ایرانی ساخته و پرداخته ،اجازه ی این را به زن ایرانی نمی دهد که بتواند حتی در خیال خود آنرا تصور کند . براستی اگر روزی به این حقوق رسیدیم ، از آن طرف بام نمی افتیم ؟!

**************

عید نوروز نزدیک است ، پیشاپیش عید را به همه ی شما خوبان تبریک می گویم . امیدوارم که همه ی شما چه در ایران و چه در خارج از ایران سال خوبی را آغاز کنید و به هر آنچه که می خواهید برسید . بیاییم دعای تحویل  سال را همه با هم با این جمله آغاز کنیم :

پروردگارا ترا قسم می دهم به آبروی هر کسی که نزد تو آبرو دارد که سال آینده این خار های مغیلان را از سر راهمان برداری تا که هر ایرانی بتواندبدون دغدغه  زندگی کند . هیچ ایرانی حسرت دیدار وطنش را نداشته باشد که این کوچکترین حق هر بشری ست ، و هیچ ایرانی در وطنش در بند و اسارت نباشد . ( فکر می کنم دیگر باید خدا را قسم داد بلکه کارساز باشد )!

**************

و اما پاسخی به یکی از خوانندگان محترمم که در جمع از من سوال می کند ناچارم در جمع پاسخ بگویم . از من پرسیده بود چرا هیچوقت از " اکبر گنجی " حرفی نمی زنی ؟!

همانگونه که در پست های اولم نوشته بودم ،   اوج تلاش برای آزادی "گنجی " برای من مصادف بود با مطالعه ی کتاب فریدون سه پسر داشت و همین انگیزه ای شد تا وبلاگ نویسی را آغاز کنم اما !

 چون  من می دانم که" رضوانه " دختر آقای " گنجی " خواننده ی وبلاگ من است ، حتی عکسی که از "گنجی " در گوشه ی وبلاگم داشتم را برداشتم ، نمی دانم کار درستی کردم یا نه ؟ اما دلم می خواست زمانی که این نازنین دختر وبلاگم را می بیند برای دقایقی هم که شده از مسائلی که سالهاست با آن دست و پنجه نرم می کنند به دور باشد . روزی برایم نوشت : ما خانوادگی عاشق این موسیقی هستیم ( شب سکوت کویر که همان اوایل وارد وبلاگم می شدید می شنیدید ) این حرف او ویرانم کرد ! می دانستم با شنیدن این نوا یاد پدرش می افتد...

از گنجی چه بگویم ؟  از بزرگی این مرد بگویم؟! در قلم من می گنجد؟! یا چه خبری از او داریم به جز آن صحبتهایی که گاه گاه از شیر زنی چون " خانم شفیعی " در بعضی از سایت ها می خوانیم ؟  فرض کنیم من هر روز نوشتم ... ۳۰ روز مانده  تا گنجی آزاد شود ... ۲۰ روز مانده ... اگر آزاد نشد می توانم در چشمهای این دختر نگاه کنم؟! به هر صورت غلط یا صحیح ! من اینگونه تشخیص دادم .

**************

اگر تا مدتی نامه ای، پیغامی بی پاسخ  ماند  از همین حالا عذر خواهی می کنم . یکی دو روز دیگر هم " گوشت کوب کشور خانم "را تفدیمتان می کنم  :))و موقتا" می روم . شاد باشید و از تک تک شما ممنونم  و می بوسمتان . سال خوبی داشته باشید .

گل اومد بهار اومد من از تو دورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط راوی 

چند سالی ست که  شب های چهارشنبه سوری ، میدان های شهر به میدان جنگ می ماند ، همان صحنه هایی که در فیلم های جنگی می بینیم ، جنگ تن به تن ، پرتاب نارنجک و بلافاصله پشت دیواری پنهان شدن . جشن جای خودش را به خشونت داده و نه تنها آرزوی رسیدن چهارشنبه سوری را در دل نداری بلکه ، وحشت و نگرانی آسوده ات نمی گذارد که : امسال بر سر چه کسانی چه خواهد آمد! خودت و فرزندت سعی می کنی در گوشه ی آپارتمان بنشینی و لحظه شماری کنی تا آن صداهای گوش خراش که روح را می آزارد تمام شود اما  نگرانیت به ماتم تبدیل می شود وقتی که دست قطع شده ی پسر همسایه را می بینی ، یا خبر مرگ این و آن را در تلویزیون نظاره گری !

سر منشاء تمام این خشونت ها که توسط جوانان صورت می گیرد چیزی نیست جز همان موانعی که سالهاست حکومت بر سر راه جوانان گذاشته تا خوشی را تبدیل به عقده گشایی کنند تا انرژی نهفته در خود را به شکلی نامتعارف بروز دهند آنوقت در چنین شرایطی !

در بعضی از وبلاگ ها می خوانیم که " چهار شنبه سوری روز اعتراض ملی "!

چهار شنبه سوری !  تعدادی  جوان بی تجربه و بسیاری از آنان به شکلی یا کشیده اند یا نوشیده اند آنقدر که از حدَ جنبه ی آنان خارج است و نیز  همه انواع مواد منفجره در دست ! آنوقت بیاییم و آنان را به این عزم ملی ! دعوت کنیم ! نتیجه چه خواهد بود؟

درست شبی که شهر حالت آماده باش دارد ،نیروهای پلیس و لباس شخصی و هزار جور مامور دیگر ! چه نتیجه ای حاصل می شود از این دعوت ! از این که بعضی از جوانان خام را تحریک کنیم که "اعتراض" کنیم ؟ آیا به عاقبت آن اندیشیده اید؟ اگر دانسته این کار را می کنید که زهی  بی انصافی! اگر هم ندانسته جوانان را به سوی این حرکت می رانید که باید بگویم زهی تاسف !

تجربه این را می گوید که کسانی که عامل تحریک هستند ،دستشان دور از آتش است.

یک هفته تا چهارشنبه سوری وقت باقی ست . لطفا" کمی بیاندیشید !

***************

چند لینک متفاوت برای سلیقه های متفاوت .

چهار شنبه سوری

تصاویری از کودکی تا...سران سیاسی جهان

پايگاه اطلاع رساني نوروز

قابل توجه خواهر کوچیکه و بی تا و هر کسی که دنبال نام برای کودکش  می باشد .

چه می کند این شهر آشوب ما ! مرسی عزیزم

دلش را ندارید نگاه نکنید

شما را سر جدَتان بیخودی پینگ نکنید که مایه ی شرمندگی می شود !

آن زمان که ما جوان بودیم و او به ایران آمد به او می گفتیم " دمیس روسز " و جوان های حالا می گویند " دمیس روسس " فرقی نمی کند ! اصل نغمه ی زیبای اوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط راوی