تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

و باز هم کامنت هایی از طرف من برای دوستان و از طرف دوستانم برای من !

دوستان تازه وارد بخوانند

از آنجایی که  شنیدن هر  سخنی از سخنوران خوشتر است در بارهء این که شب یلدا چیست و چگونه پدید آمد سخنی نمی گویم و  سخن گفتن در این باره را به اهلش می سپارم .

و باز می سپارم  به  عزیزی دیگر که زیبا نگاشته است.

هر چند که شما عزیزان عادت کرده اید نوشته های طولانی مرا که به بلندی شب یلداست را تحمل کنید اما سعی می کنم کوتاه بنویسم  تا فرصت برای خواندن مطالب مفید این عزیزان  داشته باشید .

 

شب های یلدای ما نیز به مانند دیگر ایرانیان متفاوت بود همانطور که برگزاری شب یلدا هم  دچار دگرگونی شده!

شب چره های ما هم ، کشمش و گردو ، آجیل، نخود چی و کشمش ، هندوانه ، انار ، کدو حلوایی آب پز و نان خامه ای بود .

هیچگاه پدرم شب یلدای  ما را ،بدون نان خامه ای نمی گذاشت .

نان خامه ای های بزرگ ! و چقدر خوشمزه !

زمانی که کودکی من به پایان رسید ، دیگر از شاهنامه خوانی و دیوان حافظ خبری نبود .

همچنان که  افراد بزرگ و کوچک،  مشغول خوردن و صحبت کردن بودیم با برنامه های مخصوص شب یلدا که از تلویزیون پخش می شد سرگرم بودیم .

معمولا" مجری این برنامه آقای منوچهر نوذری بود .

ایشان در آن زمان بیشتر در رادیو مشغول فعالیت بودند اما شب یلدا حتما" در تلویزیون ظاهر می شدند و برنامه ای پر بار را اجرا می کردند .

شخص دیگری با نام " انجوی شیرازی " معروف به " آقای نجوا " در شب یلدا مردم را با فرهنگ و رسوم اقوام مختلف آشنا می کردند .

"آقای نجوا " در این کار استاد بودند .

شیرین سخن و فهیم .

ایشان هر هفته در رادیو برنامه ای اجرا می کردند با نام " فرهنگ مردم ".

 تلویزیون در  شب یلدا از موسیقی های اصیل ایرانی و سنتی و مقامی پخش می کرد .

زمستان های دور بارندگی هم به این شکل نبود و شب یلدا بوی خودش را می داد ، گاه ارتفاع برف به جایی می رسید که در کوتان های دور بارندگی هم به این شکل نبود و شب یلدا بوی خودش را می داد ، گاه ارتفاع برف به جایی می رسید که در کوچه هایمان برای رفت و آمد ساکنین، تونل می زدند .

حدودا" ۴ سالم بود که باریدن  برف شب یلدا به جایی رسید که بعد از پارو کردن برف های پشت بام توسط اهالی محل  که در کوچه ریخته بودند ارتفاع برف حدودا" هم اندازهء ساختمان دو طبقهء ما شده بود . به طوری که جوانان از روی پشت بام با گامی بلند خود را روی برفهای وسط کوچه پرتاب می کردند .

اراکی ها هنوز هم از آن سال که یاد می کنند عنوان " سال سخته " را به کار می برند .

یکی از رسوم اراکی ها بردن هدیه به خانهء  عروس و دختر خانواده بود ،به آن هدیه می گویند " شب چله ای " که این رسم هنوز هم پا برجاست و من هنوز با ۴۵ سال سنم ، شب چله ای گرفتنم فراموشم نمی شود !

به این شکل که اگر دختری نامزد داشته باشد از طرف خانوادهء داماد  هدیه ای به همراه شیرینی و صندوق میوه برایش می فرستند و اگر دختری ازدواج کرده و از خانهء پدری رفته  باشد  از طرف پدر مادرش این هدیه ها فرستاده می شود . و اگر دختری پدر مادرش را از دست داده باشد ، این کار را برادر به عهده می گیرد .

اکنون که شیوهء زندگی روال دیگری به خود گرفته و هر کسی در شهر و دیاری غریب است و یا نه! غریب نیست اما تنهایی را ترجیح می دهد تصمیم گرفتیم با دوستانی که مایلند شب یلدای " اینترنتی " برگزار کنیم!:))

 دوستانی در نظر خواهی یا با نامه سوال کرده اند که آیا ما هم می توانیم در این جمع شرکت کنیم؟

در پاسخ به این عزیزان عرض می کنم که بسیار خوشحال هم می شویم .

این به آن معنی نیست که ساعاتی طولانی آنلاین باشیم ! نه! هر کسی می تواند حتی دقایقی حضور داشته باشد و با نوشتن خاطره ای ، حرفی سخنی ، گرمایی به این محفل دوستانه بدهد .

تنها شرط و خواهش این حقیر ، حفظ حرمت است .سعی کنیم مطلبی بنویسم که به کسی بر نخورد و باعث رنجش " دوستی " هرچند ناشناس نشویم !

امیدوارم چهار شنبه شب ،شب یلدای خوبی را با هم بگذرانیم .

شب چره های اینترنتی

تقدیم به مهمانان عزیز .اگر صفحه این آهنگ باز نشد به اینجا مراجعه کرده و آهنگ درو ، وا نمی کنم را انتخاب فرمایید .

مثلا" قرار بود سخن کوتاه کنم :))

 

این شما و این هم آقای خاتمی!

این پست را یادتان هست؟

در این باره آزاده هم حرفهایی دارد که  من هم به دلیل آشنایی با  یکی از ساکنین شهرک توحید گفته های آزاده را  را تایید می کنم .

ازنسیم هم ممنونم که اطلاع  داد .

روزی همان دوستم که ساکن بلوک مجاور بلوک ۵۲ بود و در باره اش نوشتم به اینجا آمد و تمام کامنت ها را خواند . حرفهای بسیاری داشت که به او قول دادم در فرصت مناسبی منتشر کنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

چندی پیش خواهرم با آقایی که سالهاست در اروپا زندگی می کند ، ازدواج کرد .

یکی دو روز بعد از عقدشان به خواهرم گفتم شما می توانید با عقد نامه وام ازدواج بگیرید حدود ششصد هزار تومانی به هر دو شما می دهند .

خواهرم و همسرش گفتند ما به این وام نیازی نداریم ، اگر می خواهی تو این وام را برای خودت بگیر.

کلی از این پیشنهاد خوشحال شدم وبا خودم گفتم با این پول کلی کار می توانم انجام دهم .

فردای آن روز رفتم بانک پرس و جو کنم ، گفتند باید مدارک لازم را بیاورید ، خود عروس و داماد یا پدرهایشان بیایند به همراه ۲ ضامن که در این بانک حساب داشته باشند .

چند روزی طول کشید تا ضامن پیدا کردیم.

به همراه عروس و داماد و دو ضامن و تمام مدارک لازم به بانک مراجعه کردیم .

بانک شلوغ بود .

گفتند بروید پیش رئیس بانک .

رفتیم .

همهء مدارک را نگاه کرد و گفت : برگهء اشتغال به کار داماد هم نیاز است ، داماد نگاهی به من انداخت ، خودش سکوت کرد که مبادا کار را خراب کند ، من مثل حسنک راستگو گفتم : داماد سالهاست که اروپاست و چند روز دیگر هم می روند ، این وام را من می خواهم بردارم و ضامن هایم هم، که هم در این بانک معتبرند و هم حساب دارند .

رئیس بانک نه گذاشت و نه برداشت جلوی همه داد زد که :

خا......نم .... از اول بگو می خواهم تقلب کنم ! وقت ما را هم نگیر !

انگار این بانک را توی سر من کوبیدند ، از خجالت داشتم آب می شدم !

گفتم: حالا چرا داد می زنید ؟ وام نمی دهید، ندهید ! چرا آبرو ریزی می کنید؟

ادامه داد : همین مشتری های امثال شماست که ما بانکی ها را بدبخت کرده !

وام نمی دهم خانم ! ایشان که در ایران زندگی نمی کنند ، قانون این اجازه را به ما نمی دهد !

و باز داد زد که: مملکت قانون داره!

ضامن ها ، پا در میانی کردند که آقای..... اگر مشکلی پیش بیاید ، ضامن که هست !

به همه شان اشاره کردم که برویم !

آمدم ! چون مملکت قانون داره !

امشب پای تلویزیون نشسته بودم که داغم تازه شد !

کانال ۲ ساعت هشت و نیم تا یک ربع به نه اخباری دارد به نام " بیست و سی "

اخباری ست که در هیچ کدام از برنامه های خبری دیگر پخش نمی شود و می توان گفت در نوع خود بی نظیر است .

بخشی از این برنامه گاهی اختصاص دارد" به دوربین مخفی ".

امشب با دوربین مخفی به سراغ افرادی رفته بودند که " چک سفید امضاء " می فروشند !

به این شکل که چک سفید امضائی( بدون مبلغ ) را به قیمت صد تا صد و پنجاه هزار تومان می خری و با هر مبلغی که دوست داشتی خرج می کنی !

گزارشگر برنامه به اسم مشتری رفته بود و تقاضای چک می کرد .

و از او سوال و جواب می کرد که چک از کدام بانک ها دارید ؟

فروشنده گفت : همهء بانکها ... ملی .. ملت... صادرات... تجارت ...

گزارشگر گفت با من ارزانتر حساب کن !

فروشنده گفت :وقتی می توانی مبلغ این چک را چندین میلیون خرج کنی دیگر برای چه چانه می زنی؟

گزارشگر گفت : اگر بعدا" مشکلی برایم پیش آمد چکار کنم؟

فروشنده گفت :آقا مشکلی پیش نمی آید اگر هم بیاید کاری به تو ندارند ، با امضاء کننده طرف هستند !

گزارشگر باز پرسید : امضاء کننده کیست؟

فروشنده گفت : شما به آن کار نداشته باش ، این ها یک سری هستند که سالهاست کارشان این است و با بعضی از بانکی ها ، زد و بند دارند !

گزارش مفصل بود و با تعداد زیادی از این فروشندگان صحبت کردند .....

وقتی گزارش تمام شد ، دخترم گفت:

چرا صورت این فروشنده ها را شطرنجی کردند که کسی نشناسد؟

گفتم : عزیز من ! مملکت قانون داره !

شاید بی ربط باشد اما دوست دارم این را اضافه کنم :

بار الهی
بار الهی
نعمت به خران دادی و عزت به سگان
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

فردا جمعه روز جهانی کودک و تلویزیون است.

آیا به راستی تلویزیون تا چه اندازه  از عهدهء این رسالت بر می آید؟

نقش تلویزیون در اوضاع نابسامان مملکت چقدر بوده است؟

چند در صد از افسردگی های افراد جامعه از برنامه های تلویزیونی تاثیر گرفته است؟

از روزی که بچه های ما یادشان می آید ، باید پا به پای دخترک کارتون های مختلف بدنبال مادرشان و می گشتند و گریه می کردند !

آنوقت می گوییم چرا جوان های این نسل ،افسرده و بی نشاط هستند!

راستش را بخواهید دنبال بهانه ای می گشتم تا روزی به این مقوله بپردازم و اینک فرصت را غنیمت می شمرم و از کودکی و نوجوانی خودم یاد می کنم و ارتباط ما با برنامه های تلویزیونی .

سالهای دور ، تلویزیون ، مهر را به کودک می آموخت و دوستی را !

صفا و یکرنگی را ، حرمت را و آنچه که یک کودک باید بیاموزد و سر لوحهء زندگیش قرار دهد .

مجری برنامهء کودک چنان سخاوتمندانه لبخندش را ،مهرش را به بینندگان خودش انتقال می داد که هنوز که هنوز است لبخندش ، مهرش جلوی چشمانم است.

احترام برومند را می گویم !

او که به واقع نامش و نشانش ، بیانگر شخصیتش بود و هست.

زمانی که تصویر او بر صفحهء تلویزیون ظاهر می شد ، کودک و بزرگسال را جذب خودش می کرد !

لبخندش لبخندی واقعی که باورش داشتی ، سخنش از روی صداقت ، که با جان و دل می پذیرفتی!

احترام برومند، همسر ، داوود رشیدی ، مادر لیلی رشیدی و خواهر مرضیه و راضیه برومند بود ، وهست !

او که به واقع در جای خودش نشسته بود از خانواده ای فرهنگی برخواسته بود که به واقع می شد آنرا در  نوع رفتارش تشخیص داد .

 

پارسال برنامه ای از شبکهء ۳ پخش می شد به نام "مهتاب ".

این برنامهء صد من یک غاز  را، مجریانی هم تراز خود برنامه اجرا می کردند : حسین رفیعی و محمد حسینی !

 مسابقه ای در این برنامه اجرا می شد به این شکل که:

تعدادی عکس از دوران کودکی و نوجوانی یک چهره برجسته ( هنرمند ، ورزشکار ....)نشان می دادند و از بیننده درخواست می کردند که حدس بزند صاحب این تصویر کیست .

شبی از این شب ها عکس هایی از کودکی و نوجوانی هنرمند با وقار تئاتر و تلویزیون و سینما  " داوود رشیدی " نشان دادند .

بعد از آن که پاسخ مسابقه مشخص شد مجریان با " داوود رشیدی " تماس تلفنی گرفتند و با او گپی زدند .

 داوود رشیدی  در پاسخ به  مجریان که از وی تشکر کردند که عکسها را در اختیارشان قرار داده خواست که نامی از همسرش برده شود گفت:

البته من از خانمم تشکر می کنم که با سلیقهء تمام ، از این عکسها مواظبت کرده .....

(من بیننده این احساس را کردم که داوود رشیدی دلش می خواست نام وی را بر زبان بیاورد  و یا کلامی هم او صحبت کند )

بلافاصله مجریان با حالتی پریشان به اینطرف آنطرف نگاه کردند و گویی پاسبان برای جلبشان آمده چنان از اشارهء کارگردان جا خورده بودند که بلافاصله به داوود رشیدی گفتند :

ما از شما متشکریم به همسر تان سلام برسانید ، خداحافظ!!!!

خانم برومند ، من به جای آنان از شما عذر خواهی می کنم!

خانم برومند شما به بزرگواری خودتان ببخشیدشان !

خانم برومند یادتان هست روزی که به" عنوان معترض" اطراف " قطب زاده" رئیس صدا و سیمای آنزمان ، با دیگر خانمهای همکارتان ، حلقه زده بودید و می گفتید که حاضر نیستید با مقنعه به کارتان ادامه دهید " قطب زاده چه گفت؟

گفت " تلویزیون از امروز در اختیار " پا برهنگان " قرار خواهد گرفت !

سینه اش را ستبر کرده و می گفت ، وفکر می کرد که چه جملهء فیلسوفانه ای بکار برده است !!

خانم برومند ، او راست می گفت ، پا برهنه ای چون "حسین رفیعی چه "می داند  جایگاه " احترام برومند " را ؟!!!!

همانند آن!! که نمی داند قیمت نقل و نبات را !

خانم برومند برای من چونان معلمی بود  که خیلی درسها از وی آموخته ام و وظیفهء خود دانستم چند خطی را در باب ایشان بنویسم .

 خانم برومند ، هیچکس به جای خودش ننشسته ! در این دیر خراب !! شما ببخش!

******************

دلم می‌خواهد تيم وطن من خوب بازی کند و ببرد. اما وطن من کجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

 نمی دانم پست بعدی را چه زمانی خواهم نوشت اما !........

دیشب  ، نزدیک های صبح  با صدای مهیبی از خواب پریدیم !

من و دخترم همزمان با هم بیدار شدیم اما او مانند برق خودش را به من رساند و در حالی که می لرزید دستهای من را توی دستش گرفته  بود و تکان می داد و می گفت :

مامان تو سالمی؟ مامان چی بود؟

فیوز کنتور هم پریده بود .

هر دو وحشت کرده بودیم و در تاریکی مطلق  دنبال چراغ قوه می گشتم .

آنقدر گیج و مات بودم که نمی دانستم چه اتفاقی افتاده !

به اصرار دخترم به طرف آشپزخانه رفتیم .

نور چراغ قوه را که انداختم ......... کافر نبیند .....

بخش زیادی از سقف آشپزخانه فرو ریخته !

تمام وسایل آشپزخانه ، غرق در کاه  گل و گچ  که  خیس خورده  و پخش شده .

چمباتمه زدم تا صبح !

همسایه طبقهء بالای ما چند روزی ست که رفته و قرار بود همسایه جدیدی  به جای او بیاید !

آمد ! خیر سرش !

دیروز  کارگر آورده بوده برای تعمیر لوله های ساختمان .( این ها را امروز فهمیدم ).

کارگر  هم نامردی نمی کند و یادش می رود شیر آب ظرفشویی را ببندد.

چنان آب در آشپزخانه جمع می شود که بعد از ۷/۸ ساعتی این بلا سر ما آمد!

صبح که همسایه جدید آمد دلم می خواست یک جوری حرص دلم را خالی می کردم اما نشد !

مردک وقتی آمده وضع ما را دیده ، مرتب اظهار شرمندگی می کند و می گوید چه کاری از دستم ساخته است ، بلافاصله و بدون مکث می گوید من امروز پرواز دارم ، چند روز دیگر بر می گردم و هر کاری داشتید در خدمتم ! هر کمکی هم خواستید روی من حساب کنید !!!!

یکی نیست  به او بگوید : مردک !

قربون چماق دود کشت !

تو کاه بده! جو، پیش کشت !


چنان  آشپزخانه در گل فرو رفته که هنوز رغبت نکردم از میان گل و لای خودم را به بساط "چای" برسانم ! گلویم خشک خشک است !

اینجا می نویسم و می روم تا ببینم چه خاکی بر سر بگیرم ! شاید هم چه گلی !

فقط دعا کنید تا زودتر شرایطم به حالت عادی برگردد !

دیدم خیلی حالم خرابه گفتم بیام برای شما چند خطی " درد دل " کنم !

راستی یک  سوال؟

چرا همیشه سنگ به در بسته می خوره ؟

دلم برای خودم سوخت ! چون جملهء بالا را می نوشتم مثل دختر بچه ها لبهام لرزید و بغض کردم !

برام دعا کنید !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

امروز چند لینک تقدیمتان می کنم تا بعد.

اول  دوست دارم یک مبارک باد قشنگ به گیلدا بدیم.با یک کامنت ! . تازه وبلاگ زده

چندی یش   مصاحبه ای با الهه  یکی از بهترین خواننده های برنامهء گلهای رنگارنگ  خواندم که دوست دارم شما هم این مصاحبه را بخوانید .

از پارسال تا به حال چند جوان با حوصله سایتی درست کردند که واقعا" دیدنی و جالبه حتی خود گوگوش یکبار برایشان نامه ای فرستاد که : شما عکسهایی از من در اینجا گذاشته اید که خودم هم ندارمشان .

فقط عکس نیست ، این سایت قلعهء تو در تویی ست که هر چه از گوگوش بخواهی در آن پیدا می کنی

صدها عکس  همچنین  موزیک .... 

ویدیو ها یادتون نره

فیلمها را هم ببینید

*****************

گویا بچه ها قراره شب یلدا  اینجا جمع شوند .

قدم همه روی چشمم ، اما من خوب بلد نیستم پذیرایی کنم ها گفته باشم .

فر ایزدی هم  قراره سینا کوچولو را بیاره ، به او گفتم که من با پسر بچه های شیطان کمی مشکل دارم :))

اگررها هم بیاد و با کامنت های خوشگل خوشگلش صفایی به اون شب بده ...چه شود !!

 این خوشگل خانم هم قراره برامون پرتقال بیاره !

هر کس  که می تونه  بیاد و اگر شده با گفتن یک خاطره ای، حرفی، که دل همه شاد بشه

از امروز اعلام کنه تا لینک  او  هم در اینجا اضافه شود . منتظر مهمان های شب یلدا هستیم اما این به آن معنی نیست که یک سره آنلاین  باشیم نه ! فقط  هر کسی هر چه به خاطرش میاد بنویسه 

راستی تا یادم نرفته !

من یک مشکل بزرگ دارم !!

و آن هم بعضی از خوانندگانم را نمی دانم آقا هستند یا خانم !!

مشکل از این بزرگتر؟ ::))

تا هر  اندازه که برایتان مقدور هست بیوگرافی مختصری از خودتان برایم بنویسد . ممنونم .

جان من در آمد تا فهمیدم کیانوش خانمه یا آقا ::))

******************

مهمانهایی که دعوت را پذیرفته اند :

این کاکو شیرازی گفته :راوی جان. من حتما میام. در ضمن من پسرم. ولی اگر تو قسمت مردونه صندلی پر بود و جا نشود میتونید تو زنونه برام یک گوشه ای جایی پیدا کنید. هیچ شکایتی نمیکنم. خوشحال هم میشم. :))

خواهر کوچیکهء خوشگل خودم .( الهی بمیرم که وبلاگ نداری پارتی بازی کنم )!!

دیگر عزیزان :رها ، کیانوش ، پرتقال ، صادق ،سارا ، سعید ،نسرین  ، گیلدا ،  شهرزاد و گلک خوشگلش

فر ایزدی با سینا کوچولو ،زهره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

امروز می خواهم پراکنده گویی کنم !

خودم هم نمی دانم این نوشته، مطلب،...  .. چگونه ادامه پیدا کند و به کجا ختم شود .

فرض کنید هذیان می گویم !

نمی دانم گفتمان فرمودن " حداد عادل " را از تلویزیون دیدید یا نه؟

دلم می خواست دستم می رسید و  وافور سلطنتی اش را توی سرش می کوبیدم " مردک"!

می گفت جوانان ما نمی دانند که چه موهبتی نصیبشان شده است !

چون زمان ما زندگی نکردند بنابر این درک نخواهند کرد ما چه می گوییم !

می گفت : ما  به دنبال رطوبت بودیم ، اما اکنون سیل آمده ! و جوانان  متوجه نیستند !!!

دقیقا" جملهء خودش را برایتان نوشتم !

منظورش علم اندوزی و اختیار عمل در دانشگاهها بود !!!

فکر کنم تازه از سر بساط پا شده بود !

حالا کدامشان دچار شب ادراری شده اند که اینچنین سیل به پا شده  ، را از  خود او  بپرسید .

دلم برای جوانان می سوزد به خدا !

هر چه بود زمان جوانی  ما اینقدر منت بارمان نمی کردند .

*****************

پست ( لب مگشا ار چه در او نوش هاست ) را که نوشتم ، چشمتان روز بد نبیند !

نامه های فدایت شوم بود که به طرفم پرتاب می شد ، همچنان هم ادامه دارد !

با دخترم می خواندیم و می خندیدیم :))

بد ندانستم پاسخکی در جواب بعضی هایشان اینجا بدهم !

به  آن ها که مراسلطنت طلب  خوانده بودند می گویم :

چه من سلطنت را بطلبم و چه نطلبم!! ، رئیس بزرگتان ( انگلیس ) کار خودش را می کند ، به حرف من و دیگری نیست !

کسانی هم به خاطر یک جمله مرا " توده ای" خوانده بودند !

متاسفم که اینقدر دنبال واژه می گردیم ،  حتما"خوب بود به جای جملهء "  خبرنگاران و عکاسان هم قشر زحمت کش و بی نصیب جامعه هستند " بگویم :خبرنگاران و عکاسان هم لایهء پرکار  بی پول اجتماع  هستند "

شاید اگر اینگونه می نوشتم "توده ای "خوانده نمی شدم !

******************

آخ که امروز بعد از مدتها " گیتی " گوش کردن چقدر می چسبه ، گیتی صمیمی ترین دوست " فریدون فرخزاد" بود . او همسر مسعود کیمیایی بود و مدتی با سرطان دست و پنجه نرم کرد و آخر هم غریبانه فوت کرد  .

کجایی فریدون فرخزاد ؟ نازنین ؟ کجایی ببینی چه کسانی به جای تو  نشستند وجولان می دهند!

*****************

 شب حادثهء شوم سقوط هواپیما ، کدامتان صحبت های تلویزیونی  "  امیر نامی " را در تلویزیون تماشا کردید؟

زمانی که آقای" حیاتی"  در اخبار طی تماس تلفنی با "امیر نامی" صحبت می کرد از او خواست که چگونگی این حادثه را شرح دهد !

بعد از مشتی اراجیف و " من در اینجا خلیفه در بغداد " گفتن ... آقای حیاتی از ایشان خدا حافظی کرد ، " نامی " گفت ببخشد یک موضوع دیگر هست به آن اشاره کنم! "حیاتی "با استقبال گفت: بفرمایید خواهش می کنم !

می دانید نامی چه گفت؟

گفت: این که پایین صفحهء تلویزیون نوشتید " جانشین ستاد مشترک ارتش ، باید بنویسید " معاون ستاد مشترک ارتش !! من معاون هستم !!!

حیاتی لحظاتی سکوت کرد و  با نگاهش به او گفت : ای خاک بر سرت !! با این  موضوع اشاره کردنت!!!

*****************

دارم بعد از گیتی به آهنگ وقتی تو گریه می کنی" ابی " گوش می کنم ، آخ که من عاشق این مرد هستم ، خواندنش ، حرف زدنش ، حرکاتش !

هر وقت حالم خوب نیست  تماشای کنسرتی از ابی حالم را حسابی سر جاش میاره !

دقت کرده اید چقدر انرژی مثبت به آدم می ده حتی آهنگهای آرامش !

جدا" نمی توانم بین ترانه هایش بهترین را انتخاب کنم ، ترانهء  چیزی بگو!  در این لحظه  برای من بهترینه ! قیامته قیامت .....!

چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره ................

بیش از سی سال پیش یک روز در یک برنامه تلویزیونی  به نام" چشمک " که مجری آن گوگوش بود ، دو تا جوان آمدند  جلوی دوربین ، یکی شیطان و بیقرار و دیگری آرام و متین "

شروع به خواندن کردند :

آن جوان شلوغ و پر انرژی ترانه ای خارجی می خواند و موهایش را تکان می داد ، آن یکی هم آرام ایستاده بود و فقط گاهی می گفت " پوم پوم پوم !

ترانه خیلی گل کرد و صفحه اش فروش کرد .

شهرام شب پره بود و ابی هم که فقط می گفت : پوم پوم پوم !

روزها پشت سر هم گذشت و " ابی " جایگاه خودش را پیدا کرد ، مردم هم همینطور !

هر کدامتان اگر روزی روزگاری به کنسرت " ابی " رفتید سلام من را هم برسانید !

اولش که گفتم نمی دانم چه خواهم نوشت !

هذیان بود؟ نه؟!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

  فکر می کنم سال ۶۸ بود  آن زمان ساکن اصفهان بودیم. گروه" صبح جمعه با شما" که همان گروه  زنده یاد منوچهر نوذری و همکارانش بودبرای اجرای برنامه به اصفهان  آمده بودند.  
  ما هم تصمیم گرفتیم به تماشای این برنامه برویم یادش بخیر که آن زمان بلیط ها صد تومان بود. روز نیمه شعبان  به محل اجرای برنامه واقع در چهارباغ بالا، رفتیم. 
  منوچهر نوذری و پریچهر بهروان مجریان برنامه بودند.       
   برنامه ای که اجرا می شد همان برنامه رادیویی  صبح جمعه بود با این تفاوت که روی "سن " برای تماشاچیان اجرا می شد.
اواسط برنامه بود که منوچهر نوذری و بهروان گفتند که می خواهیم مسابقه ای برگزار کنیم و از تعدادی تماشاچی دعوت می کنیم تا در مسابقه شرکت کنند .
 نوذری گفت : چون امروز نیمهء شعبان است ، به نیت امام  دوازدهم ،از آقایانی که  شماره سمت راست بلیط شان دوازده هست دعوت می کنیم که تشریف بیاورند روی سن.
  گروهی از خانمهای اصفهانی شروع کردند به غر زدن که پس ما خانمها چی؟! نوذری سرش را می خاراند و زیر چشمی به جمعیت نگاه می کرد و می خندید.   
اتفاقا" شماره ی بلیط دخترم دوازده بود، پدرش بلیط را گرفت و رفت روی سن.     
 حدود هشت نه نفری روی سن رفتند که یکی از آنها پدر دخترم بود. مسابقه آغاز شد و یکی یکی آقایان باختند و رفتند سر جایشان نشستند پدر دخترم آخرین نفر بود که جایزه ی مسابقه را  هم برد. یک شیشه عسل و یک دستگاه ضبط صوت.     
 برنامه با موسیقی ادامه پیدا کرد  و سپس نوذری گفت :  از  خانم هایی که شماره سمت راست بلیط شان دوازده هست دعوت می کنیم تا در مسابقه شرکت کنند.  
 من هم بلافاصله بلیط پدر دخترم را که همان بلیط دخترم باشد  را گرفتم و سریع رفتم روی سن.   
 هر چه ایستادم هیچکس دیگر روی سن نیامد.  
    نوذری هم مرتب می گفت : پس خانمها چرا شرکت نمی کنید؟ یعنی جایزه این خانم را بدهیم برود؟ هیچ رقیبی برای ایشان نیست؟   
 من آرام  نزدیک گوش نوذری ،گفتم هر چه شماره دوازده بود که آقایان با آن بلیط ها در مسابقه شرکت کردند دیگر بلیط شماره دوازده باقی نمانده!
 نوذری اول متعجب شد و سپس چشمهاش را  ریز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت الحق که اصفهانی هستی ! گفتم  اراکی ام! خندید و گفت اوه اوه اوه دیگه بدتر!   
سپس  رو به تماشاچیان کرد و گفت :با عرض معذرت اشتباهی رخ داده و درست هم نیست که این خانم را برگردانیم، خانم ها می توانند بلیط شماره دوازده همراهانشان را بگیرند و در مسابقه شرکت کنند .   
 خانمها آمدند روی سن، حالا بماند که کم مانده بود اعتراض های مردم برنامه را به هم بریزد که چرا هر خانواده دو بار در مسابقه شرکت کند و دیگران محروم باشند. نوذری سر و صداها را خواباندو مسابقه آغاز شد.  
 یکی یکی خانمها می باختند و می رفتند می نشستند.   
یادم  هست آخرین مرحلهء مسابقه به این شکل بود که از من پرسید یک حرف از حروف الفبا را انتخاب کن.من هم گفتم:" ق ".  
مسابقه آغاز شد پریچهر بهروان تند و تند از من سوال می کرد و  من هم باید سریع پاسخ می دادم .   
هر سوالی که می پرسید باید کلمه ای که می گفتم با حرف " ق " شروع می شد :   
 اسمت چیه؟ گفتم  قلی     
 چه غذایی دوست داری؟: قورمه سبزی   
 با چه وسیله ای شکار می کنی ؟ قیچی 
با چه وسیله ای سفر می کنی؟ قطار
...    
  بهروان  تند و تند  می پرسید و من جواب می دادم  نوذری هم سعی  داشت من را به شکلی دستپاچه کند ، این شگرد مسابقه بود.   
  بالاخره مسابقه  تمام شد و جایزه را بردم، یک روسری و یک چرخ گوشت.    
آمدم نشستم اما خدا روز بد نصیب هیچ کافری نکند.   
 تمام تما شاچی ها علیه ما شده بودند و غر می زدند.   
 وقتی برنامه تمام شد از درب خروجی که خارج می شدیم فحش و نفرین بود که حوالهء ما می شد که چرا هر دو جایزه ی مسابقه را ما برنده شدیم.  

روح زنده یاد منوچهر نوذری شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به خانه ی دوست قدیمم می روم .     

چنان پریشان و خسته  می بینمش که تاب ایستادن ندارم .

او ساکن بلوک مجاور بلوک ۵۲  همان بلوکی که در آتش سوختنش را دیدیم !

 از حال و روزش می پرسم !

می گوید خودت ببین و پنجره را اشاره می کند .

از پنجره به بیرون نگاه می کنم ، پیش از ورود به بلوک دیده بودمش!

تلی از خاک و خاکستر !

و افرادی که همچنان مشغول گشتن  و پیدا کردن جنازه ای ! جنازه که نه ! تکه های خاکستری!...

گاه گریه می کند و گاه سرش را به دیوار تکیه می دهد و چشمهایش را می بندد .

می گویم :" ز..... جان چه کاری از من ساخته است ؟ چکار می توانم برایت بکنم؟

اول می گوید هیچ! و بعد از لحظاتی  گویی که برق او را گرفته تکانی می خورد و می گوید " راوی" تو  با اینترنت کار می کنی ترا جان دخترت صدای ما را به گوش همه برسان ! هر چه خرجش می شود پای من !!

می گویم "ز... ، عزیز دلم، خرجی ندارد ، بگو ، خواهم نوشت .

با نگاه التماس آمیزی می گوید پس  چند دقیقه صبر می کنی من چند تا از همسایگان را هم خبر کنم؟

می گویم :ز...  ، عزیزم ،  هیچ عجله ندارم ، امروز ِ من، مال ِ تو ، هر کاری داری کنارت می مانم .

از آپارتمان خارج می شود و لحظاتی بعد می آید و می گوید به همسایه روبرویی گفتم تا بقیه را هم خبر کند.

و دقایقی بعد یکی یکی دو تا دو تا می آیند ، یک از یک پریشان تر .

"ز......" به آنها می گوید : راوی با اینترنت کار می کند و قرار است حرفهای ما را در آنجا عنوان کند ..

بعضی ها چپ چپ نگاهم می کنند و بعضی دیگر به همدیگر  نگاه می کنند.

هراس در چهره ی یکایک آنها دیده می شود.

به نرمی با آنان حرف می زنم و دلیل بهت آنان را می پرسم .

"ز.... به کمکم می آید و رو به آنها می گوید ، تا کی خفقان بگیریم؟ چرا حرف نمی زنید؟

وقتی که همدیگر را می بینیم دلمان پر از درد است و مرتب حرفهای تکراری را برای هم می گوییم ، خودمان که از این دردها با خبریم ، پس بگذارید تا همه بدانند ما چه می کشیم!

یکی از آن ها می گوید اگر به حالمان خبر شوند همین یک لقمه نان بخور و نمیر را هم از دست می دهیم!

به آنان اطمینان خاطر می دهم که از جانب من خیالشان راحت باشد .

یکی از آنان می گوید :

اگر بخواهیم حرف هم بزنیم کسی گوش به ما نمی دهد .

دیگری می گوید : اما از حالمان که خبر می شوند .

کم کم دل و جرات پیدا می کنند  به طوری که بعد از دقایقی  هیچ کدام به دیگری مهلت نمی دهند.

یکی می گوید :خانم  ، روزی به همسرم گفتم چرا برای این بدبختیهایی که سرمان می آید ، هیچ جایی نیست تا درد دل کنیم ؟

همسرم یکی از" ماهنامه های ارتشی " را نشانم می دهد و شعری را که در آن نوشته شده را برایم می خواند:
لب مگشا ار چه در او نوش هاست
کز پس دیوار بسی گوش هاست !

ادامه می دهد که : همسرم به من گفت این شعر را آویزه ی گوش هات کن اگر " جان ِ من "برایت ارزش دارد !

به او می گویم نمی فهمم ! بیشتر توضیح بده

می گوید : اگر لب باز کنیم  معلوم نیست چه بر سر همسران ما بیاید !

می گویم از دیروز برایم بگویید ، همهء دنیا با خبر شدند ، چرا می گویید که ...

یکی داد می زند که خا......نم !!! می دانید چرا؟ برای این که  این بار همه شان نظامی و خانوادهء نظامی نبودند!

این بار؟!!

بله !! این هفتمین C130 نیرو ی هوایی ست که سقوط می کند و هیچوقت اینطور خبرش در دنیا نمی پیچد .یادمان نرفته ۱۲۰ نفر از خانواده های بدبخت ارتشی ۴ سال پیش نزدیک مشهد توی کوه ها سقوط کرد و هیچ صدایش را هم در نیاوردند !

آن یکی می گوید : خبرنگار ها و عکاس ها جانشان عزیز است ، جان ما را از سر راه آورده اند .

می گویم فکر می کنید خبر نگار و عکاس و فیلمبردار  چه کسانی هستند ؟ آن ها هم قشر زحمت کش و بی نصیب این جامعه ...

یکی صحبتم را قطع می کند و می گوید الهی بمیرم ، خودم تکه  تکه های سوخته شان را دیدم

همه پریشان می شوند .

یکی می گوید : ببین خانم ،  این چیزهایی که در رادیو تلویزیون می گویند همه اش دروغ است .

در این هواپیما تعداد زیادی از خانواده های ارتشی هم بودند ! سوختند اما کسی حرفی از آنان نمی زند.

می گویم : اما این هواپیمای باربری بوده و برای تهیه ی  گزارش از یک ، مانور این افراد به بندر عباس راهی شدند .

می گوید :  د ِهمین دیگه ! وقتی می گویم به مردم حرف راست نمی زنند ...

این هواپیما  قرار بوده تعدادی از خانواده های ارتشی را به چابهار ببرد و بعد از چابهار به  سوی بندر عباس پرواز کند .

می گویم خانواده در این هواپیما چه می کردند ؟

می گویند همه مان عادت داریم سوار C130 شویم .

پول بلیط هواپیما های دیگر را که نداریم وقتی قرار است مسافرت کنیم آن هم به بعضی از شهر ها مجبوریم با C130 برویم .

یکی به دادم می رسد و می گوید حالا اون ها را ولش کن همین دیروز را بگو

ز.... می گوید راوی جان من توی اطاق داشتم راه می رفتم که دیدم هواپیمایی از جلو بلوک مان رد شد  و بلافصله صدای انفجار عظیم.

از پنجره نگاه کردم دیدم کوهی از آتش پایین بلوک روبرویی و هر تکه از هواپیما به گوشه ای پرتاب شده .

 بلافاصله برق قطع شد و ما همه از پله ها سرازیر شدیم .

افرادی بی سیم به دست می چرخیدند و ما هم هر کدام به طرفی فرار می کردیم بی چادر و بی روسری  پای برهنه! .

آتش زبانه می کشید و بلوک ۵۲ را هم به آتش کشید .

بال هواپیما به طبقهء اول ساختمان اصابت کرده بود و قسمتی از آن را فرو برده بود .

یکی از بالهای هواپیما جلوی در پایگاه افتاده بود.

بلافاصله دستور دادند در پایگاه را دژبان ها محاصره کردند تا هیچکس داخل نشود .

ماشین آتش نشانی پایگاه آمد و نتوانست آتش را خاموش کند ، بلدوزری آوردند و با خاک زیادی روی آتش را پوشاندند .

خوب که روی هواپیما و جسد ها خاک ریختند ، بعد از آن اجازه دادند خبرنگار و فیلمبردار وارد شوند .

بسیاری از افراد ساکن پایگاه را هم نمی گذاشتند وارد پایگاه شوند تا خوب همه چیز را پنهان کنند آنوقت اجازه دادند .

یکی می گفت دخترم حدود ۲ ساعت بیرون در پایگاه اشک می ریخته و التماس می کرده که داخل شود اما نیروهای امنیتی اجازه نمی دادند .

از افراد  بلوک ۵۲ می پرسم .

می گویند  بیشترشان سوختند و این ها دروغ می گویند .

دیشب می گویند برای ۳۶ خانوار چادر زدیم ! کو شما که آمدید چادری دیدید ؟

می گویم نه !

یکی از آنها می گوید ما همسایه ها نمرده بودیم که آنها بخواهند در چادر زندگی کنند اما می خواهم بدانم فرماندهان ارشد ارتش خجالت نکشیدند این حرف را زدند؟

مگر کم مهمانسرا در همین پایگاه و پایگاه یکم هست ؟ از بس به دروغ عادت کرده اند اقلا" دروغی نگفتند که آبرویشان نرود .

می پرسم کجا هستند افراد این بلوک ؟

می گویند: یک سری سوختند یک سری در بیمارستان بستری شدند و بقیه هم به خانهء اقوامشان رفتند .

یکی از خانم ها عصبانی می گوید :

مگر دستم به دست آن مسئول آتش نشانی نرسد که جلوی دوربین می گوید ما همه ی افراد را از بلوک خارج کردیم .

به خدا دروغ می گفت ، ما خودمان شاهد بودیم کسانی که" گر "گرفته از بلوک بیرون می دویدند .

یکی می گوید : دیدید خانم؟ اصلا" گفتند که در  شهرک توحید  خانواده های ارتشی زندگی می کردند؟

آن یکی می گوید : بعد از انقلاب ما شدیم" چوب دو سر ....  " ... مردم به ما می گویند شما نیرو هوایی ها بدبختمان کردید و  از انقلاب  حمایت کردید ، حکومت هم ارتش را ضعیف و بد بخت و گرسنه نگه داشته و سپاه پاسدارانش را تقویت می کند .

می خواهم بدانم اگر این اتفاق برای خانواده های سپاه افتاده بود همینطور بود؟ مثل ما غریب و بی کس؟

یکی از آن ها می گوید خانم ترا ارواح پدر مادرت بنویس که سرهنگ های نیرو هوایی همه مسافر کشی می کنند تا شکم زن و بچه هایشان را سیر کنند .

آن یکی می گوید : بنویس که هر وقت زنگ به تلویزیون می زنیم تا از کمبودهایمان حرفی بزنیم آن ها راضی به  همکاری نمی شوند .

آن یکی می گوید  چرا سرهنگ...... را نمی گویید که در ماموریت تصادف کرد و مُرد آنوقت همسرش پول نداشت سنگ قبر برای شوهرش بگیرد و تا یک سال قبرش بی سنگ بود تا همکاران پول گذاشتند روی هم سنگ قبر آن بدبخت را خریدند .

یکی می گوید همسرم در  قسمت... نیرو هوایی کار می کند فقط ۱۲ بچه بین مسافران سوخت و صدایش را هم در نیاوردند ...

همینطور که می گویند صدای شیون چند نفر از پایین بلوک شنیده می شود همه هراسان به پایین می رویم .

تا از طبقهء ...به پایین برسیم زمان زیادی می گذرد ، وقتی می رسیم عده ای از خانمها را می بینیم که با هم حرف می زنند و گریه می کنند .

ز.... از آنان می پرسد  چه خبر است؟

و آنها اسامی را پشت سر هم ردیف می کنند .. ..... افرادی که  در  بلوک ۵۲  سوختند و هیچکس به دادشان نرسید .

می پرسم از دیروز تا حالا چطور الآن خبر شدید؟

یکی می گوید : دیروز اینجا صحرای کربلا بود ، معلوم نبود  چه کسی چه بلایی سرش آمده!...

می خواهم خداحافظی کنم ، یکی می گوید : این را هم بنویس که این خانه ها را هم از صدقه ی سر شاه داریم ! نور به قبرش ببارد ببین چه خانه های محکمی برایمان ساختند ، هواپیما با آن اصابت کرد و فرو نریخت !

می گویم چشم خواهم نوشت !

قدم بر می دارم که یکی به طرفم می آید و می گوید : به خدا خلبان فهمیده بوده هواپیما ایراد دارد و نمی خواسته پرواز کند اما او را به زور وادار می کنند...
پ. ن شهرک توحید منازل سازمانی نیرو هوایی ، دارای ۵۲ بلوک  ۴ ، ۹ و ۱۰ طبقه  می باشد که  تعدادی ۶ واحده و بقیه ۴ واحده هستند .  از درب پایگاه که وارد می شوی بلوک ۵۲ درست روبروی در قرار دارد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

به خاطر آلودگی هوا امروز و فردا  کلیهء مدارس تهران تعطیل اعلام شد .

مدتی بود که با سرفه های خشک از خواب بیدار می شدم و نمی فهمیدم از  چیست !

اما چند روز ی  ست   که هوای تهران زرد رنگ شده  و غبار آلود !

 چند سالی ست که  در این  روزهای سال همین بساط را داریم !

هوا ابری نیست اما   نور خورشید به سختی از غبار عبور می کند  و خودش را به ما می رساند .

پردهء  حریر سفید رنگ  را زرد می بینی .

غبار همهء فضا را گرفته و وقتی چند لحظه ای حرف می زنی گلویت خشک خشک می شود و سعی می کنی با ته استکانی چای خشکی گلویت را بر طرف کنی !!

پوست دست وصورتت  چنان خشک  می شودکه هیچ "کرم مرطوب کننده ای "به داد نمی رسد !

هرچه زمین را " تی " می کشی و روی وسایل حانه را دستمال کشی می کنی ، دقایقی بعد  باز گرد و غبار  روی همه چیز را می پوشاند. با این که تمام در ها و پنجره ها بسته ست !

هوا راکد راکد ، هیچ برگی روی درختان تکان نمی خورد !

دیروز غروب وقتی که تلویزیون اعلام کرد که مدارس تعطیل است ، زنگ آپارتمان روبرو را زدم ، که به همسایه خبر دهم ، او دوتا دختر کلاس اولی دارد ، دو قلو هستند و خیلی مهربان .

گفتم مبادا خبر نشوند و صبح به مدرسه بروند ، دختر کوچولو ها ، وقتی شنیدند غرق بوسه ام کردند!!!

چه سیستم آموزسی داریم !!! بچه ای که  سه ماه از مدرسه رفتنش نگذشته اینطور از مدزسه گریزان شده !!

امروز صبح برای خرید نان از خانه خارج شدم ، دیدم همسایه ، دوقلوهایش را برداشته شال و کلاه کر ده تا بروند ، خانهء مادرش !!

به او گفتم هوا آلوده ست این طفلکی ها که مدرسه شان همین چند قدمی بود تعطیل شدند آ نوقت تو می خواهی اینها را ببری میدان امام حسین ( میدان فوزیه قدیم ) ؟؟؟؟! !!! جایی که نمی شود نفس کشید !!

پاسخ داد ، همهء مردم  در خیابان ها رفت و آمد می کنند ، ما هم به روش!!!

جدا" چه باید کرد؟

خود ما مقصریم؟

 دولت مقصر است؟

چه کسی باید راه چاره ای بیندیشد؟

بد نیست این را هم بگویم و بروم :

چند سال پیش یک برنامهء تلویزیونی  پخش می شد که در رابطه با محیط زیست و این حرفها بود، گزارشگر رفته بود در سطح شهر و مصاحبه می کرد .( این را خودم با چشمان خودم دیدم )!:

از یک خانم ساده دل ، مسن پرسید : خانم ؟  شما چقدر در سوراخ کردن لایهء ازون مقصر هستید ؟

زن بیچاره ترسیده بود گفت خدا  به سر شاهده اگر من کاری کرده باشم  و روحم از این که شما می گید خبر داشته باشه !!

پ. ن ! پستی که قرار بود برایتان امروز  بنویسم ، نوشتم و چند خط از آن باقی مانده بود که برق  رفت و همهء نوشته هام پرید !

گفتم این چند خط را تقدیم کنم تا باز از نو بنویسم .

یکی از کسانی که برایم نامه نوشت و  از آهنگهای تاجیکی سوال کرداین بود . به وبلاگش سری زدم دیدم بد نیست به شما معرفی کنم .

یکی از دختر های خوب وبلاگ  شهرخانه ای ویلایی داشت اما گویا با زلزلهء پاکستان دچار آسیب شد و به خانهء آپارتمانی و نقلی اش نقل مکان کرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط راوی  | 

انسانم آرزوست !

گویا عزیزان بی شماری مانند من شیفتهء صدا و پنجه های سحار این خورشید تابان موسیقی تاجیکستان شده اند .

از روزی که خاطره ام را با استاد دولتمند خالف نوشنم تعداد زیادی نامه برای من آمده ، بسیاری از این عزیزان تشکر کرده اند و بسیاری هم اطلاعات بیشتری از این غول موسیقی تاجیکستان خواسته اند .

از آنجایی که پاسخ به تک تک نامه ها برایم مقدور نبود بر آن شدم تا این پست را تقدیم این اهل دلان کنم .

آهنگهایی که از استاد دولتمند خالدان شنیدید به کوشش جناب جامی در اختیار ما قرار گرفته و من در همینجا از ایشان قدر دانی می کنم .

آقای مهدی جامی چندی پیش فیلمی هم در این باره ساخته اند که اطلاعات بیشتر را می توانید در اینجا بخوانید .

در باره استاد دولتمند می توانید این مطالب را هم مطالعه کنید .

دولتمند خال، صدايی در اوج فلک

دولتمند فلک خوانی را به مرتبه موسيقی اصيل ملی ارتقا داده است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط راوی 

خاطره ای که برایتان نقل می کنم مربوط به حدودا" ۲۰ سال پیش است.

در یکی از شهرهای جنوب کشور زندگی می کردیم .

دخترم حدودا" ۳ سالش بود.

در همسایگی ما چند خانوار زندگی می کردند که بچه هایی هم سن و سال دخترم داشتند که همبازی های خوبی برای هم بودند.

در بین این بچه های ۳/۴ ساله یک دختر یک ساله هم بود که مادرش اصرار داشت  تا بچه ها او را هم در خاله بازی  هایشان شرکت دهند!

معمولا" بچه ها هم سعی دارند در این مواقع بچه های کوچکتر را در جمع خودشان راه ندهند  خصوصا" اگر بچه شیطان هم باشد!

ما، مادرها سعی داشتیم بچه ها را متقاعد کنیم  که این دختر کوچولو را هم در بازیشان راه بدهند.

اسم این دختر کوچولو " زینب " بود .

زینب مرتب بازی بچه ها را به هم می زد ، مثلا" اگر اینها ظروف و اسباب بازیشان را می چیدند  تا خاله بازی کنند ، زینب می رفت و کاسه کوزه شان را به هم می ریخت و وسایلشان را برمی داشت .

خلاصه ، در کل بچه ها با زینب میانهء خوبی نداشتند و دوست داشتند به شکلی سر او را زیر آب کنند !!

 

یک روز من و " پدر دخترم " دعوایمان شد ( طبق معمول )!

پدر دخترم همیشه عادت داشت وقتی بحث بالا می گرفت ، از خانه بیرون  می رفت و من هم می نشستم گوشه ای و گریه می کردم !

آن روز وقتی " پدر دخترم " از خانه بیرون رفت من هم نشستم به گریه زاری ، مانند بچه ها گریه می کردم : اوهو اوهو ! اوهو اوهو :((

تصور کنید  مادری را  که  در گوشه اطاق نشسته و  با صدای بلند گریه می کند و دخترش هم سعی دارد  به شکلی مادر را آرام کند !

گاه یادم می رفت که دیگر کودک نیستم و رفتارهای کودکانه ازم سر می زد !!

همینطور که گریه می کردم ، دخترم به طرفم آمد و با دستهای کوچکش نوازشم می کرد  و اشک توی چشمهایش و لبهایش هم می لرزید و تند تند می گفت :

مامان گگه نکن ( گریه نکن ).

بخوانید مکالمات من و دخترم را در آن لحظات!

: مامان گگه نکن!

: اوهو اوهو

: مامانی تو لا خدا گگه نکن !

: اوهو اوهو اهو ...

: مامانی!

: الهی بابات زیر ماشین بمونه !

: نه ! بابام نمونه !

: پس من بمونم .

: نه! زینب بمونه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

دیشب برنامهء "با کاروان شعر و موسیقی" از تلویزیون پخش شد هر چند که از مجری این برنامه اصلا" خوشم نمی آید اما به خاطر بعضی از مهمانان این برنامه ، آن را تماشا می کنم.

اگر خواستید بدانید چرا از سهیل محمودی خوشم نمی آید در نظر خواهی سوال کنید پاسخ می دهم .

حیف است این پست با ..... مخلوط شود.

مهمان دیشب این برنامه استاد برجستهء موسیقی تاجیکستان " استاد دولتمند خالدان " بود .

این برنامه در شهر دو شنبه ضبط و تهیه شده بود .

نام ایشان دولتمند و لقبشان خالدان است اما به نام دولتمند خُالُف معروف است که در ایران  دولتمند خلف خوانده می شود .

حدود ۶/۷ سال پیش به همراه دخترم مشغول وارسی جدول برنامه های جشنوارهء موسیقی فجر بودیم تا تعدادی را انتخاب کنیم و برای دیدن آنها به جشنواره برویم .

چشممان به برنامهء کنسرت موسیقی تاجیکستان و استاد دولتمند افتاد و از آنجایی که با صدای ایشان آشنایی داشتیم تصمیم گرفتیم اولین کنسرتی که می رویم همین موسیقی تاجیک باشد .

تا این که روز موعود رسید و برای تماشا به دانشگاه هنر رفتیم .

یک ساعت پیش از شروع کنسرت آنجا بودیم و در حیاط دانشگاه قدم می زدیم که دیدم مینی بوسی در آنجا توقف کرد و گروه تاجیک هر کدام ساز به دست از مینی بوس پیاده شدند .

جلو رفتم و از کسی که جلو گروه حرکت می کرد سوال کردم :

ببخشید " استاد دولتمند کدام یک از شماست ؟

لبخندی زد و با لهجهء شیرینش گفت: خودم هستم !

چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم ، من اظهار خوشحالی که ایشان را از نزدیک دیده ام و شانس دیدن برنامهء زندهء وی را دارم و ایشان هم ذوق زده تر از من ، ابراز می کرد که: بسیار شاد گردیده ام که ایرانیان اینچنین از ما استقبال می کنند.

بعد از صحبتی که رد و بدل شد ایشان به همراه گروه به جایگاه مخصوص رفتند و ما پشت درب سالن منتظر .

دخترم گفت : چه انسان شریف و دوست داشتنی ای بود ، من می روم تا سبد گلی برایشان تهیه کنم .

۱۰ دقیقه به شروع کنسرت مانده بود که دخترم رفت و درست زمانی که نوازندگان مشغول کوک کردن سازهایشان بودند آمد با سبدی پر از گل .

جدا" از توصیف کردن این برنامه عاجزم و نمی توانم حال و هوای آن کنسرت را آن طور که بود بیان کنم .

من عاشق موسیقی ام و کنسرت هم زیاد رفته ام اما !

مست شدن با موسیقی را آن روز با تمام وجودم حس کردم .

هوش از سرم پریده بود و چنان به وجد آمده بودم که به واقع احساس پرواز کردن را داشتم .

از هماهنگی این گروه ۱۱ نفره هرچه بگویم حق مطلب ادا نشده ، از رهبری ارکستر که توسط خود استاد انجام می شد ، جدا" حرکاتش هم خودش موسیقی بود !

در این کنسرت هم از آهنگهایی که شنیده بودم اجرا شد و هم آهنگهای جدید که تا کنون نشنیده بودم .

کنسرت که تمام شد ، در بین تشویقهای مردم و هیاهوی جمعیت ،دخترم سبد گل را به استاد داد .

ایشان با فروتنی خاص خودش اظهار خوشحالی کرد و خداحافظی کردیم و آمدیم .

آمدیم اما چه آمدنی ! انگار روی ابرها قدم می گذاریم ، سبک ، مست ، ...

به محض این که به خانه رسیدم گوشی تلفن را برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به خواهرها و برادر ها که خودتان را برسانید برای اجرای بعدی این کنسرت .

و از هر کدام هم جوابی اینچنین شنیدم !... حال و حوصله داری ها! سر زمستان راه بیافتیم بیاییم تهران برای دیدن یک کنسرت .

فقط همین خواهر کوچیکه که الآن در اروپاست ( آن زمان اراک بود ) به همراه مادرم به تهران آمدند .

اجرای بعدی برنامه باز هم در همان مکان بود .

رفتیم ، من و دخترم و مادرم وخواهرم .

هدیه ای هم برای ایشان در نظر گرفتم ، یک خطاطی روی چوب ( مشبک کاری ) که روی آن با خط زیبایی نوشته شده بود :

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است .

... وقتی گروه تاجیک از راه رسیدند ، استاد از مینی بوس که پیاده شد تا من و دخترم را دید شناخت و با اشارهء سر سلامی کرد.

به طرف ایشان رفتیم و، وی ما را به جایگاه مخصوصشان دعوت کرد .

هدیه را دادم و گفتم که: استاد مادر و خواهرم از شهرستان برای دیدن کنسرت شما آمده اند .

شادی کودکانه ای در چشمانش هویدا شده بود که او را زلال تر از آنچه بود نشان می داد و نگاهش کم از نواختنش نداشت !

در کل خیلی با احترام با آدم حرف می زد اما وقتی که خواست با مادرم صحبت کند ، چهره اش ، کلامش ، حالت خاصی از احترام را گرفت و به مادرم گفت:

مادر، شما بسیار مرا شرمنده داشته اید و من امروز به افتخار حضور شما ترانه ای که برای مادرم خوانده ام ، می خوانم . قرار نبوده است که این را بخوانم اما می خواهم که پاسخی اندک به شما بدهم که رنج سفر را برای من تحمل نموده اید .

و سپس گفت مادر خودم ۴ ماه پیش فوت گردیده است . و من ۴ ماه است که نه نواخته ام و نه خوانده ام برای خاطر حرمت مادرم اما چون به ایران دعوت شده ام اینجا می خوانم .

.... کنسرت شروع شد به همان زیبای و به همان شکل با این تفاوت که یک آهنگ دیگر به آن اضافه شده بود .

و این کار استاد برای من یعنی همه چیز ...

یک خط از شعر آن ترانه :

از ثروت و ز شهرت گر بر فلک زنم سر

تعظیم می کنم باز در پیش پای مادر ...

آهنگ این ترانه قیامت بود قیامت!

کنسرت که تمام شد بعد از خداحافظی به خانه آمدیم .

حدود یک ساعت بعد زنگ تلفن به صدا در آمد !

می دانستم کیست !

منتظر بودم !

استاد بود !

زمانی که هدیه را کادو می کردم روی یک ورق کاغذ شماره تلفن منزلمان را نوشته بودم و در بسته جای داده بودم ، بدون هیچ پیغامی !

با لهجهء شیرینش گفت :

سلام ، شما راوی هستید ؟ ( نام واقعی خودم را گفت . اینجا راوی شدم :))

گفتم : سلا.........م..... استاد ....

داشتم ذوق مرگ می شدم که فرصتی پیش آمده تا بیشتر با وی به گفتگو بنشینم .

خیلی با هم صحبت کردیم ... از ایران از تاجیکستان .. از موسیقی از شعر .... تا از خودش سوال کردم .

گفت: نامم دولتمند است و لقبم خالدان . جوان که بودم نام کارگردان روسی را برای نام هنری خودم انتخاب کردم ۹ فرزند دارم ، نام همسرم" دولت برین" است و نام این پسرم که دیدی همراهم بود " روزیمند". در دانشگاه موسیقی تاجیکستان تدریس می کنم حدود ۵۰ سالم است و........

ایشان لطف خاصی نسبت به من داشتند و من هم غنیمت دانستم و گفتم استاد ، از کارهای شما فقط یک کاست در ایران هست آیا شما ویدیویی ، کاستی از خودتان همراه دارید که به من بدهید ؟

گفت: کاش زود تر تو را دیده بودم ۲ ویدیو همراهم بود یکی را دادم به آقای خاتمی و یکی هم به دکتر مهاجرانی !!

( کوفتشون بشه ، مگه نه؟ )

سپس گفت : من امشب و فردا شب می روم به استودیو ..... برای ضبط برنامه ، با صاحب آنجا آقای .... صحبت می کنم تا یک کاست از این کار را بدهد تا به تو هدیه کنم .تو پس فردا بیا لابی هتل بزرگ تهران تا نوار را به تو بدهم .

پس فردای آن روز رفتم ، کمی دیر رسیدم ، دیدم اعضای گروه در مینی بوس نشسته اند و استاد دارد آن اطراف قدم می زند .

تا من را دید گفت : منتظرت بودم تا این نوار را به تو بدهم .

نوار را گرفتم و سریع خودم را به خانه رساندم ، نوار را داخل ضبط گذاشتم و هرچه گشتم دریغ از یک آهنگ جدید ! همان کاستی بود که خودم داشتم و سالها بود در بازار موجود بود .

شب زنگ زدم هتل که : استاد این کاست همان کاست قدیمی بود !

هم خیلی تعجب کرد و هم بسیار ناراحت شد و گفت :

این مرد مرا فریب داد !

اینجا بود که باز هم از کردار بعضی از ایرانی ها خجل شدم !

وقتی دیدم ایشان خیلی ناراحت شدند گفتم : استاد خودتان را ناراحت نکنید .

گفت: من برای امثال تو می خوانم که نواختن و خواندن مرا می فهمند .اما اینها فقط به پول می اندیشند !

سپس گفت: راوی تو سوخته دل هستی ، من این را فهمیده ام !

گفتم از کجا استاد؟

گفت از این که اینقدر مجنون موسیقی هستی ، تا سوخته نگردیده باشی این حال را یافت نمی کنی !

از زندگی ام پرسید ، فقط به او گفتم ، هیچ چیز زندگی ام آنی نیست که می خواستم .

گفت: هر گاه که غمگین می شوی این ترانهء مرا برای خودت بخوان، و پشت تلفن شروع کرد به خواندن

دیوانه ام کرده بود ! چقدر این انسان پاک و زلال است ....

خواند:

به مطلب می رسد جویای کار آهسته آهسته

ز دریا می کشد صیاد ، دام آهسته آهسته

به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرق

گذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته

اگر چه رشته از بار گهر به جان لاغر شد

کشد از مغز گوهر انتقام آهسته آهسته

اگر نامی بلند از چرخ خواهی صبرو کن صائب

ز پستی می توان رفتن دوان آهسته آهسته

و به جای نام صائب نام خودم را خواند .

از شوق گریه می کردم گفتم استاد این کار شما را هرگز نمی توانم تلافی کنم .

گفت: چرا ! می توانی !

اگر شاد زندگی کنی تلافی کرده ای

گر چه در چهرهء  خودش غم موج می زد :(

سالهاست که مرام این بزرگ مرد مرا دیوانه کرده .

وقتی که می خواست از ایران برود آدرس و تلفن منزلش را داد و از ما دعوت کرد ....افسوس ...

او رفت اما برای من خاطره ای باقی گذاشت که تا عمر دارم به یاد آن خاطره دلشادم .

گوش کنید : حیلت رها کن عاشقا