تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

سلام

از لطف  همهء شما عزیزان ممنونم چه آنها که از اول خوانندهء وبلاگم بودند و چه کسانی که تازه به جمع خوانندگان بلاگم پیوستند .

 یک تشکر ویژه از تمام عزیزانی که برایم نامه دادند و پیغام نوشتند و جانی دوباره در من دمیدند .

نکته ای که باید عرض کنم خدمت دوستان  خوبم بخصوص آنها که می گویند با خواندن نوشنه های من بغض می کنند و اشک  می ریزند ،این است که:

من با تمام سختیها کنار آمدم و می توانم بگویم سی سال  از عمرم را  به دلخواه خودم زندگی نکردم اما !

اما هیچوقت اجازه ندادم که افکار و عقاید اطرافیانم بر ، روح و قلب من اثر کند ! هیچوقت .!!

شاید با خواندن وبلاگ من ، راوی را زنی تصور کنید که گوشه ای نشسته و به نقطه ای خیره شده  و زانوی غم بغل گرفته !!!

نه!

ابدا" این طور نیست .

من خوشبختی را در دل خودم و برای خودم ساخته ام ، این را که نمی توانند بگیرند !

می توانند؟!!!

من هم مشقت داشتم ، هم دارم و هم خواهم داشت !! تا چه زمانی ؟ خودم هم نمی دانم .اما !!!!

گاه شیطنت های  دختر بچه ها را دارم ، گاه جوان ۱۸ ساله ام و گاه  خیلی پیر .

منظورم از گفتن این حرفها این است که :

عزیزانی که شاید هم سن و سال تنها فرزند من باشید ، با خواندن سرگذشت من غمگین نشوید که خود را نخواهم بخشید .

تنها فرزند من که در پست اول هم گفتم: "  مونسی  دارم ..." دختری ست که حلاوت بودنش تمام تلخی های گذشته را برای من جبران می کند .

۲۳ سال است که  همدم هم هستیم ، یار غار هم هستیم ، رفیق هم هستیم ...

بچه که بود در خاله بازی هایش نقش کودکش را بازی می کردم ،  نوجوان که شد قدم به قدم  او را همراهی می کردم  و حالا که خود خانمی شده ، اوست که مرا یاری می کند . اوست که به من می آموزاند ....

گاه لبخند می زند و می گوید : مامان ! تو هیچوقت نباید پیر بشی ! خودم هر روز  تو را up to date  می کنم ! و این کار را هم می کند .

با هم عالمی داریم که نپرس !!  همه  از  رفاقت ما  حیرانند و گاه بعضی ها هم غبطه می خورند .

 خواهر ی دارم ، ماه ! همان خواهر کوچیکه که کامنت می گذاره . ایقدر مهربونه که من هیچگاه فکر نمی کنم یک فرزند دارم . او را هم اندازهء  دخترم دوست دارم .

پس بدانید که  در اوج رنج ها و سختی ها ، نیروئی هست که  مرا ایستاده نگه دارد .

شما  دوستان هم که به من جان تازه ای بخشیدید .

 در اینجا از همهء عزیزانی که  نامه هایشان بی جواب مانده عذر خواهی می کنم و در اولین فرصت جواب خواهم داد .

خیلی از عزیزان از من می پرسند چند سال دارم . سن تقویمی من می گوید ۴۵ ( چهل و پنج )سال.

و در پایان به همهء شما می گویم :

دوستتان دارم .

به زودی خواهم نوشت . شاد باشید

یک خواهش هم از دوستانی که لینک بلاگ من را در کنار دوستانشان گذاشته اند دارم و آن این که لطف کنند و در کامنتی به من اطلاع دهند . مشکل فیلترینگ  باعث می شود که من از این موضوع بی اطلاع باشم . نمی خواهم شرمندهء کسی بشوم و می خواهم متقابلا" من هم لینک دوستان را در صفحه گذارم .متشکرم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

سلام خواننده گرامی .

چند روزی ست که با خودم در گیرم ، حسی که نمی توانم توضیح بدهم اما  برای  نوشتن یا  ننوشتن  تردید دارم.

روزی تحت تاثیر کتاب فریدون سه پسر داشت مطلبی را  نوشتم که آقای عباس معروفی  نامه ای  برای من فرستادند و اظهار کردند که از این نوشته خوششان آمده و تصمیم دارند آن را در نظر خواهی این کتاب  جای دهند کلی ذوق مرگی به من دست داد  ...

  این نامه به من انرژی نوشتن داد وتصمیم گرفتم مطابق با کتاب مذکور سرگذشت جوانان اعدامی  و تبعیدی محله مان را در چند پست بنویسم .

خب طبیعی بود که اولین کسی را که انتخاب کردم بهروز بود . عشق اول و آخر من ، که زندگی و جوانی او و  ۲ برادر دیگرش فدای راه آزادی شد .

هر چه کردم که سرگذشت خودم را ننویسم نشد که نشد . من آینده  ام را در وجود بهروز می دیدم .

عزیزانی که شاید دوست ندارند نامشان در اینجا درج شود از طریق نامه مرا تشویق کردند و من هم روز به روز جسور تر شدم !

تا این که چند روز پیش نامه ای از آقای محترمی داشتم که گویا خود را قیم وبلاگ نویسان می دانند و ضمن نامهء مفصلی از من خواستند ادامه ندهم !!!

من مطابق گفتهء ایشان عمل نمی کنم !! چرا که نه جانب  ادب را رعایت کرده بودند و نه نوشته های وبلاگشان سر و ته داشت ، خودم با خودم درگیرم .

جواب ایمیل این آقا را هم ندادم اما در اینجا باید عرض کنم که نه وبلاگ ارثیهء پدری کسی ست که من دست روی آن انداخته باشم و به قول این آقا حس ترحم این و آن را بخواهم جلب کنم و نه جای کسی را تنگ کرده ام .

من؟!!

 حس ترحم؟!!

برای چه؟

من از  عمر رفتهء خود می گویم و بهروز که بی گناه کشته شد .

آیا کسی که بخواهد به من ترحم کند جوانی من را به من بر می گرداند یا بهروز را زنده می کند ؟!!!!

اگر این ترحم کردن میسر باشد من  استقبال می کنم از این ترحم !!!!

خوشبختانه خوانندگان بسیاری دارم و این یرای من افتخار است که تو ! خوانندهء گرامی وقتت را به خواندن این سرگذشت می دهی .

 می گویند طبیعی ست که وبلاگ نویس بعد از مدتی دچار این تردید می شود که ادامه دهد یا نه؟

اما من از شما خوانندهء عزیزم در خواست می کنم که نظرتان را در مورد  نوشته های من بدهید چه با نامه چه با کامنت که چه نظری دارید ادامه دهم یا نه؟.

آنچه مسلم است برای من نظر خوانندگانم ارزش دارد ، اگر بگویم برای دل خودم می نویسم حرفی ست بی اساس ، چرا که  خود می دانم چه بر من گذشته .

 ازعزیزان و بزرگانی هم که مرا با نامه تشویق کرده اند تا به حال نهایت تشکر را دارم .

 باز در آخر از شما عزیزان درخواست می کنم  که نظرتان را بگوئید .

برای من مهم است !

شاد باشید .

 منتظرم .

خوشم میاد از این پشتکار آقای علیمحمدی  و آقای سعید حاتمی بعد از بلاگ نیوز فارسی و انگلیسی و دانمارکی ، حالا هم فرانسه واسپانیائی رو راه انداخت . مبارک باد اسد خان  سعید آقا .

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط راوی  |