تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

از همان روز اول که وبلاگ نویسی را آغاز کردم گفتم که هیچ ادعایی ندارم.

نه نگارش صحیح را بلدم و نه ادبیات می دانم سواد آنچنانی هم ندارم اما می خواهم بنویسم ،ننویسم غمباد میگیرم! 
 
چه روزها و شبهایی می گذرانیم شبهایی پر از التهاب و نگرانی و روزهایی پر از انتظار انتظاری تلخ و کشنده.

از آن شبی که عکس تکیدهء گنجی روی صفحهء مانیتورظاهر شد زندگیمان روال دیگری پیدا کرد.

همان شب بود که رمان فریدون سه پسر داشت را شروع کرده بودم به خواندن .با فریدون سه پسر داشت رفتم به  روزهای دوران جوانی ام.   
 به آن روزها که جوانها مثل گل پرپر می شدند و این آغازی بود برای این روزهای سیاهی که اکنون داریم.  
 یکی دو فصل از رمان را که خواندم حس کردم دو روح دارم و دو مغز !   
 دو روح متلاطم و دو مغز که مانند ساعت برایم کار می کند.    
 یکی میخکوب شده بود روی رمان فریدون سه پسر داشت و آن یکی برای خودش سیر می کرد و مرا هم همراه خودش می برد.   
 می برد به سالهای دور .  
گاهی چنان این دو روح در هم می آمیختند که نمی دانستم که آن زمان های دور ، در کنار خانوادهء فریدون بودم یا در محلهء قدیمی مان در اراک.  
 همان محله که پر بود از جوان های روشنفکر یکی از یکی ماه تر یکی از یکی لایق تر یکی از یکی ایرج تر سعید تر مجید تر.   
 گاهی ایرج را جواد سجادی می دیدم گاهی گازرانی گاهی سادگی گاهی مجد آبادی فراهانی و گاهی...
  به محلهء قدیمی مان که می رفتم مجید های زیادی هم می دیدم، نمی دانستم که  من همسایهء مجید بودم یا غلام؟!   
 مجید همان حسین نبود؟  
 وای از این همه سعید هایی که دور و بر من بود چقدر مجید چقدر سعید وااااای خدا چقدر ایرج
!    
 به  اسد و فریدون که می رسیدم دلم می خواست در محلهءقدیمی چشم باز نکنم دلم می خواست کور می شدم و نمی دیدم چقدر اسد زیاد شده چقدر فریدون  در اطرافم می بینم !   
 آن روحی  که من را می برد به زمان قدیم گاهی می آمد یقه ی این روحم ، که در رمان ذوب شده بود را می گرفت داد می زد پس کو فرح؟ من در خانهء فریدون، فرح را نمی بینم !   
 کو مهین کو شهناز ؟ اینها هیچ کدام به انسی برفی رمان شبیه نیستند!   
فریاد می زد که :مهین فرح شهناز  دخترانی تاثیر گذار و فعالند  اما انسی برفی شبیه به آنها نیست . 
اما  این روح حل شده در رمان  یقه اش را به آرامی از چنگ آن روح  سرگردان بیرون می آورد و بدون این که جوابی بدهد  حل می شد تو رمان
.  
آن روح سرگردان خیلی ها را  دید و زور این روح نیامد !

مادری را دیدکه در رمان نبود مادری که به دست خودش جگر گوشه اش را تحویل موءمنان !داد تا کمی گوشمالیش دهند اما چند روز بعد پول گلوله را داد که  جنازهء نازنینش را ، جگر گوشه اش را از مومنین تحویل بگیرد .

بار آخر روح سرگردان خشمگین آمد که: در آن محله عطا ءالله مهاجرانی هم هست او هم روشنفکر است اما از جنس هیچکدام نیست ! نه سعید است نه مجید نه ایرج  نه اسد نه فریدون نه انسی برفی نه.... پس او از کدام جنس این رمان است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

 

*به نام نوری که در دلم سوسو می زند.* 

نامش خداست؟ نمی دانم ایزد یکتاست ؟ نمی دانم. عشق است ؟ باز هم نمی دانم

فقط می دانم که برایم خدایی می کند .

خیلی دیر شروع کردم که بنویسم اما هنوز هم زود است . همیشه دوست داشتم بخوانم و  بیاموزم. برای گفتن و نوشتن باید دانست خوب هم دانست اما  خب! بی هیچ ادعایی شروع می کنم.

بهار های زیادی پشت سر گذاشته ام اما پاییز های پشت سرم خیلی کم است اگر هزار پاییز هم ببینم باز هم کم است چون عاشق پاییزم .

 تنها فقط عاشق پاییز نیستم ،عاشق تنها مونسم هستم که با او عمریست همخونه ام    . عاشق موسیقی قشنگم .

عاشق نوشته های قشنگم .عاشق شعرای زیبام عاشق فیلم های خوبم .

عاشق دنیای بچه هام .عاشق سیگارم .

 عاشق آدمای خوبم  اما  بیشتر اوقات  تنهایی رو خیلی دوست دارم .

با دنیای مجازی ( اینترنت) هم عالمی دارم .

 گاهی به  همخونه ام می گم ممنونم که من رو با این دنیا آشنا کردی . لبخند می زنه .کم حرف می زنه اما یه دنیا می فهمه .

به اون می گم میدونی چه جوری دوستت دارم؟

با چشماش می گه هان؟

می گم دیدی آدم شعر فروغ رو چه جوری دوست داره؟ من اونجوری دوستت دارم و اون می فهمه که چی می گم . اصلا" برای این فهمیدن هاشه که عاشقشم.

اسم این وبلاگ رو هم خیلی دوست دارم . به قد و قوارهء من نمی خوره اما خب هاتف از غیب برام آورد .

رفیقی هم دارم که یه دنیا دوستش دارم اون دور دوراست اما همیشه کنارم نشسته. این رفیق رو توصیفش نمی کنم چون در توانم نیست اما  قد گل نرگس دوستش دارم .

از چیزایی که دوست دارم و دارمشون گفتم اما خیلی چیزا هست که دوست دارم عاشقشونم اما هیچوقت نداشتمشون .

گیرشون میارم می دونم همون نوری که گفتم کمکم می کنه .

*****

 در آغاز از خودم نوشتم نمی دانم باید می نوشتم یا نه .

به هر حال...

*****

به جستجوي تو

بر درگاه كوه مي گريم،

در آستانه’ دريا و علف.

 به جستجوي تو

درمعبربادهامي گريم

درچارراه فصول،

درچارچوب شكسته’ پنجره ئي

كه آسمان ابرآلوده را

قابي كهنه مي گيرد.

...

به انتظارتصويرتو

اين دفترخالي

تاچند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

...

جريان باد را پذيرفتن

و عشق را

كه خواهر مرگ است._

 و جاودانگي

رازش را

با تودر ميان نهاد.

پس به هيئت *گنجي* در آمدي:

بايسته و آزانگيز

*گنجي*ازآن دست

كه تملك خاك را و دياران را

از اين سان

دلپذير كرده است!

...

نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان ميگذرد

_متبرك باد نام تو !_

و ما همچنان

دوره مي كنيم

شب را و روز را

هنوز را...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط راوی  |